X
تبلیغات
حسرت عشق

|http://www.atrebaroon.blogfa.com|عکس های عاشقانه|http://www.atrebaroon.blogfa.com|

چی می شه یک بار برای همیشه از عکست در بیای
و اون قدر محکم من رو در آغوشت بگیری که باور کنم دیگه هیچ وقت نمی ری ....



تاريخ : سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 | 20:27 | نویسنده : میترا |

|http://www.atrebaroon.blogfa.com|عکس های عاشقانه|http://www.atrebaroon.blogfa.com|

عشقم بهت عمیق بود اما تو حالو روزم رو نمی دیدی!
انقدر غرق بچگی بودی, دل بستگی هامو نفهمیدی!!!
عشقم بهت عمیق بود اما این عشقو باید ترک می کردم
از من گریزون بودیو ای کاش از روزِ اول درک می کردم ...

حالا همین تنهایی بی رحم با من رفیقی دل وفا داره
نون و نمک خوردیم یه جوری که دست از سرِ من برنمی داره

عشقم بهت عمیق بود اما قلبم عمیق تر شکست انگار
چیزی ازت به دل نمی گیرم! راحت برو محکم قدم بردار ...



تاريخ : سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 | 20:24 | نویسنده : میترا |

|http://www.atrebaroon.blogfa.com|عکس های عاشقانه|http://www.atrebaroon.blogfa.com|


دلم گرفته از این شهر

که آدمهایش،

همچون هوایش ناپایدارند...

گاه آنقدر گرم که نفست میگیرد...

گاه چنان سرد که بدنت میلرزد.... !



تاريخ : سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 | 20:23 | نویسنده : میترا |

|http://www.atrebaroon.blogfa.com|عکس های عاشقانه|http://www.atrebaroon.blogfa.com|

هر از گاهی,

سراغی بگیر,
پیامی بده,
احوالی بپرس!!!
خیلی نگذشته است از روزهایی که ,
.
.
.
عزیز دلت بودم !


تاريخ : سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 | 20:22 | نویسنده : میترا |

|http://www.atrebaroon.blogfa.com|عکس های عاشقانه|http://www.atrebaroon.blogfa.com|

تنها شديم من و سازم
چى بسازم تو اين دلتنگيا
عاشق نبودى تا بسازى
چقد گفتم يه كم كوتاه بيا
داريم ميخونيم به عشق تو
من و سازم شديم درگير تو
هى به خودم ميگم تو دنبالش برو
ميشه بهم بگى كجاس مسير تو . 


تاريخ : سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 | 20:21 | نویسنده : میترا |

|http://www.atrebaroon.blogfa.com|عکس های عاشقانه|http://www.atrebaroon.blogfa.com|

آری تو راست میگویی من احمقم
احمقم ، چون دلم برایت تنگ میشود
احمقم، چون دلواپست میشم
احمقم، چون پیش چشمانت زانو میزنم
احمقم، چون هنوزم دوستت دارم
...

تاريخ : سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 | 20:21 | نویسنده : میترا |

|http://www.atrebaroon.blogfa.com|عکس های عاشقانه|http://www.atrebaroon.blogfa.com|

خدا جون میشه یواشکی بهم بگی اونی که ازش بیخبرم حالش چطوره؟؟


تاريخ : سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 | 20:19 | نویسنده : میترا |

|http://www.atrebaroon.blogfa.com|عکس های عاشقانه|http://www.atrebaroon.blogfa.com|


کنار دریا ایستاده ای....
صدای موج....
انتظار انتظار.....
به خودت می آیی!
یادت می آید نه دیگر کسی هست که از پشت بغلت کند.....
و نه دستهایی که شانه هایت را بگیرد .....
و نه صدایی که از صدای موج های دریا قشنگ تر باشد ....
فقط خودت هستی و خاطرات .....


تاريخ : سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 | 20:18 | نویسنده : میترا |

|http://www.atrebaroon.blogfa.com|عکس های عاشقانه|http://www.atrebaroon.blogfa.com|

یادته توی رستوران بال مگس تو غذات بود؟
داد و بیداد کردی... صاحب رستوران اومد کلی عذرخواهی کرد. گفت دوباره سفارش بدید،مهمون ما باشید.
گفتی لازم نکرده خونه مگس پلو خودمون داشتیم، اومدیم بیرون تنوع بشه کوفتمون شد!
بعد شروع کردی به گیردادن به یارو، که حالا خود مگس و چیکار کردین؟ دادین به یه مشتری دیگه؟ ما ارزش یه مگس کامل و نداشتیم؟ طرف تازه از وسط های حرف فهمید سرکار گذاشتیش و خندید...


تاريخ : سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 | 20:5 | نویسنده : میترا |


 هر کی میخواست یه زندگی عاشقانه رو مثال بزنه بی اختیار زندگی سام و مولی رو بیاد می آورد.
یه زندگی پر از مهر و محبت.
تو دانشگاه بصورت اتفاقی با هم آشنا شدن ،سلیقه های مشترکی داشتن ،هر دو زیبا ،باهوش و عاشق صداقت و پاکی بودن و خیل زود زندگی شون رو تو کلیسا با قسم خوردن به اینکه که تا اخرین لحظه عمرشون در کنار هم بمونن تو شادی دوستان و خانواده هاشون اغاز کردن.
همه چیشون رویایی بودو با هم قرار گذاشتن بودن یک دفترچه خاطرات مشترک داشته باشن تا وقتی پیر شدن اونا رو برای نوه هاشون بخونن و با یاد اوری خاطرات خوش هیچوقت لحظه های زیبای با هم بودن رو از یاد نبرن.
واسه همین قبل از خواب همه چی رو توش مینوشتن .
با اینکه 5 سال از زندگیشون میگذشت هنوزم واسه دیدار هم بی تابی میکردند .
وقتی همدیگه رو تو اغوش میگرفتند دلاشون تند تند میزد و صورتشون قرمز قرمز میشدو تمام تنشون رو یه گرمای وصف نشودنی اسمونی فرا میگرفت.
همه چی خوب پیش میرفت تا اینکه سام اونروز دیر تر به خونه اومد، گرفته بود دل و دماغی نداشت مولی اینو به حساب گرفتاری کارش گذاشت،اما فردا و فرداهای دیگه هم این قضیه تکرار شد وقتایی که دیر میکرد مولی دهها بار تلفن میزد اما سام در دسترس نبود ووقتی به خونه برمیگشت جوابی برای سوالات مولی که کجا بودو چرا دیر کرده نداشت.
برای مولی عجیب بود باورش نمیشد زندگی قشنگش گرفتار طوفان شده باشه .
بدتر از همه اینکه از دفترچه خاطراتشون هم دیگه خبری نبود.
 
تا اینکه تصمیم گرفت سام رو تحت نظر بگیره اولین جرقه های ظنش با پیدا شدن چند موی بلوند رو کت سام شکل گرفت بعد هم که لباسهاشو بیشتر کنترل کرد بوی غریبه عطر زنانه شک اونو بیشتر کرد .نه نه این غیر ممکن بود اما با دیدن چندین پیامک عاشقانه با یک شماره ناشناس در تلفن سام همه چی مشخص شد .
 
سام عزیزش به اون و عشقشون خیانت کرده بود حالا علت تمام سردیها بی اعتناییهاو دوریها سام رو فهمیده بود.دنیا رو سرش خراب شد توی یک لحظه تمام قصر عشقش فرو ریخت و جای اونو کینه نفرت پر کرد .مرد ارزوهاش به دیوی وحشتناک تبدیل شده بود.
اون شب سام در مقابل تمام گریه ها و فریادهای مولی فقط سکوت کرد.
کار از کار گذشته بود .صبح مولی چمدونش رو بست و با دلی مملواز نفرت سام رو ترک کرد وبا اولین پرواز به شهر خودش برگشت..روزهای اول منتظر یک معجزه بود،شاید اینا همش خواب بود .
اما نبود .همه چی تموم شده بود.
اونوقت با خودش کنار اومد و سعی کرد سام رو با تمام خاطراتش فراموش کنه.
هر چند هر روز هزاران بار مرگ سام خائن رو از خدا ارزو میکرد.ولی خیلی زود به زندگی عادیش برگشت. .3سال گذشت و یه روز بطور اتفاقی تو فرودگاه یکی از هم دانشگاهیاش رو دید.خواست از کنارش بی اعتنا بگذره اما نشد.دوستش خیلی این پا اون پا کرد انگار میخواست مطلب مهمی رو بگه ولی نمیتونست. بلاخره گفت:سام درست 6ماه بعد از اینکه از هم جدا شدید مرد.باورش نشد مونده بود چه عکس العملی از خودش نشون بده تمام خاطرات خوشش یه لحظه جلوی چشش اومد
 
.اما سریع خودش رو جمع جور کرد و زیر لب گفت:عاقبت خائن همینه.واز دوستش که اونو با تعجب نگاه میکرد با سرعت جدا شد..اون شب کلی فکر کرد و با خودش کلنجار رفت تا تونست خودش رو قانع کنه برگشتن به اونجا فقط به این خاطره که لوازم شخصیش رو پس بگیره و قصدش دیدن رقیب عشقیش و کسی که سام رو از اون جدا کرده بود نیست سئوالی که توی این 3 سال همیشه آزارش داده بود.اخر شب به خونه قدیمیشون رسید.باغچه قشنگشون خالی از هر گل وگیاهی بود چراغها بجز چراغ در ورودی خاموش بودند.در زد هزار بار این صحنه رو تمرین کرده بود و خودش رو آماده کرده بود تا با اون رقیب چطوری برخورد بکنه.قلبش تند تند میزد. دنیایی ازخاطرات بهش هجوم اوردن کاشکی نیومده بود .
 
ولی بخودش جراتی داد.بازم زنگ زد اماکسی در رو باز نکرد.پسر کوچولویی از اون ور خیابون داد زد:هی خانوم اونجا دیگه کسی زندگی نمیکه.نفس عمیقی کشید.فکر خنده داری به نظرش رسید کلیدش همراش بود.کلیداش رو دراورد وتو جا کلیدی چرخوند . در کمال ناباوری در باز شد/همه جا تقریبا تاریک بود و فقط نور ورودی کمی خونه رو روشن کرده بوددلشوره داشت نمیدونست چی رو اونجا خواهد دید.کلید برق رو زد .باورش نمیشد/همه چی دست نخورده سر جاش بود .
 
عکسهای ازدواجشون ،مسافرت ماه عسلشون خلاصه همه عکسا به دیوارها بودند.و خونه تمیز بود.با سرعت بطرف اتاق خوابشون رفت تا ببینه وسایلش هنوز هست یا نه دلش میخواست سریع اونجا رو ترک کنه .چشمش به اتاق خوابش که افتاد دیگه داشت دیوانه میشد.درست مثل روز اول.کمد لباسهاش رو باز کرد تمام لباسهاش و وسایل شخصیش مرتب سر جاشون بود.
 
ناخوداگاه رفت سراغ لوازم سام.کشو رو کشید و شروع کرد به نگاه کردن از هر کدوم از اونا خاطره ای داشت .حالش خوب نبود یه احساسی داشت خفش میکرد ناگهان چشمش به یک کلاه گیس با موهای بلوند که ته کشو قایمش کرده بودند افتاد با تعجب برداشتش کمد رو بهم ریخت نمیدونست دنبال چی باید بگرده فقط شروع کرد به گشتن.چند عطر زنانه ویک گوشی موبایل ناشناس، روشنش کرد شماره اش رو خوب میشناخت شماره غریبه ای بود که برای سام پیام عاشقانهمیفرستاد بود.
 
گیج شده بود رشته های موی بلوند رود لباس سام،بوی عطرهای زنانه ای که از لباس سام به مشام میرسید،و پیامهای ارسال شده همه اونجا بودند.نمی فهمید.این چه بازی بود.خدایا کمکم کن.بلاخره پیداش کرد دفترچه خاطراتشون.برش داشت بازش کرد.خط سام رو خوب میشناخت .با اون خط قشنگش نوشته بود:از امروز تنها خودم تو دفتر خواهم نوشت تنهای تنها.بلاخره جواب آزمایشاتم اومد /و دکتر گفت داروها جواب ندادن .بیماریت خیلی پیشرفت کرده سام،متاسفم.
 
آه خدایا واسه خودم غمی ندارم اما مولی نازنینم.
چه طوری آمادش کنم،چطوری.اون بدون من خواهد مرد و این برای من از تحمل بیماری ومرگم سختر.مولی بقیه خطها رو نمیدید خدایا بازم یه کابوس دیگه.اخرین صفحه رو باز کرد.اوه خدایای من این صفحه رو برای من نوشته:مولی مهربانم سلام.امیدوارم هیچوقت این دفتر رو پیدا نکرده باشی و اونو نخونده باشی اما اگر الان داری اونو میخونی یعنی دست من رو شده.منو ببخش میدونستم قلب مهربونت تحمل مرگ منو نخواهد داشت.پس کاری کردم تا خودت با تنفر منو ترک کنی.این طوری بهتر بود چون اگر خبر مرگم رو میشنیدی زیاد غصه نمیخوردی.اینو بدون تو تنهای عشق من در هر دو دنیا هستی و خواهی بود.
سعی کن خوب زندگی کنی غصه منو هم نخور اینجا منتظرت خواهم موند .عاشقانه و قول میدم هیچوقت دیگه ترکت نکنم. بخاطر حقه ای که بهت زدم هم منو ببخش .اونی که عاشقانه دوستت داره سام.راستی به یکی از دوستام سپردم مواظب باشه چراغ ورودی در خونمون همیشه روشن بمونه که اگه یه روزی برگشتی همه جا تاریک نباشه.سام تو.مولی برگشت و به عکس سام روی دیوار نگاه کرد. سام منو ببخش .بخاطر اینکه توی سختترین لحظات تنها گذاشتمت منو ببخش.




تاريخ : سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 | 20:1 | نویسنده : میترا |

من تنها فرزند خانواده بودم. درسم بد نبود و دختر باهوشي بودم. همه چيز در اختيارم بود. پر توقع نبودم. تو تهران زندگي مي کرديم. خانواده ي ما خانواده اي تحصيل کرده بود. پدرم مرد متعصبي بود ولي اين تعصب هيچ وقت مانع کار هاي من نمي شد. من دختر خوبي بودم و البته گاهي لج باز و خود سر. البته کم پيش مي اومد که کله شقي کنم. يکي از شب هاي تابستان که رفته بودم خونه ي عمو محمدرضا پدر ماهسار و مهتاب، دختر عمو هايم، ماهسار پيشنهاد داد که بريم چت کنيم. ما هم چون بي کار بوديم گفتيم باشه. اون شب ما با خيلي ها چت کرديم اما يکي از اونا خيلي ذهن منو به خودش مشغول کرد. اسمش "م.متاهل" بود. مثل کسايي حرف مي زد که انگار از لشکر شکست خورده اومده بودن. 24 سالش بود. وقتي ازش پرسيديم چرا اين اسم رو براي خودش گذاشته گفت چون متاهله و وقتي ازش پرسيديم چرا اينقدر نااميد و بي انگيزه با ما حرف مي زني گفت که زنش بهش خيانت کرده و براي اينکه دست به کار احمقانه اي نزنه مياد و چت مي کنه. در همين ما بين حرف زدن ما يک دفعه ارتباط ما قطع شد. من خيلي فکرم مشغول شده بود. خيلي دنبال اسمش گشتم تا اون رو پيدا کنم اما انگار نيست شده بود. دو شب بعد از اون اتفاق من به خانه ي خودمان برگشتم. هنوز هم به اون فکر مي کردم. تا بالاخره با نرگس موضوع رو در ميان گذاشتم.

-: نرگسي نمي دونم چرا اين جوري فکرم رو به خودش مشغول کرده؟ خيلي دلم مي خواد با هاش آشنا بشم. انگار يکي از اعماق وجودم داره بهم مي گه که مي تونم دوباره پيداش کنم.
-: اوني که از اعماق وجودت اين چرت و پرت هارو بهت مي گه خيلي بي خود کرده. دختر مگه تو کار و زندگي نداري. ديوونه شدي؟ اين همه آدم تو اون اتاق چت بودن چرا اين که ازدواج کرده؟ براي خودت دردسر درست نکن.
اما من گوشم بدهکار نبود. خلاصه دو هفته ي تمام کارم اين شده بود که تو اتاق هاي چت پلاس باشم و دنبال يک اسم بگردم. بعد از دو هفته، شب کاري هام شروع شد و شب ها نمي خوابيدم و دنبال اسم اون پسره مي گشتم. بعد از يک ماه جستوجو تو اينترنت بالاخره اسمش رو تو اتاق جوان پيدا کردم. انگار دنيا رو بهم داده بودن مثل ديوونه ها مي خنديدم. اونم ساعت يازده شب! به نرگس زنگ زدم و گفتم. بعد از چند دقيقه بهش زدم: دوباره سلام! اون گفت: سلام اما چرا دوباره؟
-: ببين قبل از اينکه حرف بزنم بايد ازت عذر خواهي کنم نگو چرا چون مي فهمي. دومين مسئله ازت خواهش مي کنم که ارتباط رو قطع نکن چون يک ماه و نيمه دارم تو اتاق هاي مختلف بدون وقفه دنبال اسمت مي گردم. من رونيکام. يعني به اسم بايد من رو بشناسي. ساعت دوازده بود که بهم گفتي تو کرمانشاه زندگي مي کني. يعني چند وقته که رفتي در ضمن من اسمم طنين ِ لطفاً تو هم خودت رو معرفي کن و حقيقت رو بگو چون خيلي تلاش کردم که پيدات کنم و خيلي منتظر اين لحظه بودم.
-: چرا دنبال من مي گشتي؟ مگه نگفتي که تهراني هستي؟ چرا پيدا کردن يه آدم بد بخت مثل من برات اين قدر مهمه؟
-: ببين من خيلي به حرف هايي که اون روز به من گفتي فکر کردم و به خاطر همين اينجام.
-: چند سالته؟
-: بذار ندوني چون مطمئنم که اگه بفهمي همين الآن ميري من هم خيلي دنبال اين موقعيت بودم و نمي خوام به همين راحتي از دستش بدم.
-: خب طنين، مي تونم اين جوري صدات کنم؟ حداقل بگو از من بزرگ تري يا کوچک تر؟
-: مي توني. ولي من نمي دونم تو چيزايي که به من گفتي راسته يا نه؟
-: خب من بيست و سه سالمه متولد خرداد سال 66 هستم. اسمم روزبه فلاحي هست. يک سال و نيمه که اومدم کرمانشاه به خاطر دوري از زنم. دو سال پيش فهميدم که ديگه من رو دوست نداره. تهرانيَم. معماري خواندم . تو تهران يک دفتر دارم با يکي از دوستام اسمش نيماس شريکم. از سال اول دبيرستان با هميم با هم درس خونديم رشته هامون يکيه. خانوادم تو تهرانن. يک خواهر دارم که سه سال از من بزرگ تره. پنج سال پيش ازدواج کرده. وضع خانوادگيم عاليه. قدم 190 سانته. 90 کيلو وزنمه. تو فاميل هزار تا خاطر خواه دارم. ميون اين همه رفتم عاشق يک دختر شدم که معلوم نبود از کجا پيداش شد. يه دوستيه خيابوني! چهار سال با هم دوست بوديم. انگار فقط اون دختر تو دنيا بود که من مي ديدم. دو سال پيش ازدواج کرديم و همه چيز خوب بود اما يک بار به طور اتفاقي اومدم خونه که ديدم داره با يکي حرف ميزنه. وقتي رفتم تو اتاقم ديدم يک پسر تو اتاقم کنار فريبا نشسته. از اون روز به بعد دعوا هاي ما شروع شد. شب ها نمي اومد خونه، وقتي مي آمد مست و پاتيل بود. تمام زندگيم نابود شد يه روز ديدم که هر شب با يک پسر مياد خونه. براي اينکه هم ديگرو نبينيم من اومدم اينجا.
-: مطمئني خواب نيستي؟ اينا رو هر مردي ديده بود ديوونه شده بود. روزبه واقعاً همچين زني تو تهران وجود داره؟
-: چرا نداره. اين يکي از اون دختراي درب و داغون شهره. اسمش بعد يه مدت تو تهران پر شد. وقتي ازش مي پرسيدم که چرا با من اين کارو مي کني؟ مي گفت تو همه چيز داري. من از عالي بودنت خسته شدم. تا به امروز نشده چيزي ازت بخوام و نتوني برام فراهم کني. اين قدر عاشقش بودم که بهش گفتم: هر کاري دوست داري بکن اما من رو کنار نذار. اما الآن ديگه برام مهم نيست.
-: خب اين آرزوي هر دختر و خانوادشه که از هر جهت از طرف همسرش تأمين بشه. ازش جدا شدي؟
-: نه نمي تونم.
-: چرا؟
-: نپرس از خودت بگو.
-: چرا اسمت رو م.متاهل گذاشتي؟
-:من يک "مرد متاهل" هستم. مي خوام بدونم انگيزه يک پسر از اينکه بره دنبال يک زن شوهر دار چيه.
-: جالبه. خب من از تو کوچک ترم تهران زندگي مي کنم. تا به امروز از پسراي زيادي ضربه ديدم اما چون پسرا رو سر کار مي ذارم زياد ناراحت نمي شم. البته من در حد يک شوخيه ساده پسرا رو سر کار مي ذارم و معمولاً با پيامک اين دل خوشيه چند ساعته رو به وجود ميارم و تا وقتي کسي مزاحمم نشه مزاحم کسي نمي شم. اگه قول بدي که به خاطر سن کمم اين ارتباط رو قطع نکني من هم بهت مي گم چند سالمه.
-: باشه. بگو. هم سِنت هم ضربه هايي که از پسرا خوردي.
-: من 13 سالمه. من عاشق کسايي بودم که عملاً جلوي چشم خودم به کس ديگه اي ابراز علاقه مي کردن. البته اونا نمي دونن که من اونا رو دوست دارم و در ضمن چون فاميلن کارم واقعاً سخت تر شده. خب بايد بگم با توجه به سن و سالم خيلي مسائل رو بيشتر از سنم مي دونم. فعلاً مدرسه مي رم ولي چون رياضيم و رسمم خوبه و با توجه به اينکه براي کشيدن رسم تو مسابقات منطقه اي اداره انتخاب شدم مي خوام رياضي و معماري بخونم. درس هاي حفظيم خوب نيست. اما علوم و رياضيم هميشه تو ترم بيسته. تاريخم افتضاحه و کلاً از علوم اجتماعي بدم مياد. خانواده ي تحصيل کرده اي دارم و تک فرزندم. خانواده ي متعصبي دارم اما نه خيلي چون با درک و فهميده ان. اگه اشکال نداره مي تونم ازت يه خواهش بکنم.
-: خب تو جاي خواهر کوچک تر من. بکن.
-: ببين من نمازمو نخوندم. مي خوام بعد يک ماه يک خواب راحت برم مي تونم ازت بخوام که فردا سر ساعت 4 تو اتاق جوان با اسم خودت يعني روزبه بياي که من دوباره براي پيدا کردن اسمت اين دفعه نخوام دو ماه بيدار باشم.
-: آره. راستي، نماز مي خوني؟
-: آره. مگه تو نمي خوني؟
-: مي خوندم.
-: بقيه ي حرفا باشه براي فردا اگه کاري نداري فعلاً خداحافظ!
-: خداحافظ.
بعد از تقريباً 400 ساعت با خيال راحت سرم رو گذاشتم رو بالش و يک کله تا ساعت 2 بعد از ظهر خوابيدم.
تو اين يک ماه بي اغراق 12 ساعت کامل نخوابيده بودم. وقتي از خواب بيدار شدم يه دوش گرفتم و بعد از گذشت اين مدت سارا رو در جريان گذاشتم. سارا دختر شوخي بود و گاهي تو حرفاش به زبون بي زبوني بهم متلک مينداخت.
-: سلام سارا خوبي دلم برات تنگ شده. دلم براي مدرسه تنگ شده.
-: برو. برو بي مرام که باهات تا اطلاع ثانوي قطع رابطه کردم، شديد. شنيدم با از ما بهترون مي چرخي؟ حالا ديگه مهتاب و ماهسار از ما عزيز تر شدن که يک ماه و نيمه نه زنگ ميزني نه اون گوشيه بي صاحب مونده رو جواب ميدي؟خونه هم زنگ مي زنيم مامانت ميگه طنين نمي تونه حرف بزنه، کَپه ي مرگش رو گذاشته. وقتي مامانت مي گه خوابي دعا مي کنم خواب اول و آخرت باشه.
همين جور که داشت حرف مي زد وسط حرفاش پريدم و گفتم: اَه چه قدر زِر ميزني. دو دقيقه زبون به اون دهن وامونده بگيري مي فهمي. ببخشين، عذر مي خوام. خب تو اين چند وقت خيلي به خودم ظلم کردم. 12 ساعت کلاً نتونستم بخوابم. ولي در عوض بي خوابي هام بي نتيجه نبود. شبا اين قدر بيدار مي موندم!
-: خب ظالم چه جوري دلت اومد اون طفل معصوم رو اذيت کني پست فطرت. خب نتيجه ي اين شب زنده داري ها چي شد؟ نکنه خلاف شرع انجام داده باشي نَنَت بندازه تقصير ما. بد بختمون نکرده باشي؟ حالا پسره کي هست؟
-: خيلي بي شعوري سارا. اصلاً اين کارا با من جور در مياد؟ جريان يه چيز ديگه س. جنبه داري يا مي خواي بي جنبه بازي در بياري؟
-: به جون تو قول مي دم که مثل بچه هاي خوب گوش کنم و هيچي نگم. تو بگو که مغزم هزار جاي نرفته ر... اِاِاِاِ...! آقا چي کار ميکني؟ مي خوام رد شم. روز روشن و دزدي؟ ببين بهت مي گم هزار راه نرفته رو رفت همين الآن تو هفتِ تير داشتن کيفم رو ميزدن. خب مي گي يا يه سر به هفت حوض هم بزنم؟
-: الهي داغت به جيگر اون خواهرت بمونه که همه چيز رو شوخي مي گيري.
و شروع کردم داستان رو گفتن. آخرش که تموم شد ديدم صداي سارا در نمياد هي گفتم: سارا؟ گوشي دستته؟ سارا؟
-: به جاي برادري پسر خوش قد و بالايه. وضعشون که توپه. زنش هم که دوس نداره. بايد خوش قيافه هم باشه که تو فاميلشون هزار تا خاطر خواه داره. پس مبارکه ديگه! به سلامتي و ميمنت ايشاا... به پاي هم پير شيد.
-: دِهَ! دِ مي گم بي جنبه اي مي گي نه! ديوونه مي گم از زندگي سيره در ضمن برو ذهنتو پاکسازي کن خيلي منحرف شدي ها. مغزت معيوبه خل و چل؟ ده سال از من بزرگ تره بعدش هم اين ارتباط يک ارتباط معمولي نيست. من اون رو جاي برادرم و اون هم من رو جاي خواهرش مي دونه!
-: خب که چي! بذار يک مدت که بگذره...
-: نخير. مامانم کل جريان رو ميدونه.
-: ديگه بد تر دروغ گو هم مي شي! بعد يه مدت ديگه نمي توني کثافت کاري هايي رو که کردي آب بکشي مجبور مي شي دروغ بگي. نرگس مي دونه؟ ما هم ديگرو نديديم اما با چيز هايي که تو ازش مي گي بايد دختر روشن فکري باشه.
-: آره مي دونه. اين قدر دعوام کرد. تازه گفت اصلاً بهش فکر نکنم. مي ترسه يه چيزي بشه که نشه جمعش کرد.
-: راست ميگه بنده خدا. با اون گندي که سر امير بالا اوردي معلومه نگرانت مي شه.
-: اِ...! نه بابا. بعدش هم امير يک مزاحم بيشتر نبود که باهاش سرگرم شده بوديم. اون خودش تنش مي خاريد.
-: اره ارواح عَمَت! يادت رفته چند وقت پيش به موس موس افتاده بودي که شمارشو گير بياري ازش عذر خواهي کني.
-:درسته اما...! ولش کن خب اگه کاري نداري فعلاً.
-: باشه سلام برسون. خداحافظ.
امير يکي از مزاحم هام بود. نزديک به چهار ماه و نيم بدبخت رو سر کار گذاشته بودم. اينقدر بهش دروغ گفتم بودم که همين چند وقت پيش داشتم دنبال شمارش مي گشتم که ازش حلاليت بطلبم. اما حقش بود. پسره ي پررو فهميد دارم بهش دروغ مي گم ها اما باز دست وردار نبود. بهش گفته بودم اسمم تيناست. 17 سالمه. چند ساعت که سرکار گذاشتيم بهش گفتم که نامزد دارم و اگه بفهمه سر تورو مي کَنه اما دست وردار نبود.بعد از چهار ماه و نيم بهش گفتم که بهت هر چي تا امروز گفتم دروغ بوده اما گير داده بود باهام دوست شو. بچه پررو از من 12 سال بزرگ تر بودا اما کوتاه بيا نبود.
رفتم ناهار خوردم. بعد از اين چند وقت که همش آت و آشغال خورده بودم مامانم غذاي مورد علاقم يعني قورمه سبزي برام درست کرده بود. آخه تو اين چند وقت مثل آدم غذا نخورده بودم. مثلاً روزي يه وعده غذا مي خوردم و يک پفکي يا بيسکويتي مي خوردم و روزم رو تموم مي کردم.
ساعت ديگه چهار بود. رفتم و به سرعت وصل شدم و رفتم تو . . . چت و به سرعت رفتم تو اتاق جوان. گشتم ولي اسمش نبود. وا دادم. روح داشت از بدنم جدا مي شد.
بعد از نيم ساعت يک پنجره تو کامپيوترم باز شد که نوشته بود سلام.
تا اسمش رو خوندم خيالم راحت شد. براش زدم: سلام. کجايي؟ داشتم سکته ناقص مي زدم که پسر!
-: فکر کردم مي خواي قالم بذاري و من رو مسخره ي خودت کني. نمي خواستم بيام! ولي پيش خودم گفتم که مثلاً نهايتش اينه که نمياد ديگه؟ اومد ببينم که هستي يا نه؟ وقتي اسمت رو ديدم خوشحال شدم که مثل بقيه کسايي که اينجان بي معرفت نيستي!
-: هر چي باشم اين يکي نيستم.
-: براي همينم حالا دارم باهات چت مي کنم!
-: ببين اما ديوونه هستم. چون يک ماه و نيم دنبال تو که ديوونه تر از خودمي مي گشتم!
-: چرا دنبال من مي گشتي؟
-: به قول مامانم اصولاً خودم تنم براي اين جور کارا و دردسر کشيدن ميخاره.
-:جدي مي گم!
-: نمي دونم ولي يک چيزي، يک کسي از داخل وجودم بهم مي گفت که مي تونه تمام علامت سوال هايي که تو ذهنم ساختم بهم جوابشون رو بده. مثل يک کليد.
-: از کجا مي دوني که من کليد اين سوالام؟
-: نمي دونم. تو يکي از کسايي هستي که مطمئنم مي تونه کمکم کنه. من تا حالا خيلي ها رو کليد اين سوالات مي دونستم و مي دونم و خواهم دونست. البته اگه تو کليد سوالام باشي ديگه نفر بعدي وجود نداره. تا امروز هيچکس نتونسته اين سوال ها رو بهم جواب بده. يا مسخرم مي کردن وقتي ازشون اين سوالا رو مي کردم يا مي گفتن ذهن تو هنوز آمادگي شنيد چنين چيزايي رونداره. بچه اي. اما نمي دونستن که من به همين سادگي ها کوتاه بيا نيستم.
-: يعني چي؟
-: ببين درکش خيلي راحته. من يک سري سوال دارم که تو و امثال تو يا کسايي که اين چيزا رو ديدن مي تونن جواب سوال هاي من رو بدن. اما يکسري اين مسئووليت رو از سر خودشون باز مي کنن و براش دليل هايي ميارن مثل اين که تو بچه اي. حالا تو حاضري به من جواب بدي يا مي خواي بگي هنوز بچه اي؟
-: تو هميشه با مرد هاي متأهل چت مي کني؟
-: مشخصه که نه. اشتباه نکن. من تا به امروز از کسايي مثل مامانم يا بابام يا دوستام و هم سن و سال هاي خودم که جواب اين سوال ها رو نمي دونن پرسيدم.
-: خب اين سوال هاي پر ماجرا چي هستن؟
-: ببين من نمي خوام به همين راحتي اين سوال ها رو ازت بکنم. اگه آماده اي بايد براي رسيدن به جواب اين سوال يک آزمون چند مرحله اي رو پشت سر بذاري؟
-: ممکنه وسط راه کم بيارم.
-: اگه پا به پاي من بياي جلو کم نمياري. آماده اي؟
-: ببين نمي تونم بهت قول بدم.
-: من مي خوام مطمئن باشم.
-: ميشه بگي اين آزموني که مي گي چيه؟ چون من درسم خوب نيست.
-: اين آزمون نيست. تداعي زندگي خودته.
-: پس از همين حالا بدون مردودم.
-: چرا؟؟؟
-: من خيلي تو اين مدت اشتباه کردم. نمي خوام ياد آوريش کنم.
-: روزبه من براي پيدا کردن تو از خيلي ها بد و بيراه شنيدم. نمي ذارم که تلاشم رو نابود کني. ازت خواهش مي کنم.
-: آخه بچه از زندگي درب و داغون من چي نصيب تو مي شه؟
-: ديدي؟ تو هم مثل بقيه اي؟ گفتي مي توني سوالام رو جواب بدي.
-: مطمئني؟
-: به خودم مطئنم. وگرنه زير بار متلک هاي دوستام تا حالا شونه خالي کرده بودم. حالا جواب مي دي يا نه؟
-: ببين من بايد بدونم که از زندگي من چي نصيب تو ميشه؟
-: مي فهمي. اما الآن نه.
-: خب. من آماده ام.
-: از جايي شروع کن که هنوز با فريبا آشنا نشده بودي. مثلاً چند ماه قبلش.
-: من يه پسر 17 ساله بودم که هم خوش قيافه بودم هم پولدار هم مغرور. اسمم که مي اومد تا به دختراي جوون فاميل آب قند نمي دادن بهوش نمي اومدن. تو فامل رد خور نداشت کسي به خاطر تحصيلاتم يا زيباييم يا هزار تا حسن ديگه اي که داشتم تحسينم نکنه. هميشه مايه افتخار خانوادم بودم. تنها پسر جووني بودم که تعادل اخلاقي داشت. يعني هم کيفِ جوونيم رو مي بردم هم نمازم رو مي خوندم. تو خانواده ي ما تو هم سن و سال هاي خودم جوون نماز خوان خيلي کم بود. يه روز با نيما و دوستامون رفتيم فرحزاد. به قول دوستام پسر اهل حالي بودم. قرار گذاشتيم از اول فرحزاد تا جايي که تقريباً مغازه ها تموم ميشه پياده بريم. هر کدوم از دوستام به جز نيما با دوستشون اومده بودن. منظور از دوست همون دوست دختره. اون شب طبق قرارمون کل فرحزاد رو دور زديم آخر شب موقع خداحافظي وقتي داشتيم از هم جدا مي شديم نيما سوار ماشين من شد و گفت حال خونه رفتن ندارم بريم يه دوري بزنيم. آخه قرار بود اون روز نيما بياد خونمون. داشتيم دوتايي بر مي گشتيم که حس انسان دوستانه ي اين دوست ديوونه ي ما گل کرد و چشمش به يه دختر افتاد و گفت وايسا کمکش کنيم. من هم وايسادم. اصلاً اون دختره رو نديده بودم. فقط صداي گريشو مي شنيدم که داره با نيما حرف مي زنه. بيست دقيقه بعد نيما با دختره سوار ماشين شد و گفت: اول خانم رو مي رسونيم بعد مي ريم.
-: تو هم قبول کردي؟
-: آره.
-: اون دختر، فريبا بود؟
-: آره.
-: خب ادامه بده.
-: نيما با اون دختره سوار شد. تو طول مسير صداي خيلي خفيف گريه ي اون دختر موزيک متن شده بود. وقتي آدرس رو داد کمي تعجب کردم. خونشون تو خيابون فرشته بود. وقتي رسونديمش در خونه اون دختر خيلي تشکر کرد. وقتي خواستم ازش خواحافظي کنم براي اولين بار ديدمش. دختر نازي بود. انقدر گريه کرده بود و با دستمال گريه هاشو پاک کرده بود گونه هاش سرخ شده بود. تمام ملاک هايي که فکر مي کردم يک دختر زيبا داشته باشه داشت. اون شب فريبا رو رسونديم به اون خونه و رفتيم. نيما يکم شوخ طبع و شيطونه. البته يکم نه، خيلي. وقتي فريبا پياده شد به من گفت: خب چه طور بود؟ من هم خودم رو زدم به کوچه ي علي چپ و گفتم: چي؟
وقتي PM روزبه رو خواندم خندم گرفت و پيش خودم گفتم: اشکال نداره يه ذره شوخ طبعه. اما سارا تو زندگيش اصلاً شوخي و جديش مشخص نيست. چند دقيقه روي حرف هاي روزبه فکر کردم.ديگه نه اون PM مي داد نه من. تا آخر ماجرا رو خوندم. به روزبه زدم : چرا هنوز فريبا رو زن خودت مي دوني؟
-: يک بار بهت گفتم ول کن. بي خيال!
-: ولي مطمئن باش يک روز مي فهمم.
-: شايد. خب از خودت، دوستات، خانوادت بگو.
-: خب پدرم ليسانس الکترونيک داره. مامانم ليسانس تاريخ. خانواده ي متوسطي هستيم البته متوسطه رو به بالا. در کنار هم شاديم. گاهي با مامانم دعوام مي شه اما در حدّ يک بحث. دوستاي خوبي دارم.تک فرزندم و صد البته کنجکاو. يک دوست دارم اسمش ساراست. اخلاقش مثل نيماس. شوخي و جديش اصلاً مشخص نيست. يک دوست ديگه دارم اسمش نرگس ِ. دختر خيلي خوبيه. يک دوست ديگه هم دارم اسمش شهرزاده. اون هم دختر خوبيه. شهرزاد و سارا هم سن منن. اما نرگس سه سال از من بزرگ تره. وقتي بهشون گفتم مي خوام دنبالت بگردم نرگس هر چي دم دستش بود نثارم کرد. سارا هم که يکم ذهنش منحرفه شروع به چرت و پرت گفتن کرد. شهرزاد هم تا حالا به لطف سارا فهميده. باران هم که يکي ديگه از دوستامه قطعاً اون هم فهميده. اون شب اول هم با دختر عمو هام مهتاب و ماهسار اومده بوديم چت روم. باورت نميشه روزبه! اين قدر اون شب بهم متلک انداختن نزديک بود اشکم در بياد. راستي اسم خواهرت چيه؟
-: روناک.
-: مي شه درباره ي خانوادت بگي؟ و نظر اونا درباره ي ازدواجت با فريبا؟
-: پدرم يک تاجر موفق تهرانيه. روناک يک سال قبل از ازدواج من ازدواج کرد و بلافاصله حامله شد. پسر شيطون و مثل داييش خوشگل. سال بعدش هم يک دختر. فرهاد شوهر روناک که هنوز هم باهاش در ارتباطم به شوخي ميگه اگه اون سال خواهرت رو اون قدر عذاب نمي دادي الآن دومين بچه مون هم پسر مي بود.
-: چقدر خود شيفته. لابد هر خوشگلي تو فاميل شما مياد به تو رفته؟
-: آره. ولي نه شوخي کردم. سالي که من تصميم به ازدواج با فريبا گرفتم ستاره هم به دنيا اومد. بهونه هاي سام کم بود نق نق هاي ستاره هم اضافه شد. اون موقع مامانم داشت از دستم عاصي مي شد. اين قدر بي اهميت شده بودم که وقتي گفت يا فريبا يا هيچ کس ديگه ، بابام چک بيست ميليوني پول رو پرت کرد تو صورتم و گفت خونه که داري اين هم پول براي زندگي. عروسي نگير چون از فاميل هاي خودت هيچ کس نمياد. اون هم که بي کس و کاره و جز چندتا دوست اوباش کسي رو نداره. گمشو که ديگه نمي خوام هيچ وقت ريخت تو و اون دختره ي خونه خراب کن رو ببينم.
اون شب اين قدر داغ بودم که نفهميدم دو دستي خودم رو انداختم تو چاه. پول و يک چمدون وسايل رو برداشتم و رفتم تو خونه اي که بابام قبلاً بهم داده بود. اون شب سريع زنگ زدم به فريبا و گفتم که فردا با دو تا از دوستات بيا بريم محضر و کار تموم کنيم.اون هم قبول کرد. بعد از محضر رفتيم براي شروع زندگي مشترکمون کمي خرت و پرت بخريم که بتونيم توي اون خونه زندگي کنيم. اميد زندگي مضاعف شده بود. با اشتياق کار مي کردم. با اشتياق خونه ميومدم. جز خوش گذروني کار ديگه اي نداشتم. بي نماز و بي خدا و دين و پيغمبر شده بودم. اون موقع اصلا به ذهنم هم نمي رسيد که اون ممکنه همه رو از من برنجونه. زندگي خوبي داشتم اما مثل يک بخار بود. حالا که چشمم همه جا رو مي بينه دارم مي بينم که خودم ، خودم رو بيچاره کرده بودم.
-: روزبه اون ادعاي پول يا طلاق نمي کنه؟
-: ديگه چقدر ميخواد. ماهي دو ميليون داره خرج کثافت کاري هاش مي کنه. هر گندي هم که ميزنه اسم من به عنوان شوهر کاراشو ماست مالي ميکنه. ديگه چي مي خواد بهتر از اين.
-: چرا دوباره بر نمي گردي پيشش؟ شايد اون هم پشيمون باشه؟
-: نيست.
-: از کجا ميدوني؟ اگر هم نيست تو برو اونو سر عقل بيار. تو از اون بچه نداري؟
-: داشتم.
-: پيش اونه؟
-: نه همون موقع ها بدون اطلاع من انداختش اما خودم هم همين اوآخر فهميدم.
-: متأسفم.
دقايقي بدون ارتباط گذشت. نه من جرعت حرف زدن داشتم نه اون چيزي مي گفت.
بعد از چند دقيقه گفت : ببخشيد من امروز حال مساعدي ندارم ميشه اين بحث باشه براي يه وقت ديگه؟
-: باشه. فردا ساعت چهار همين جا وبا همين اسم. خوبه.
-: اگه موافق باشي باشه پس فردا. من فردا نيستم.
-: مي تونم بپرسم کجايي؟
-: پيش نيما.
-: باشه. فعلاً.
ديگه ساعت نزديک به پنج و نيم بود. بيکار بودم. سه هفته بيشتر از تعطيلات تابستاني من باقي نمانده بود. داشتم اتاقم رو جمع ميکردم که تلفن زنگ زد و بعد از دقايقي مامانم گفت بردار ساراست. تو دلم خودمو لعن کردم. اصلاً حوصله ي زرت و پرت هاشو نداشتم. تلفن رو برداشتم و با صدايي خواب آلود گفتم: بله. بفرمائيد.
سارا خنده اي کرد و گفت: بيچاره مهتاب و ماهسار. تو دلم چقدر بهشون بد و بيراه گفتم. نمي دونستم کرم از ميوه نيست از خود درخته؟
-: چي داري براي خودت بلغور مي کني؟ عين آدم حرف بزن ما هم بفهميم.
-: آهان حرف عين آدم. باشه. روزبه جون چه طوره؟
اول گيج و منگ گفتم: کدوم روزبه...؟
ولي به ثانيه نکشيد که منظورش رو گرفتم.
-: به تو چه فضول محله؟ آقا جان ما يه خبطي کرديم بي خيال.
-: آهان. قالت گذاشته؟
-: نخير.
-: با زنش آشتي کرده؟
-: نخير.
-: داره زنش رو طلاق ميده که بره زن بگيره؟
-: نه سارا!
-: باباش ورشکست شده؟
-: نمي دونم.
-: خوب حالا کي مثل آدم حرف نمي زنه؟ مگه داريم بيست سوالي بازي مي کنيم؟
-: تو زنگ زدي با من حرف بزني يا درباره ي روزبه سوال پيچم کني؟
-: اهوه. بابا غيرتي نشو. غلط کرديم. خوبه؟ تقصير اين دل بي صاب موندس. هوس عروسي کرده.
-: انشا ا... عروسي آبجي جونت. براي سارينا که سر مي بُرن! حالا چرا عروسي من؟
-: سارينا به گور داداش نداشتش خنديده. سارينا بابا تو در ميارم. هنوز من که ازش خير سرم دو سال بزرگ ترم به زور و ترس و لرز جواب سلام پسرا رو ميدم اين ميخواد ازدواج کنه؟ باکي؟ حمال سر کوچه؟
-: خوبه حالا دور بر ندار واسه من. هر کي ندونه فکر ميکنه تا به امروز با پسرا رو در رو نشدي. سي سي من که دونم به زور جواب سلام پسرا رو نمي دي ولي با اون چشاي از کاسه در اومدت قورتشون ميدي.
صداي بلند من پاي تلفن به گوش سارينا هم رسيد. سارينا از ما يک سال و نيم کوچيک تر بود ولي گاهي براي سر به سر گذاشتن سارا با سارينا دست به يکي مي کرديم تا يکم بهش بخنديم. سارينا و من مي خنديديم و سارا مثل اسفند رو آتش از حرص هر چي از دهنش در آمد نثار من و هر چه دم دستش بود به سمت سارينا پرت کرد.
با خنده گفتم: حرص نخور. پير مي شي. داشتيم شوخي مي کرديم.
-: طنين اگه يک بار ديگه از اين تيکه کلام هاي مسخرت مثل سي سي و نانا استفاده کني خفت ميکنم عسيسم. نکبت ها. گفتم ترشيده شديم رفت ها!
از شنيدن اين حرف باز هم خنديدم و گفتم: آخي. ناسي. من و سارا گاهي تيکه کلام هايي مي سازيم که براي ما ياد آوري يک خاطره يا چيز هاي ديگرو مي کنه مثل عسيسم يا ناسي. البته اينجا منظور خاصي نداريم فقط به جاي حرف ز از حرف س استفاده مي کنيم. سارا گفت: خانوم نمکدون قراره فردا با هم بريم بيرون. البته با مامانامون تا آخرين روزاي تابستونمون بياد موندني بشه. در ضمن يادت نره شنبه ي آينده براي کلاس بندي بيايي ها.
-: نه يادم نميره. پس تا فردا.
-: گاگول جاي هميشگي و ساعت هميشگي. دير نيايي ها. وگرنه هم من ، هم شهرزاد ، هم باران و هم سارينا به اندازه ي هر ثانيه دير اومدنت موهاتو مي کنيم. فهميدي؟ البته بعيد بدونم اما خداحافظ.
مي دونستم که فردا قراره اين چند وقت يا نه اين چند روز آشنايي با روزبه رو به طور کامل و حتي بدون جا انداختن يک واو براي دوستام تعريف کنم. پس بعد از خوردن شام سريع خوابيدم که ساعت ده توي پارک قيطريه دوستامو ببينم.
مامانم رأس ساعت نُه صدام کرد. خانه ما به پارک دور نبود. لباسم را پوشيدم صبحانه ي مختصري خوردم و بعد از راهي شدن پدرم به سمت دفترش، ما هم از خانه خارج شديم. به پارک رسيديم و به پاتوقمون يعني آلاچيق رفتيم. معمولاً مامان هامون بيرون آلاچيق روي نيمکت ها مي شستند و ما در آلاچيق. وقتي به اونجا رسيدم فقط باران و مامانش رو ديدم و خدا را شکر کردم که هنوز سارا نيومده بود. چون اگر زود تر مي آمد کولي بازي در مي آورد. اول به سمت خانم ميثاقي يا خاله پرستو يعني مادر باران رفتم و طبق معمول با سلام و احوال پرسي گرمي هم با من و هم با مامانم صحبت را شروع کرد تا من به سمت آلاچيق رفتم شهرزاد و خانم تابان يا خاله شيدا هم رسيدند و با ما و مادر هامون سلام و احوال پرسي کردند. بعد از يک ربع که مامان هامون گرم صحبت بودند ، صداي دعواي سارا و سارينا و صداي خانم کيا منش يا خاله مهسا که سعي داشت آن دو را به سکوت دعوت کند توجه ما را جلب کرد. با آمدن آن ها جمع شکل کلي خود را گرفت و همه به سمتي رفتند. مادر و پدر هاي دوستانم همه در سطح فرهنگي بالا و تحصيل کرده و خانواده هاي خوش مشربي بودند و من و خانواده ام هميشه از هم نشيني با آن ها لذت مي برديم. من سارينا را کنار کشيدم و گفتم: باز که شما دو تا مثل سگ و گربه به هم مي پيچيديد. دوباره چطون شده؟
سارينا با حالتي قهر مانند سرش را از روي سارا برگردوند و گفت: به من چه دوست شما با خودش درگيره؟ از صبح تا حالا به خاطر اينکه ديشب تا ساعت 3 بيدار بوده و ساعت پنج دقيقه به ده تازه اون هم با داد و هوار من از خواب بيدار شده داره مثل مورچه رو نِروِ من و مامان ميره!
با حالتي کنجکاوانه به سارا گفتم: تا ساعت 3 چه غلطي مي کردي؟
سارينا پيش دستي کردو گفت: هيچي. تا صبح داشت فيلم مي ديد.
-: مگه روز رو ازت گرفتن؟
سارينا گفت: همينو بگو والله.
با آرنج به پهلوي سارينا کوباندم با اخمي به او فهماندم که ديگه بسه. آخه من و سارينا نه تنها به عنوان دوست با هم بوديم بلکه مثل خواهر هم ديگر رو دوست داشتيم. کلاً من با سارا و سارينا احساس راحت تري داشتم. سارا از دست سارينا جوش آورده بود و گفت: جهنم که نتونستي بخوابي. تازه دو غورت ونيمت هم باقيه؟ اما اون هم با اشاره ي من و شهرزاد و باران ساکت شد. پنج دقيقه همه سکوت کرديم. من از روي مادر ها که مشغول صحبت بودند چشم بر نمي داشتم. سارا زبون وا کرد و گفت: راستي طنين حال روزبه جو. . . نه روزبه خان چه طوره؟
باران و شهرزاد نگاه مشکوکي به من و سارا انداختند. از سارا پرسيدم: نمي دونن؟
-: نه از کجا بايد بدونن؟
-: گفتم شايد خبر رساني بين المللي بهشون خبر داده؟
-: مگه به گوش اونا هم رسيده؟
-: رو پيشونيه من نوشته خر يا تو خودت چيز جديدي پيدا کردي؟
-: رو پيشونيت نه. ولي از دم درازت پيداست.
-: عمَــــمَمَمَـــمَت.
-: عمه ي خودت.
شهرزاد طاقت نياورد و پرسيد: ميشه يکي ما رو هم روشن کنه؟
سارا گفت: روشن کردن شما وظيفه ي ما نيست.
گفتم: خيلي بيشعوري. بسه ديگه. شهرزاد جان! نگاه کن هيچ اتفاق خاصي نيافتاده. مامانم مي دونه اما شماها پيش ماماناتون دهن ها قرص. باشه؟ ببين يه آقاي بيست و سه ساله است که من دارم روش يک سري تحقيق مي کنم.
شهرزاد و باران با هم گفتن: چي؟
-: نه نه. اشتباه نکنيد تو چت روم. در ضمن زن داره. فقط من اين جا نقش يک آدمي قصد داره زندگي يه آدم تو باتلاق رفته رو نجات بده دارم. زنش، زن سالمي نيست. اون هم به خاطر علاقه زيادي که بين اينا بوده بعد از يک مدت که فهميد دختره، دختر درستي نيست شوکه شده. به همين علت از زندگي سير شده.
سارا گفت: طنين هم مي خواد بره جاي خاليه زن روزبه جون رو پر کنه.
-: سارا خفه شو. 1300 بار بهت گفتم بين من و روزبه فقط رابطه ي خواهرانه و برادران است. منحرف.
باران گفت: ميشه عين آدم توضيح بدي؟
و من داستان رو بدون جا انداختن يک حرف براشون گفتم.
شهرزاد دختر به شدت احساساتي بود. بعد از شنيدن زندگي روزبه اشک در چشماش جمع شد و گفت: الهي. طنين کمکش کن. گناه داره.
سارا گفت: اين جور کمک کردن ها به صورت گاماس گاماس صورت مي گيرد. اول مثل خواهرش. بعد مثل دوستش. بعد مثل نامزدش بعد به عنوان همسرش و بعد از گذشت نه ماه به عنوان مادر بچه هاش. خوبه سلسله مراتب جالبيه.
سارينا يک تو سري باحال نثار سارا کرد. سارا در حالتي که سرش را مي ماليد گفت: راستي اسم دوستش چي بود؟ خودش که نسيبمون نشد حداقل دوستش نسيبمون بشه.
من به ياد حرف روزبه که از نيما تعريف مي کرد افتادم خنده ام گرفت. گفتم: اتفاقاً زوج هنري مناسبي مي شيد.
باران گفت: طنين ما نرگس رو نديديم اما واقعاً حرفاش درسته! اون ميدونه؟
-: آره.ميگه بيخيالش شم. مي ترسه مثل امير بخوام سر کارش بزارم.
باران با لرزشي در صدايش گفت: طنين ممکنه اين پسره 24 ساله يک مرد 60 ساله باشه. تو از اون مطمئني؟
-: خوب باشه. چي مي شه؟
-: طنين . . .! خوب . . . اگه اين طوري باشه ممکنه تو براش . . ..
با آرامش کامل گفتم: باران هر کي ندونه شما ها مي دونين اولين بارم نيست که رفتم تو چت روم. در ضمن آدم دروغگو کم حافظه هم هست. وقتي تو چت روم بعد از تقريباً دو ماه دوباره بهش ميگم فلاني ام مي شناسه و دوباره همون مشخصات قبلي رو ميده ديگه چي مي شه گفت؟
شهرزاد گفت: طنين به هر حال ممکنه اتفاقي بيافته. زياد باهاش صميمي نشو.
سارا دادش در آمد و گفت: عمه من بود همين الآن گفت ]با لحن خاصي که قصد داشت اَداي شهرزاد را در بياورد[ الهي. طنين گناه داره کمکش کن.
شهرزاد گفت: اگه راست گفته باشه خب خيلي سختي کشيده. طفلکي دلم براش ميسوزه.
سارا گفت: شما هميشه قدرت خدا سوزش معده داري. حالا اين نه، يکي ديگه.
اون روز کاملا درباره ي روزبه حرف زديم. يک دفعه مادر ها بلند شدند و خاله پرستو با ته لهجه ي شيرين اصفهاني گفت: دخترا خيلي گرم صحبتن. تصميم گرفتين کجا ناهار بخوريم؟
باران گفت: مامان الآن خيلي زوده.
خاله شيدا گفتن: نخير شما مشغوليد. ميدونين ساعت چنده؟
به طور غير ارادي همه ي ما به ساعت مچي هامون نگاه کرديم. با هم گفتيم: ساعت يکِ؟
مامانم گفت: بله.
سارا به مامان گفت: خاله نازي اگه روز معمولي بود و دخترتون ما رو به حرف نمي گرفت تا الآن ده بار به ساعت ديواريه طنين نگاه کرده بوديم يا گشنمون شده بود.
و همه بلند شديم و به سمت بيرون آلاچيق رفتيم. من عادت داشتم ساعت هايي انتخاب کنم که يا خيلي ظريفن که معمولاً مال مهماني هاي رسمي بود يا صفحه هاي خيلي بزرگ داشت که معمولاً اونا رو دستم مي کردم. منظور سارا از ساعت ديوار طنين کنايه به ساعت بزرگ من بود. به نزديک ترين رستوران اونجا رفتيم. طبق معمول مادر ها در يک ميز و ما در يک ميز ديگر که به ميز آن ها ديد داشت ولي دور بود نشستيم. سارا طوري نشست که مادر ها نتوانند او را ببينند. من در کنار سارا، در صندلي بغل من کيف هايمان، صندلي بعد سارينا و درست رو به روي سارا، باران و شهرزاد نشسته بودند. بعد سفارش غذا و کلي بگو و بخند در حالي که من با منو موشک درست مي کردم صداي باز شدن در و صداي چند کفش با عث شد صداي ما پايين تر بيايد. بي توجه به افراد جديد با موشکم سرگرم بودم که بازوي سارا در کمرم کوبانده شد. سرم را بالا گرفتم و با اخم سارا را نگاه کردم. سارا با اشاره اي که کسي نفهمد به من اشاره کرد رو به رويم را نگاه کنم. به محض بلند کردن سرم با چهار جفت چشم مواجه شدم.درست در ميز بغلي و رو به روي من و سارا 4 پسر آراسته و خوش رو نشسته بودند. لبخند از روي لب هاي سارا محو نمي شد و چشمش روي ميز ماسيده بود. با اخم نگاهي به پسران انداختم و زير گوش سارا با خشم گفتم: خودتو جمع جور کن. پسر نديده. غذا را آوردن وما مشغول غذا خوردن شديم. يکي از پسر ها که درست رو به روي من قرار داشت با خنده اي و به صورتي که ما حرفش را بفهميم گفت: چه خانوم هاي نازي! مياين بريم بازي؟
از لحن حرف زدن آن پسر به شدت متنفر بودم و معمولاً به طور نا خواسته نمي توانستم جواب پررويي هاي کسي را ندهم. تا خواستم دهان وا کنم سارا از زير ميز به پاي من زد.با غيض نگاهي به پسر انداختم. سارا با صدايي بلند گفت: چه قدر مگس اينجا زياده!
پسر که متلک سارا را گرفته بود لب ور چيد و صاف نشست. دوستانش مي خنديدند ولي باران که هنوز موضوع را نگرفته بود گفت: خب تابستونه ديگه.
شهرزاد گفت: توقع نداري که به خاطر اومدن شما ورود مگس و پشه رو قدغن کنن؟
سارينا برگشت و به محض ديدن پسر ها سريع صورتش را برگرداند. او تازه منظور سارا را فهميده بود و شروع به خنديدن کرد. يکي ديگر از پسر ها گفت: مگس چو مگس ببيند خوشش آيد.
اعصابم خرد شده بود. به محض تمام شدن غذا بيرون رستوران رفتم و سارا هم به دنبالم آمد.
-: چته ديوونه؟
-: حرف نزن که به جاي اونا تو رو ميزنم.
سارينا و باران و شهرزاد هم آمدند و منتظر آمد مادر ها شديم. با صداي در سرم را بالا آوردم و به جاي مادر هايمان اون بي سرو پا ها رو ديدم. شاکي شدم. همون پسري که تو رستوران متلک انداخت جلو آمد و دستش را دراز کرد و گفت: من سيامک هستم. افتخار آشنايي با چه کسي رو دارم؟
شهرزاد و باران تازه فهميدن که چرا جوش آوردم براي همين ساکت شدن. سارينا پشت من ايستاده بود و سارا در کنار من. خانواده ي دوستانم مي دانستند که من بي دليل عصباني نمي شوم و مي توانم گليم خودم رو از آب بيرون بکشم. پس وقتي من را عصباني مي ديدند سعي داشتن طرف دعوا را يک جور قانع کنند که کوتاه بيايد وگرنه من هيچ گونه کوتاه بيا نبودم. زير دست پسر زدم و گفتم: افتخار آشنايي با عمت رو داري.
دوستان آن پسر که از بر خورد من با دوستشان خنده شان گرفته بود جلو آمدند و يکي از ان ها گفت: سيا بي خيال. داري بد کنف مي شي.
سارينا که خنده اش گرفته بود پشتش را به آن ها کرد و ريسه رفت.
عصباني تر از قبل گفتم: ببين پسر جواب سوال هاي منو درست بده.
پسر به نشانه ي اطاعت تعظيم کرد و گفت: ما از اول در خدمت بوديم.
گفتم: مو هات را دوست داري؟
پسر با بي تفاوتي گفت: آره.
-: سرتو چطور؟
-: معلومه ديگه.
-: پس تا از دست نداديشون دمتو بزار رو کولت. هررري.
-: آخه چرا؟
-: چون جونت درآد.
-: اعصاب نداري ها!
-: پس تا اخلاق گَندم از اين بيشتر شکفته نشده گمشو.
يکي ديگر از پسران گفت: تو گمشو.
با خنده اي عصبي گفتم: گم نمي شم.آدرس خونه مون رو بلدم.
پسرها که گويا تير شان به هدف نخورده بود حاضر جوابي مي کردند.
سارا از عاقبت دعوا مي ترسيد. گفت: تورو خدا کوتاه بيا.
با صدايي بلند گفتم: از بس جوابشون رو نداديم پررو شدن ديگه. فکر کردن چون پسرن مي تونن هر غلطي که دلشون خواست بکنن.
يکي از پسرا گفت: دختر تو اين سن و سال به پررويي تو نديدم.
با تمسخر گفتم: مگه تو مي دوني چند سالمه؟
سيامک گفت: هيچي نداشته باشي. هفده سال رو داري.
از قاطعيت حرفش خنده ام گرفته بود. گفتم: ميدونيد چي خنده داره؟ که شما پسرا خودتون رو علامه دهر مي دونيد و نفهميديد يک دختر 14 ساله داره دستتون ميندازه.
چشماشون از حدقه در آمده بود. سيامک گفت: بچه ها بياين بريم. طرف بچه اس.
يکي از اونا گفت: الآن که 14 سالشه اين جوريه 24 سالش بشه چه جوري ميشه.
تا خواستم جوابش را بدهم مامان از در خارج شد و گفت: دوباره کي چي گفته؟
سارا گفت: پسره بي ادبي کرد جوابشو گرفت.
مامان که از دست کاراي من جون به لبش رسيده بود گفت: نمي شه تو جواب ندي؟
با عصبانيت گفتم: از بس دخترا به خاطر حفظ نجابتشون لال شدن و هيچي نگفتن پسرا پرو شدن ديگه! چرا دخترا بايد به خاطر پسرا تو خودشون خرد بشن؟ چرا بايد هميشه کسي که کوتاه مياد ما باشيم؟ چرا به خاطر جاه طلبي بي پايان پسرا دخترا از آزاد بودن منع بشن؟ چرا وقتي هميشه مقصر پسران دخترا رو توي مضيقه قرار ميدين؟
سارا پشتم را گرفته بود و من را مي کشيد و در گوشم هيس هيس مي کرد. خاله پرستو زير گوش مامان گفت: کاش تا آخر عمرش بتونه حقش رو پس بگيره.
باران برگشت و گفت: منظور؟
خاله شيدا گفت: منظور خونه ي شوهرشه.
سارا با لودگي گفت: مطمئن باشين طنين پدر طرف رو در مي آره.
و در گوش من گفت: تازه اگه پسره يک بار طعم زنگي مشترک رو چشيده باشه.
با غيض نگاهي به سارا انداختم. منظورش روزبه بود. به هر حال زمان خداحافظي رسيد. سارا گفت: طنين شنبه يادت نره بيايي ها. کلاس بندي نباشي شوتت مي کنن يک کلاس ديگه.
خاله شيدا به مامانم گفت: نازي جون ديگه خداحافظ تا يکشنبه.
خاله مهسا به خاله شيدا گفت: شيدا جان چرا به اين زودي ميري؟
خانم شيدا گفت: مهسا جان شهروز امروز بايد بره يک سر دانشگاه. اون از کنکورش که پدرمون رو درآورد اين از دانشگاهش. خدا کنه شهرزاد عين شهروز نشه. پسره خيلي بي هوا است. دفعه پيش با دوستش رفته بود مثلاً کتابخانه اومده خونه ميگه تو راه درکه آينه ي ماشين گير کرد به ماشين بغلي شکست. بايد برم خودم برسونمش دانشگاه.
مامان گفت: جوونن ديگه. اشکال نداره.
خاله پرستو گفت: خوب شد خودش چيزيش نشد. آخه . . .
صداي مادر ها آرام و در يک لحظه همه خنديدند. خاله شيدا خداحافظي کرد و رفت. بعد از آن خاله پرستو گفت: خب من هم ديگه برم تا اين دوتا پسر خونه را آتش نزدند.
مامان گفت: پرستو جون بابک و برديا ديگه بزرگ شدن. تو ديگه چرا؟
خاله پرستو با تأسف گفت: درسته مثلاً يکشون 18 و ديگري 20 سالشه. اما بابک اصلاً آرام نيست. نمي دونم به کي رفته؟
بابک برادر بزرگ باران و برديا برادر کوچک باران هستند و هر دو از باران بزرگ ترند.
شهروز هم برادر بزرگ شهرزاد است. با رفتن خاله پرستو خاله مهسا لطف کردن و تصميم به رساندن ما گرفتند. در راه من و سارا از روزبه حرف ميزديم و سارينا که امسال سال اول راهنمايي بود در باره ي سختي مدرسه با مامان و خاله مهسا صحبت مي کرد. حدود ساعت سه و نيم به خانه رسيديم. استراحت کردم و به فکر اولين روز مدرسه افتادم.
تابستان تمام شد و آغاز اولين روز مدرسه و ادامه ي ارتباط من و روزبه. تقريباً براي هم مثل خواهر و برادر بوديم و بيشتر درد و دل هايمان را با هم مي کرديم و هيچ مشکلي نبود. مهتاب و ماهسار به شدت من را مورد تمسخر قرار مي دادند چون فکر مي کردن روزبه هيچ شخصيت خارجي ندارد و يک پسر خود را اينگونه جلوه مي دهد. حرف هاي کنايه دار مامان نشان از دل ناراضي اش به اين ارتباط بود. نرگس دائماً مرا نصيحت مي کرد و از وجود روزبه مرا مي ترساند. در صورتي که من با روزبه هيچ رابطه اي نداشتم جز يک ارتباط پاک. روزبه از خانواده اش و نيما و اتفاقات روزانه اش برايم مي گفت. به قول خود روزبه از مرگ قطعي نجاتش داده بودم. روز هاي سختي براي من و او بود. با وجود درس آمادگي براي ثبت نام در دبيرستان هاي خوب هر روز از ساعت 4 تا ساعت 5 با روزبه چت مي کردم. روز هاي اول مدرسه چنان به سرعت گذشت که تا چشم باز کردم برنامه امتحاني ترم اول رو به رويم بود. از روزبه خواستم تا ايميلش را به من بدهد چون تمام امتحانات پشت سر هم بود و سر بعضي درس ها مي توانستم به کار هايي جز درس بپردازم. برنامه روزانه ي روزبه برايم جالب بود. مثل پسران منضبط برايم شرح مي داد که چه اتفاقي برايش افتاده است. امتحانات را با سختي ولي به هرحال تمام کردم و ترم اول را به اتمام رساندم. سارا و باران سخت مشغول درس خواندن و شهرزاد هم به دنبال کار هاي دبيرستانش بود و ما را از مدارس خوب آگاه مي کرد. من هم روز هاي شنبه کلاس برنامه نويسي داشتم و هيچ تلاش اضافه اي براي آماده کردن خودم براي امتحانات ورودي نداشتم چون معتقد بودم اگر به طور اتفاقي در يکي از مدارس مورد نظر قبول مي شوم و نتوانم زياد درس بخوانم خودم، خودم را زير سوال برده ام و هميشه با معلومات ذهني خودم اين گونه امتحانات را مي دادم. روزبه سعي داشت مرا بيشتر به درس خواندن تشويق کند و مي گفت که ما ايميل هم را داريم و مي توانيم با هم از اين طريق ارتباط داشته باشيم اما من مي گفتم که چت روم بهتر از ايميل است و زير بار نمي رفتم.

امتحانات تمام شد و طبق قولي که مامان بهم داده بود برايم جشن تولدي گرفت که خيلي به من و دوستانم خوش گذشت. آن روز به اتفاق بعضي از دوستانم مثل سارا و باران و سارينا و شهرزاد به چت روم رفتم و از روزبه به خاطر اينکه نمي توانستم آن روز با او چت کنم عذر خواهي کردم. تا ساعت 11 شب که تمام بچه ها رفتند و فقط خودمان پنج نفر بوديم دائماً در حال رقصيدن بوديم و گاهي مامان که از علاقه ي من نسبت به عماد که يکي از پسر هاي فاميل او مي شد خبر داشت و از بعضي از دستور العمل هاي آشپزي او استفاده کرده بوديم متلک مي انداخت و باعث خنده ي دوستانم مي شد. عماد يکي از کساني بود که به خاطر بعضي از موقعيت هاي فاميلي نمي توانستم با او زياد ارتباط صميمي داشته باشم. عماد از من هشت سال بزرگ تر بود و دوست دختري داشت که گويا قصد ازدواج با او را داشت. اون روز اولين ملاقات دوستان من با مهتاب و ماهسار و نرگس بود. برايم برخوردشان جالب بود. چون نرگس از رفتار موقر و خانمانه ي باران خوشش آمده بود و با سارا مشغول خنديدن به من بودند. نرگس تبعاً به خاطر سنش بيشتر با مهتاب و ماهسار گرم گرفته بود و مهتاب و ماهسار و نرگس به اين نتيجه رسيدند که هيچ کدوم از آدم هايي که با هم چت ميکنند حرف راست به هم نمي زنند و اگر وجود شخصي به نام روزبه هم واقعي باشه حرف و تعريف هايش از خود دروغي است. بعد از ساعت 11و رفتن آخرين مهمان ما پنج تا به سمت اتاق من هجوم برديم. باران گفت: طنين، ايميل هاتو امروز چک کردي؟ مامان و بابا بهت تبريک گفتن؟
خسته جواب دادم: نمي دونم. نه امروز وقت نداشتم.
شهرزاد گفت: خوب الآن بريم.
باران کامپيوتر را روشن کرد و به اينترنت وصل شد و از من خواست تا رمز ايميلم را وارد کنم. باران از روي صندلي بلند و من نشستم. وقتي صفحه ايميل هاي دريافتي باز شد اولين چيزي که توجه سارا و باران را جلب کرد اسم روزبه بود. سارا بر سرم کوبيد و گفت: خاک بر سرت. ايميلت هم دادي بهش؟
با ناراحتي و کوفتگي گفتم: نمي دونستم بايد از تو اجازه بگيرم.
شهرزاد پيله کرد و گفت: بايد باز کني ببينيم چي برات فرستاده!
من هم قول دادم که بعد از جواب دادن ايميل خانواده ميثاقي تمام ايميل ها را نشانشان دهم. وقتي بعد از جواب ايميل آن ها دوباره به صفحه ي اصلي ايميل برگشتم ديدم پيامي جديد از روزبه دارم. سارا موس را از دستم قاپيد و سريع ايميل را باز کرد. روزبه نوشته بود:
باسلام به طنين، خواهر عزيزم:


با اينکه مرا از روز تولدت مطلع نساخته بودي
و من از دستت براي اين کارت ناراحت شدم ولي رسم
دوستي اين نيست که بي معرفتي رو با بي معرفتي
جواب داد. پس تولدت رو بهت تبريک مي گم و
آرزوي بهترين ها را برايت دارم.

برادر تو:


روزبه


سارا که باور نمي کرد هنوز روزبه مرا به عنوان خواهرش دوست دارد با خواندن ايميل گفت: دمش گرم. با اين کارش حال کردم.
باران گفت: پسر فهميده ايه.
و شهرزاد که هنوز بغض گلويش را بسته بود گفت: بازم به معرفتش. خيلي آقاس.
سارينا گفت: مثل خواهر کوچکش باحاله. مامان وارد اتاق شد و گفت: طنين، امشب دوستات خونمون مي مونن. از خانواده هاشون اجازه گرفتم.
مامان تا خواست از اتاق برود صدايش زدم و ايميل روزبه را نشانش دادم. مامان گفت: والله چي بگم؟ فقط اميدوارم ختم به خير بشه.
مامان از اتاق خارج شد. باران گفت: مامانت هنوز مشکوکه؟
با خستگي گفتم: نه ولي عين بقيه مادر ها نگران آينده دخترشه.
سارينا با تعجب پرسيد: روزبه نمي دونه تولد تو بهمنه نه اسفند؟
من تولدم رو به علت اينکه در امتحانات بود نگرفتم به همين دليل به بعد موکول شد.
-: نه نمي دونه.
سارا گفت: پس هفت ماهه شما درباره چي زِر ميزنيد؟
-: درباره خودمون. کار هامون. روزبه خيلي سعي داره من رو به درس خوندن مجبور کنه. اما من گوش نمي دم.
شهرزاد گفت: تو اين مدت عکسي ازش نگرفتي؟
-: نه.
شهرزاد گفت: روزبه زن داشت. آره؟ اون هيچي بهش نمي گه؟ مثلاً چرا با توچت مي کنه. طلاقش داده؟
-: نه. آخه فريبا پيش روزبه زندگي نمي کنه. اون تهرانه تو خونه اي که با روزبه توش زندگي مي کرد زندگي مي کنه.
-: چرا طلاقش نمي ده؟ مگه نمي گه مايه عذابشه؟
-: چرا دو سه بار ازش پرسيدم ميگه بيخيال. مي پيچونه.
-: مشکل داره؟
-: کي؟
-: روزبه.
-: از چه لحاظي؟
-: مي تونه پدر بشه؟
-: آره.
باران با چشماي از حدقه در آمده گفت: ازش پرسيدي؟
سارا گفت: آره ديگه. پس بهش الهام شده؟
با اعتراض گفتم: مگه من مثل تو بي حيام سارا؟
سارا دستش را به کمرش زد و گفت: پس از کجا ميدوني؟
-: يک بار گفت که فريبا از اون باردار بوده و بدون اطلاع اون بچه رو انداخته.
سارا گفت: پس دختره خيلي نا مروته. چرا روزبه ازش خوشش آمده؟
-: عشق در يک نگاه. برات که قبلاً گفتم.
-: آره ولي خوب با عقل جور در نمياد. آخه وقتي با فريبا ازدواج کرده بيست سالش بوده. پس فريبا چند سالش بوده؟
-: نمي دونم.
-: بهش ايميل بده ببين مي تونه امشب بياد چت روم؟
-: ايميلش رو احتمالاً فردا چک مي کنه.
-: تو ايميل بده. شايد الآن داره ايميلش رو چک مي کنه.

به روزبه ايميل دادم
اگر اشکالي نداره و قبل از ساعت 1 بامداد
امشب مي توني بياي چت روم؟

طنين
و ارسال کردم. پشتم را به کاميپوتر کردم و با سارينا مشغول به حرف زدن درباره ي مهماني ان شب شديم. باران و شهرزاد و سارا هم مشغول حرف زدن درباره ي روزبه شدند. ده دقيقه نگذشته بود که باران به مانيتور نگاه کرد و گفت: بچه ها روزبه ايميل داده.
از تعجب خشکم زده بود. سارا ايميل را باز کرد و گفت: نوشته بريم.
سارا وارد چت روم شد و اتاق جوان را انتخاب کرد و با اسم طنين وارد شد. به محض ورود PM روزبه براي من باز شد.
نوشت: شب به خير.
سارا نوشت: به روزبه خان من سارا دوست طنين هستم. معرف حضور هستم؟
روزبه زد: ولي طنين به من ايميل داد!
-: بله ولي طنين الآن نعشه است. حال نداره براي همين من مزاحم شدم. اگر مزاحمم برم؟
-: نه. طنين، مشکلي براش پيش آمده؟
-: نخير سرومرو گنده اينجاست ولي از بس رقصيده حال نداره. شما نگران نباشيد.
-: ممنون که اطلاع داديد. خودش اونجاس؟
-: بله.
-: ميشه با خودش چت کنم؟
-: بله.
-: ممنون.
پشت کامپيوتر نشستم. زدم : سلام پسر خوب!
-: سلام خواهر بي معرفت.
-: ببخشيد دير گفتم. پيش نيومده بود که بگم.
-: باشه. چي شد گفتي بيام؟
-: راستش براي دوستام سوال پيش آمده بود.
-: چه سوالي؟
-: مي خوان بدونن وقتي با فريبا ازدواج کردي اون چند ساله بوده؟
-: چرا براي دوستات اين سوال پيش آمده؟
-: نمي دونم.
-: اون 19سالش بود.
-: باران مي خواد بدونه چرا طلاقش نمي دي؟
-: واقعاً باران مي خواد بدونه يا خودت؟
-: به جون مامانم، باران. من ديگه اين سوال رو ازت نمي کنم. چون دو سه بار از جواب دادن طفره رفتي. حتماً نمي خواستي بگي!
-: مي شه جواب ندم.
-: باران مي پرسه چرا؟
-: چون اين يکي از نقطه ضعف هاي آقايونه شايد هم فقط من.
-: سارا ميگه لطفاً بگو.
-: چون نمي تونم يک سري از مسائل رو هضم کنم و فراموش کنم!
-: شهرزاد ميگه چه مسائلي؟
-: سخته چهار سال از زندگي تو به خاطر يک نفر بسازي و همون يک نفر تمام اون لحظه ها رو نابود کنه. من به خاطر فريبا همه چيز رو تو گذشته ام ، چه خوب چه بد فراموش کردم تا با اون باشم. اما اگه اون چهار سال رو هم که فقط و فقط به خاطر اون زنده بودم فراموش کنم ديگه هيچ چيز برام نمي مونه. ميشم يک آدم بدون گذشته.
-: سارا ميگه واضح بگو!
-: واضحش اينکه دوستش دارم. خيلي. بي اندازه.
بعد از خواندن PM روزبه براش زدم که: پس چرا بر نمي گردي پيشش؟
-: اين حرف از طرف کيه؟
-: خودم.
-: من يک مَردم. خيلي براي يک مرد سخته ناموسش رو لاي پر و بال مرد هاي ديگه ببينه.
-: تو ديوونه اي روزبه. يعني اونقدر قدرت نداري که يک مدت نذاري جايي بره. کسي رو ببينه. محدودش کني؟
-: نه.
-: چرا؟
-: طنين براي اين گفتم بيخيال. نمي تونم بگم. گير نده.
-: مگه نمي گي مردي؟
-: شک داري؟
-: آره.
-: چرا؟
-: چون مرده و حرفش. مرگ يک بار شيون هم يک بار. مگه نمي گي دوستش داري مگه يک زماني برات نمي مرده. برو پيداش کن بندازش تو خونه. محدودش کن. مي ميري؟
-: اگه شوهرت با تو همچين رفتاري داشته باشه ناراحت نمي شي؟
-: اگه بي خود و بي دليل باشه چرا. اما من هيچ وقت مثل فريبا نمي شم.
-: مگه فريبا چشه؟
-: چش نيست اَبروه. بگم ناراحت نمي شي؟
-: عادت کردم تو هم بگو.
-: روزبه جان حقيقت تلخه ولي فريبا ديگه هر جايي شده. من و امثال من به اون مي گيم خيابوني. تو جامعه ما توي آداب ايراني اين چيز درستي نيست. ميدوني چرا؟
-: چرا؟
-: چون به غيرت شوهر اون زن نگاه مي کنن. پيش خودشون ميگن چرا وقتي اون مرد همچين دختر خوشگلي رو ازش استفاده نمي کنه سر ما بي کلاه بمونه؟ احتمال يک درصد اولين بار خود فريبا دلش نمي خواست اين اتفاق براش بيافتد اما وقتي بي خياليه مردش که تو باشي رو مي بينه ميگه به درک. من خوش باشم کافيه.
-: وقتي فريبا اين کاره شد باباش مردش بود نه من.
-: يعني چند ساله بوده؟
-: 14 سالش. اون شب هم که من و نيما پيداش کرديم يه پسره آش و لاشش کرده بود ولش کرده بود تو خيابان بدون هيچ مُزدي. اون خونه فرشته هم خونه ي خودش نبود خونه يکي از دوستاش بود. اون شب اگه من نبودم يکي از پسراي مجلس داشت خفه اش مي کرد. مي دوني چرا؟ چون مست بود و نمي دونست داره چه غلطي ميکنه. از اون شب ديگه نتونستم بيخيالش بشم ميدوني چرا؟
-: چرا؟ لابد دل سوزي!
-: نه. پسر پاک خانواده فلاحي کنترلش رو از دست داد به جاي اون پسره با فريبا هم بستر شد. چون اون شب به خاطر اينکه اون گند رو بالا آوردم مهموني هاي اين مدلي شده بود برام سرگرمي عرق و مشروب شده بود ذکر روزم. براي اينکه يک شب يه غلطي کردم و ادامش دادم. طنين من هم آدم سالمي نبودم اما تنها کسي که باهاش ارتباط برقرار کردم فقط اون بود.
از هجوم پيام هاي روزبه ترسيدم. فهميد که عصباني شده. هيچي نگفتم. يک ربع بعد براش زدم: ببخشيد. قصد ناراحت کردنت رو نداشتم.
روزبه زد: نه اتفاقاً منو به خودم آوردي. من تند رفتم. خيلي سبک شدم. مدت ها بود درد دل نکرده بودم. از دوستات معذرت بخواه. ساعت دو و نيمه شبه. بخواب. طنين من فردا کمي کار دارم چون نيما مياد اينجا. تا شنبه خداحافظ.
-: خداحافظ. شب خوش.
برام جالب بود. چون تا به امروز از روزبه یک پسر دست و پا چلفتی در ذهنم ساخته بودم. یک پسر که با تمام وجودش می جنگید که به یک دختر پایبند بمونه. میشه گفت تا صبح اصلاً نخوابیدم. ساعت نزدیک شش بود. سارا و سارینا و شهرزاد رو از خواب بیدار کردم تا نماز بخوانیم. باران خودش زیاد اهل نماز نبود. اما تا جایی که من می دانستم بردیا و مادر و پدرش نماز می خواندند ولی بابک بعد از دوره ی راهنمائی کلاً بی دین شده بود. به هر حال نماز را خواندیم و سارینا و شهرزاد که حتی نمازشان را در خواب خواندند به سمت رخت خواب هایشان شیرجه رفتند. سارا هم به سمت تشکش رفت که دقیقاً پایین تخت من بود. من هم به سمت تختم رفتم و دراز کشیدم. چشمانم باز بود اما حرف نمی زدم. سارا صدایش را صاف کرد و گفت: طنین بیداری؟
به سمتش چرخیدم و دستش را در دستم گرفتم و با لبخندی گفتم: بله. تو نمی خوابی؟
-: دیگه نه. نمی تونم. طنین؟
-: بله.
-: می تونم ازت یک خواهشی بکنم؟
-: بکن.
-: انجام میدی؟
-: بستگی داره.
-: طنین. بیخیال روزبه شو.
-: چرا؟
-: طنین خواه نا خواه خیلی حواست بهش جمع شده. نمی گم وابستگی چون می شناسمت. اما دیشب خودت فهمیدی بعد از اینکه روزبه بهت گفت فریبا رو دوست داره، تمام بدنت لرزید؟ فهمیدی عصبی شدی؟ فهمیدی؟
سارینا که هنوز خواب و بیدار بود گفت: مثل تو نفهم که نیست.
سارا با خنده گفت: بِکَپ بابا. ننه غر غرو.
با صدایی آرام گفتم: نه ولی مطمئنم این حس اون حسی که تو فکر می کنی نیست.
سارا ساکت شد. همینطور که دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود، غرق در افکارش بود.
شاید سارا راست می گفت. اما من تا به امروز اون حسی رو که به عماد یا سینا پسر خاله مامانم داشتم نسبت به روزبه نداشتم. من حتی تصور ذهنی ای از چهره ی روزبه نداشتم. چطور می تونستم دوستش داشته باشم؟ سرگرم افکارم بودم که سارا با لباس بیرونش بالای سر من ایستاده بود در گوشم گفت: پاشو تنبل. ساعت هفته. پاشو بریم پارک. یکم راه بریم.
بی چک و چونه از مادرم که خواب و بیدار بود اجازه گرفتم و من و سارا به پارک رفتیم. از دم خانه ی ما تا پارک زرگنده فاصله ی زیادی نبود. با سارا آرام آرام راه می رفتیم. سارا گفت: طنین هنوز سینا و عماد رو دوست داری؟
از حرفش که بی مقدمه بود شکه شدم. پرسیدم: چه طور؟
سارا مِن مِن کنان گفت: همین جوری!
چون از سوال سارا بدم نیامده بود گفتم: راستش سارا دیگه مثل قبل سینا رو دوست ندارم خیلی خودش رو می گیره. شاید هم چون نمی دونه که یکی مثل من داشت براش پرپر می زد. شاید هم به خاطر اینه که این علاقه بر میگرده به سه چهار سالگی من. اما هرچی از سینا بدم میاد یا دوست ندارم ببینمش هر لحظه منتظرم از عماد خبری به طور اتفاقی بهم برسه. شاید هم منتظر کارت عروسی هستم. می دونی بدی این عشق چیه. این زبون بی صاب مونده لال شده حتی نمی توم درباره ی این علاقه بهش بگم. شاید اگر بهش می گفتم و نظر اون رو می دونستم بی خیلاش می شدم و قصر طلایی تو ابر ها برای خودم و اون نمی ساختم. گاهی فکر می کنم، می بینم هیچ کدومشون هیچ چیز ندارن. اما این عماد مهره مار داره. همه دوستش دارند. مامان و بابام می خوان مثال خوبی بزنن میگن عماد رو نگاه کن. البته من هم جدیداً من هم اتو ازش گرفتم. تو خانواده مادر من دوستی با دختر وجه ی جالبی نداره. میگن اون که دوست دختر داره! برای همین جدیداً حرفی ازش نشنیدم.
سارا گفت: از چهار ،پنج سالگیت هم منحرف بودی. آخه کی تو این سن و سال عاشق می شه؟
خندیدم. سارا گفت: طنین دبیرستان چی کار می کنی؟
-: نمی دونم. سارا بیا برگردیم. الآن بچه ها بیدار میشن ببینن ما نیستیم ناراحت می شن.
-: طنین می دونی تو چی داری که همه ی ما دوست داریم با هات دوست باشیم؟ طنین هیچ وقت هیچ کس رو نا راضی نمی ذاری. دل همه رو بدست میاری. حالا می فهمم چرا بنده خدا زوم کرده روتو.
ایستادم. منظور سارا رو نفهمیدم. سارا برگشت و چهره ی من رو دید. یک دفعه دستش را رو دهانش کوباند. زیر لب گفت: خراب کردم.
سارا به راهش ادامه داد. دستش را گرفتم و پرسید: چی؟
سارا ترسیده بود. گفت: باور کن هیچی. امروز خودت می فهمی.
-: سارا با تو هستم. منظور؟
-: بیا بریم. اشتباه شد.
-: سارا بگو وگرنه ، نه من نه تو.
-: طنین بیخیال.
دستش رو ول کردم و به راهم ادامه داد. حتی نگاه به سارا نکردم. سارا هم به راه خودش ادامه داد. دو دقیقه بعد دیدم صدایی نمیاد. پشت سرم رو نگاه کردم. خبری از سارا نبود. پیش خودم گفتم: دیوونه عجب کاری کردی ها. این دختره دیوونه است. الآن گم وگور میشه. در یک لحظه دیدم سارا با آرامش کامل سه تا نان سنگک به دست گرفته داره از توی کوچه ای که نانوایی داشت بیرون آمد. آمد بغلم و گفت: بریم. الآن کنیز های کفگیر خورده از خواب بیدار می شن.
مونده بودم. بزنمش؟ خودمو بزنم؟
گفتم: سارا ذاتاً آدم بی شعوری هستی. ترسیدم.
-: اگه جنبه داری بهت بگم کیه؟
-: کیه؟
-: ببین هنوز شهرزاد هم جواب قطعی از شهروز نگرفته. اما می گفت جدیداً حال طنین رو خیلی می پرسه. دو سه بار هم وقتی شنیده با روزبه چت می کنی عصبی شده.
عین ماست وا رفتم.-: سارا چی می گی؟ شهروز؟
-: آره. اون هم مثل هر پسر امروزی ای نیاز به یک هم زبون داره. خیر سرش 19 سالشه. تازه تو که همیشه شعار می دادی دوستی سالم زیر نظر خانواده اشکال نداره.
-: چرا اما ... . ولش کن نمی خوام درباره اش چیزی بشنوم.
-: یعنی اگه اون هم بخواد تو میگی نه.
-: نه.
به خانه رسیدیم. تا بالا رسیدیم بابا ما را در راه پله ها دید. گفت: آفرین دختر های گلم. می خواستم برم نون بخرم. خوب کردین زود آمدین. طنین نازی داره میز صبحانه را می چینه. برو دختر ها رو بیدار کن. من و سارا بالا رفتیم و سارا کمک مامان کرد و من هم بچه ها را بیدار کردم. بعد از صبحانه به پیشنهاد بابا به همراه خانواده ی دوستانم بریم فشم. ما هم از خدا خواسته آماده شدیم تا به باغ پدر باران در فشم برویم.
توی این پنج سال اخیر که ما چهار خانواده با هم آشنا شده بودیم به هم وابستگی زیادی پیدا کرده بودیم.
داشتم آماده میشدم که یادم افتاد شهروز هم می آید. با هر شکلی که می شد خواستم زیر آمدن بزنم ولی نشد. به هر حال به فشم رسیم. ما در ماشین پدرم بودیم. یعنی من و پدرم جلو و دختر ها عقب. تا فشم بابا با ماشین عمو کوروش که بابک پشت فرمان آن نشسته بود به شوخی کورس گذاشته بود که شهروز و بردیا در ان ماشین بودند. بابک پسر بدی نبود. یعنی پسر خوبی هم بود ولی گاهی از روی لج بازی کار هایی می کرد که زیاد جالب نبود. عمو کوروش و عمو سروش و عمو بهرام در یک ماشین و مادر ها هم در یک ماشین بودند. هر بار که ما سفر یا پیک نیکی می رفتیم یکی از پدر ها وظیفه داشت که به دختر ها باج بدهد.
وقتی رسیدیم ساعت 10 بود. بابا و عمو کوروش پدر باران مشغول تدارکات ناهار بودند و عمو بهرام پدر سارا و عمو سروش پدر شهرزاد هم قصد داشتن برای خرید میوه و تنقلات به خرید بروند. بابا و عمو کوروش جوجه ها را به سیخ می کشیدند و بابک هم داشت آتش برای کباب کردنشان درست می کرد. مادر ها هم سالاد و ظرف و این جور وسایل را آماده می کردند. ما دختر ها هم یکی یک چوب به دست گرفته بودیم و در حیاط بزرگ باغ راه می رفتیم. بردیا تا ما را دید گفت: به به. خانوما. خسته نشید.
با پررویی گفتم: نه از کتاب درسیه شما سنگین تر نیست.
همه خندیدیم. بابک گفت: من موندم تو این زبون رو نداشتی چی کار می کردی؟
گفتم: وایمیستم و بر و بر تو رو نگاه می کردم.
بابک که سر و زبان خوبی داشت گفت: آره دیگه. نه که زیاد خوشگل دورو برتون نیست. باشه نگاه کن اما وقت قبلی بگیر چون سرم خیلی شلوغه.
با چوب دنبالش کردم. هر چه قدر دیویدم نتونستم بزنمش. عمو بهرام تا رسید گفت: دوباره که اینا مثل موش و گربه به هم می پرن. چی شده؟
سر چوبم به دست بابک خورد. دستش رو گرفت و گفت: آخ آخ. عمو جون گربه ی خیلی بی چشم و رویی هم هست.
من هم که نفسم بند آمده بود دستانم رو سر زانو هایم گذاشتم . گفتم: آره عمو. موشش هم از اون موش آزمایشگاهی هاست. پررو. بهش تقویتی میدین خاله اینقدر تند می دوئه؟
خاله پرستو گفت: نه. بابک دخترم رو اذیت کنی من میدونم با تو.
بابک آمد و در گوشم گفت: چیز خورشون کردی اینقدر دوست دارن؟
-: نه پسر خوب. ترجیح میدن به جای پسر دختر داشته باشن. آخه از پسر خیری ندیدن.
همه مرده بودن از خنده. ناهار خوردیم و دوباره من و بابک شروع کردیم. ساعت پنج ونیم بود. قصد رفتن کردیم. همه داشتن خداحافظی می کردن. دخترا بابت مهمانی دیروز و امروز از مامان تشکر کردن وبه سمت من آمدند. شهروز و بردیا که آن روز کمتر حرف زدند و فقط می خندیدند با بابک به سمت ما آمدند. داشتیم خداحافظی می کردیم که سارا گفت: طنین فکر کنم اولین روزیه که بدون فکر روزبه گذروندی؟ آره؟
تازه یادم افتاد که امروز هیچ خبری از روزبه نداشتم. غیر ارادی دستم رابه صورتم زدم.
باران گفت: حرص نخور. امروز نیما میره اونجا.
بابک و بردیا با هم گفتند: تو از کجا می دونی؟
گفتم: غیرتی نشین واسه من که می دونم آخر بی غیرت هایین. دیشب من بهش گفتم.
کمی آرام شدم ولی همش در دل می گفتم اگر امروز روزبه بیاید چت روم و من نباشم؟
بلاخره به خانه رفتیم و من سریع به اینترنت رفتم. در چت روم نبود. البته منطقی هم نبود که آن جا باشد چون ساعت 7 شب بود. اما وقتی ایمیل هایم را باز کردم ایمیل روزبه را دیدم. بازش کردم. نوشته بود


دوباره دیر کردی طنین خانوم.
اشکالی نداره که دیر می کنی اما اگر یک روزی
احساس کردی مزاحمم بهم بگو.

تا فردا ساعت چهار به خودم لعن فرستادم که چرا به روزبه نگفته بودم چون دوست نداشتم چنین فکری بکند. ساعت یک ربع به چهار در چت روم رفتم. واقعاً از دست خودم عصبانی بودم. ساعت چهار روزبه وارد چت روم شد سریع برایش زدم
-: سلام. بابت دیروز معذرت می خوام. یک دفعه ای شد.
روزبه زد: علیک سلام. وایسا برسم! بعد. مگه من باز خواستت کردم.
-: نه ولی باور کن من واقعاً نمی تونستم بهت خبر بدم.
-: چرا؟
-: دیروز رفتیم باغ پدر باران. تا ساعت پنج و نیم اونجا بودیم. در ضمن اصلاً من نمی خواستم برم. مامان گفت زشته نیای. من هم رفتم. ساعت ده اونجا بودیم.
-: خوب بود؟
-: آره. کلاً با خانواده های دوستانم به ما خوش میگذره.
-: طنین می دونی چند وقته دلم برای یک پیک نیک رفتن با خانواده ام تنگ شده؟
-: روزبه تو واقعاً خودت نمی خوای بری پیش خانوادت. اون ها هم مطمئناً دلشون برای تو تنگ شده.
-: می ترسم. می ترسم دیگه من را نخوان. من رو پس بزنند. ولش کن. از دیروز بگو.
-: جات خالی بود. کاش تو هم می تونستی بیای.
-: اگه تهران بودم می تونستم بیام؟
-: نمی دونم. راستی تو چرا دیگه تهران نمی یای؟
-: می ترسم دوباره فریبا رو ببینم.
-: تو از دیروزت بگو! نیما اونجا بود. آره؟
-: آره الآن هم اینجاست. نمیره.
-: چرا؟
-: به توچه؟
تعجب کردم. سریع روزبه زد. : طنین معذرت می خوام. دست گل نیما بود.
زدم : میشه با اون چت کنم.
روزبه اسمش تغیر کرد و نیما زد: بله.
-: خوبید آقا نیما؟
-: شما بهترید. با مزاحمت ها؟
-: بله؟ کدام مزاحمت؟
-: این دوست بیکارم رو میگم!
-: آهان. بله. میسوزیم و می سازیم.
-: خانم چه کاریه! والله غرض از مزاحمت برای روزبه خان این بود که می خوام با خودم برای تعطیلات عید از الآن ببرمش شمال. هی خودش رو لوس می کنه میگه نه!
-: چه خوب. چرا نمیاد؟
-: نمی دونم.
-: لطفاً به حرفش گوش نده نیما باخودت ببرش شمال.
-: پس شما چی؟
-: آهان دردش رو فهمیدم. من هم احتمالاً از 28 اسفند تا 12 فروردین سفر هستم. اشکالی نداره. راستی اگر ممکنه توی این سه ماه باقی مونده تا آخر امتحانات من روزبه رو سرگرم کن. چون من بعد از عید خیلی سرم شلوغ میشه. نمی خوام دوباره احساس تنهایی کنه. من هم تمام تلاشم رو می کنم تا هر روز بهش ایمیل بدم.
-: اگه خودش قبول کنه. قدمش رو چشم من و خانواده ام. خواهرم هم که نیست بخواد بهونه کنه.
-: پس لطفاً تمام سعی خودت رو بکن تا ببریش.
اسم نیما عوض شد و روزبه دوباره با من چت کرد.
-: چرا؟
-: چی چرا؟
-: تا آخر خرداد؟
-: روزبه جان بزار با خیال راحت این امتحانا تموم شه تابستان رو که ازمون نگرفتن؟
-: باشه. پس منتظر ایمیل هاتم. درس هاتو خیلی خوب بخوان. معدل بیست ازت می خوام ها.
-: مامانم کم بود تو هم اضافه شدی؟
[FONT=Aria-: آره دیگه. پس فعلاً.[/FONT]
-: خداحافظ.
بعد از بیرون آمدن از چت روم به مامانم خبر دادم که تا اطلاع ثانوی قصد ندارم با روزبه چت کنم. مامانم بی اندازه خوشحال شد ولی به روی خودش نمی آورد. به نرگس زنگ زدم تا با او صحبت کنم.
-: سلام نرگس خوبی؟ چه طوری؟
-: خوبم. چی شد یادی از ما کردی؟
-: ببخش. نمی تونستم. کار زیاد داشتم. در ضمن بچه پررو ما تازه هم دیگر را دیدیم.
-: نه عزیزم روزبه خان شده فکر و ذکرت. گور بابای وقت. اگه 24 ساعت روز هم بشه 25 ساعت شما باز وقت کم داری.
-: نر گس به خدا این طوری نیست. باور کن به خاطر امتحانام هم بهش گفتم تا اول تیر دیگه ارتباطمون قطع بشه.
-: امیدوارم برای خودت دردسر درست نکنی. طنین اینقدر یک دنده نباش. باور کن روزبه اینقدر ها هم پاک و بی عیب نیست که تو به اسمش قسم می خوری. طنین برات نگرانم.
-: نباش. کاری باری؟
-: نه سلام برسون.
-: باشه تو هم همین طور.
دو هفته گذشت. مامانم فکر می کرد که من دیگه از روزبه دل کندم و دیگه اسمش هم نمی آورم . اما نمی دانست که لحظه شماری می کردم که آخرین امتحانم را بدهم. روز 26 خرداد امتحانات تمام شد. روز 27 و 28 خرداد آزمون ورودی مدارس مورد نظر را دادم و از مدرسه و درس فارغ شدم.روز 28 خرداد یادم افتاد که تولد روزبه توی خرداد اما نمی دانستم دقیقاً چه روزی. برای همین برایش ایمیل فرستادم:

سلام به برادر عزیزم ، روزبه.
تولدت مبارک. صد سال به از این سال ها
زیر سایه پدر و مادرت زنده باشی و بهترین ها
برایت اتفاق بیافتد. راستی امتحانتم تمام شد.

با آرزوی بهترین ها برای برادرم
طنین
روز 29 خرداد از صبح تا شب همه خانه ی عمو سروش دعوت بودیم. آن روز بعد از مدت ها دوباره به چت روم رفتم و با روزبه چت کردم. هنوز خانه ی نیما بود.گفت تصمیم دارد خانه ی کرمانشاه را بفروشد دوباره به تهران بیاید. آن قدر از این موضوع خوشحال شدم که سر از پا نمی شناختم. چون روزبه با وجود نیما به زندگی امیدوار تر می شد.
روز 5 تیر ماه کارنامه ام را گرفتم سال سوم را به اتمام رساندم. در تابستان بهترین لحظه ها را داشتم. چون مطمئن بودم که دبیرستان با تمامی دوستانم هستم. با روزبه دائماً در ارتباط بودم. دوباره کلاس های گیتارم را شروع کرده بودم. با دوستان خانوادگی مان دائماً در سفر بودیم و یک سفر هم با عمو محمدرضا و زن عمو سیما و مهتاب و ماهسار رفتیم.
در آن سال یکی از بهترین تابستان های عمرم را داشتم. برای سارا در 7 مرداد تولدی بزرگ گرفتند و اکثر فامیل هایشان بودند. در آن مهمانی با یکی از فامیل هاشون به نام آرمین که مجلس گرم کن جوون ها بود آشنا شدیم و بسیار در کنار او از تولد سارا لذت بردیم. در آن تولد فهمیدیم که آرمین از سارا خوشش می آید و سارینا به یکی از پسر های فامیلشون به اسم شهاب خیلی علاقه داره ولی این موضوع را بروز نمی دهد. شهاب پسر 17 ساله و متینی بود. آرمین هم شیطنت از سر رویش می بارید ولی وقتی سارا او را مخاطب خود قرار می داد خواه نا خواه زبانش بند می آمد و سرخ می شد و سرش را پایین می انداخت. شهروز در تکاپو بود که در هر لحظه ای مرا می دید خودش را به من نزدیک نشان دهد ولی من اصلاً به این مسئله اهمیت نمی دادم. به وضوح تغییرات رفتار روزبه را از وقتی پا به تهران گذاشته بود می دیدم. بسیار شاد و سر زنده شده بود ولی هنوز می ترسید که با خانواده اش رو در رو شود. او خانه ی کرمانشاه را فروخت و برای همیشه به تهران آمده بود ولی در خانه ی نیما با او و مادر و پدرش زندگی می کرد و پا به خانه ی خودش نگذاشته بود. در 7 مهر ماه هم برای سارینا تولدی مختصر گرفتند ولی برایم جالب بود چون از طرف عمو بهرام و خاله مهسا به آن و سارا بلیط برای آلمان هدیه گرفتند و این اتفاق با تعصبات اجتناب نا پذیر عمو جور در نمی آمد. آن دو به همراه خاله یشان برای تعطیلات کریسمس به مدت 5 روز به آلمان می رفتند ولی از الآن بلیط آن روز را در دست داشتند. سال اول دبیرستان بر عکس اکثر سال اولی ها برای من و دوستانم بدون هیچ اُفت تحصیلی ای شروع شد و ما از هر لحظه اش استفاده می کردیم. در دبیرستان دوست جدیدی به نام آوا در میان ما اضافه شد ولی فقط روابط بین من و او و دوستانم بود و خانواده هایمان با هم رفت آمد نداشتند. آوا دختر مهربان و شیطانی بود. به قول خودمان اهل حال بود. روزبه مرا تشویق به درس خواندن می کرد ولی من همان دختر کله شق سابق. شیطنت هایم کم که نشده بود زیاد هم شده بود و مثل قبل در مقابل پررویی پسر ها سکوت نمی کردم. یک بار در تابستان در شمال جلوی عمو ها و بابام با یک پسر چنان دعوایی راه انداختم که تا عمر داشت از شعاع پنج متری هیچ دختری رد نشود. آن روز خیلی عصبانی شده بودم. حتی در سفر هایمان با بابک هم دعوا کردم چون مثل پسر های الاف به هر دختری می رسید متلک بارانش می کرد. بابک دیگه بابک قبل نبود. یک روز که همه ی جوون ها داشتیم لب ساحل راه می رفتیم دیدم سیگار می کشه. از باران پرسیدم: مامان و بابات می دونن؟
باران با حالتی سرشار از خجالت و شرمندگی گفت: آره. نمی دونم این به کی رفته. دو سه بار بابا دعواش کرده ولی خیلی پررو شده و به بابا گفت این سیگاره، اگه اذیتم کنید خانواده ی میثاقی رو بی آبرو می کنم.
خانواده ی باران خانواده ی بسیار متشخصی بودند و همیشه هم از لحاظ علمی و هم از لحاظ تربیت فرزند زبان زد بودند. ولی بابک یک استثنا در این خانواده بود. به سمتش رفتم و سیگار را ازش گرفتم و کلی با او اول حرف زدم ولی او با حرف منظورم را نمی فهمید و مجبور شدم با او دعوا کنم.
در یک چشم به هم زدن سال تحصیلی به اواسطش رسیده و ما در حال درس خواندن برای امتحانات ترم اول. واقعاً لحظه ها مثل باد می گذشت. آن سال عمو کوروش باران و شهرزاد که هر دو در آذر ماه با تفاوت 8 روز که باران بزرگ تر بود در روز تولد شهرزاد یعنی 29 آذر تولد با شکوهی در فشم برای آن دو گرفتند. خیلی تولد خوبی بود. آن سال بهترین جشن هایی که داشتیم جشن تولد دوستانم بود. آن سال مادر و پدرم به خواست خودم تولد بزرگی برای من نگرفتند چون از آن ها خواسته بودم که هدیه تولدم را که پانصد هزار تومان پول بود همه را برای من کتاب و رمان و فیلم بگیرند ولی آن ها برای من زنجیر طلایی خریدند که قفلی داشت و وقتی قفل را باز می کردیم عکس خودم در طرفی و عکس مامان بابا در طرف دیگر آن بود و با بقیه کادو تولدم برایم کتاب خریدند. آن سال روزبه با پیک برای من کادویی فرستاد که واقعاً مرا خجالت زده کرد. او برایم یک دستبند زیبا و ظریف طلا خریده بود و برایم فرستاده بود. همان شب برای اینکه دلیل این کادوی سنگینش رابفهمم برایش ایمیل دادم :
ممنون بابت کادو. ولی چرا اینقدر زحمت کشیدی؟
فردای آن روز در چت روم روزبه گفت: چون تو زندگی ام را نجات دادی. مثل خواهرمی و بهت مدیون بودم.
اوآخر بهمن ماه سارا یک روز پرسید: راستی طنین تا حالا روزبه رو دیدی؟
گفتم: نه.
-: قیافه اش هم ندیدی؟
-: نه.
-: ازش یک عکس بگیر.
-: باشه ولی می خوای چی کار کنی؟
-: می خوام برم دیوار اتاقم رو پر کنم از عکسش. خب معلومه دیگه. می خوام برو رویش را ببینم.
آن روز از روزبه خواستم یکی از عکس هایش را برایم ایمیل کند. من هم همان شب حتی بدون اینکه عکس را ببینم ان را پرینت گرفتم و دوباره بی توجه به آن عکس ، عکس را در پوشه ای گذاشتم تا فردا به سارا نشانش بدهم.
وقتی رسیدم سارا داشت خاطرات آلمان را برای بچه ها تعریف می کرد. پیش آن ها رفتم و گفتم: یک سورپرایز.
در کیفم را باز کردم و پوشه را در آوردم. عکس را در آوردم.
برای لحظاتی منگ بودم. سارا عکس را از دستم قاپید و بعد از دیدنش او هم مثل من مبهوت شد.
تصور هر قیافه ای را داشتم به جز این!
باران تا دیدش گفت: بابا این که مثل ماه می مونه.
سارا زد پس کله ام گفت: از دستش بدی خودم می رم سراغش. بد کردار مثل عروسک می مونه.
واقعاً چهره محسور کننده ای داشت. چشمان توسی پر رنگ. مو های پر پشت. جذبه مردانه در چهره اش هویدا بود.
بینی قلمی و مردانه. لبانی زیبا. چهار شانه و جذاب. با ته ریشی که سنش را بیشتر 25 سال نشان می داد.
شهرزاد گفت: طنین واقعاً تا حالا ندیده بودیش؟
سارا گفت: چرا بابا. دیشب تو کف چشماش بوده.
با لکنت زبان گفتم: نه باور کنید. همین الآن دیدمش.
آن روز همه ی حرف ها در باره ی چهره ی روزبه بود. سارا پرسید: راستی از تو عکس نخواست؟
-: نه.
شهرزاد گفت: واقعاً تو این یک سال و خرده ای ثابت کرده پسر خوبیه. حداقل مثل بقیه ی پسرها نیست. سریع از طرف مقابلشون عکس بخوان. قرار بزارن. واقعاً مرده.
باران گفت: کاش تنه ی این به بابک خورده بود.
همه ساکت شدند. آوا تقریباً از اتفاقاتی که بین ما افتاده بود خبر داشت و برای همدردی با باران گفت: اشکال نداره. جوونه. سرش به سنگ می خوره. بیخیال.
اما سیلاب اشک روی صورت باران پهن شد. در میان گریه هایش می گفت: کدوم سنگ. احمق. معتاد شده. داره میره سوئد. نمی دونم کی براش دعوت نامه فرستاده اما با کله داره میره. مامان داره دق می کنه. کثافت بی شعور. بابا به اندازه ی ده سال یک شبه پیر شد. دیوونه فردا شب می ره.
من و سارا و شهرزاد از تعجب مانده بودیم گریه کنیم، کاری نکنیم یا به باران دلداری بدیم. بابک! دوست بچگیمون. برادر بزرگمون. معتاد شده بود؟ داشت برای همیشه از پیش ما می رفت؟
برای لحظاتی دلم برای خاله پرستو و عمو کوروش سوخت.
آن روز وقتی به خانه رفتم موضوع را با مامانم و بابام در میان گذاشتم. بابا گفت: پاشید یه سر باید بریم خونشون. شاید بشه این پسره رو نگه داریم. خیلی داره تند می ره. بابا زنگ زد به عمو بهرام و عمو سروش و همه به سمت خانه ی باران راه افتادیم.


وقتی رسیدیم باران در را باز کرد و ما به داخل رفتیم. هنوز وارد پاگرد نشده بودیم که صدای داد های بردیا و بابک به وضوح به گوش رسید. باران که مشخصاً از بغض نمی توانست چیزی بگوید برای همین سلامی کوتاه کرد و رفت و روی یکی از مبل ها نشست. خاله گریه می کرد و عمو مضطرب از این ور هال پذیرایی به آن طرفش رژه می رفت. مامان و خاله ها رفتند پیش خاله و بابا و عمو ها رفتند کنار عمو. من و سارا و شهرزاد و سارینا هم کنار باران ایستاده بودیم. همه بدون هیچ دخالتی به بحث میان بابک و بردیا گوش می دادیم.
بابک-: من میرم که از دست و تو و اون آدم های بیرون خلاص شم اونوقت تو میگی مامان سکته می کنه؟
بردیا-: خیلی پستی. آشغال حداقل 21 سال از زندگیشو برای تو به هدر داده. احمق مادرته.
بابک-: مگه من خواستم؟ خودش خواسته کرده. حالا که من می خوام کاریم نداشته باشه مثل بختک افتاده رو زندگیم؟
عمو کوروش خواست به سمت اتاق بابک که او در آنجا بود برود و گوش مالیش دهد اما بابا و عمو ها جلویش را گرفتند. صدای محکمی همه ی مارا به خود آورد. بابک که مثل حیوانی رَم کرده بود با صدایی که از خشم و خماری می لرزید گفت: آفرین داداش کوچولو. مرد شدی. خوب داری با برادرت تا می کنی. خوب داری از اونایی که اون بیرونن دفاع می کنی. بیا بزن. بزن شاید تخلیه بشی.
صدای او بلند تر شد.
بابک-: پا شو دیگه حیف نون. دلت نمیاد یه آدم خمار رو بزنی. پاشو وگرنه خرد و خمیرت میکنم پاشو دیگه لامذهب.
صدای مشت های پیاپیی که بی هدف به هم می زدند رعشه به وجود همه ی ما انداخته بود. صدای گریه ی خاله و باران در این صدا ها محو شده بود. باران بلند شد که به سمت در اتاق بابک برود ولی تا بلند شد در اتاق باز شد و بردیا مثل یک عروسک با صورت خونی روی سنگ ها سر خورد.
تا خواست بلند بشه عمو سروش و شهروز به سمتش رفتند و بلندش کردند و بابا و عمو بهرام به سمت بابک رفتند. بابک عربده زنان گفت: ولم کنید. اینا کم بودن شما ها اومدین؟ اومدین چی رو ببینین. دعوای خانوادگی رو؟ یا اومدین خدا حافظی؟
بابک که مست بود خنده ای از روی بی خیالی کرد و گفت: اومدین پسر ارشد خانواده ی میثاقی که از عرش به فرش رسیده رو ببینین.
بابک هم که دیگر کم آورده بود جملات آخرش را با بغض می گفت. باران از شدت گریه روی زمین نشست و با هق هق گفت: بابک آخه تو چه مرگت شده.
باران نگاهی به صورت خون آلود بردیا کرد و گفت: آخه این حقه که به خاطر اون زهر ماری که خودتو تا خرخره باهاش خفه کردی برادرت رو، پاره ی تنت رو این طوری بزنی. آخه چرا بابک؟
گریه امان باران را گرفت و باران فقط زجه می زد. عمو کوروش به سمت بابک رفت بلندش کرد. بابک با وقاحت تمام نگاهی پر از نفرت را نثار پدرش کرد و گفت: حالم از همتون بهم هم می خوره.
عمو چنان سیلی در گوشش خواباند که برق از سر بابک رفت و پخش زمین شد. عمو با صدایی که مثلاً آرامش دارد ولی از خشم می لرزید گفت: گمشو. بابک برو بیرون که دیگه جای تو، تو این خونه نیست. پاشو برو و دیگه فکر نکن خانواده ای داری.
خاله با صدایی که از ته چاه می آمد و با لحنی ملتمسانه گفت: کوروش.
ولی عمو با قاطعیت به چهره بابک زل زده بود. بابک به اتاقش رفت و با یک کوله ی ورزشی بیرون آمدو رفت. در را چنان کوباند که هر لحظه با خودم می گفتم پنجره ها پودر شدند.
باران دیگه سر از پا نمی شناخت. آنقدر بی توجه به اطرافش می گریست که همه فکر می کردند که بابک همه کس او بوده است. بردیا اول صورت خود و سپس صورت باران را پاک کرد و باران را بلند کرد و گفت: اون ارزش این همه دلسوزی رو نداره باران. تو رو جون داداش گریه نکن.
اما با شندین اسم داداش صدای گریه باران دل هر سنگ دلی را ریش می شد. بردیا او را به اتاقش برد و از ما خواست که به اتاق او نرویم چون می خواست با او صحبت کند. خاله مهسا ، خاله پرستو رو بغل کرده بود و او و بقیه ی مادر ها هم آرام گریه می کردند. عمو که رنگش مثل گچ سفید شده بود گوشه ای نشست. سارینا برای عمو آب خنک آورد تا شاید از عصبانیتش کم کند. من هم فقط به رفتار بابک فکر می کردم و گاهی به سارا و شهرزاد نگاهی می کردم. مامان با بغض گفت: اشکالی نداره. خدا دوستت داشته بهت یک پسر دیگه هم داده. ماشاالله هیچ عیبی هم نداره مثل دسته ی گله. جای خالی اون رو هم پر می کنه.
عمو گفت : کدوم پسر؟ ما از اولش هم یک پسر داشتیم. دیگه نمی خوام اسم اون بی حیای وقیح رو بشنوم.
همه ساکت شدند. بردیا از تو اتاق باران گفت: شهرزاد. یک دقیقه بیا.
شهرزاد رفت و چند دقیقه بعد برگشت صورتش مثل گچ سفید شده بود در گوش پدرش چیزی گفت و عمو به سرعت از خانه خارج شد. بردیا چند لحظه بعد باران که بیهوش در کنارش بود را آورد و خواست از در بیرون برود. خاله تا باران را این طور دید گریه هایش به زجه تبدیل شد. عمو دیگر سفید نبود واز بدنش حرارت خارج می شد و قرمز شده بود. شهرزاد به کمک بردیا رفت و باران را به سمت در بردند. بردیا گفت: ما تا صبح میایم. باید ببریمش بیمارستان. خاله نزارید مامان بیاد. اون هم حالش بد میشه.
آن ها رفتند و فقط من و سارا و سارینا و شهروز ماندیم. سارینا به اتاق باران رفت و سارا هم به دنبال او. اما من به اتاق بابک رفتم. توی اتاقش بوی الکل می آمد و آن قدر به هم ریخته بود که شتر با بارش اونجا گم می شد. به سمت میزش رفتم. پودری سفید رنگ روی میزش بود که به آن ها را از هم جدا کرده بود و در کنار آن ها یک نی بود. نمی دانستم که چیست اما از فیلم هایی که میدیدم می دانستم که مواد مخدر است. عصبی شدم. بابک پسر خوبی بود. درسته از همان اول هم سر و گوشش می جنبید اما نه تا حدی که معتاد شود!
به اتاق باران رفتم. سارینا روی تخت دراز کشیده بود. سارا روی زمین نشسته بود و هر دو مشغول فکر کردن بودن. من هم نشستم و فقط به رفتار بابک فکر می کردم. بیچاره باران! بابک برایش مثل یک حامی بود. همه در فکر بودیم که در اتاق باز شد. شهروز هم ناراحت بود. کنار سارا ایستاد. همه به هم نگاه می کردند ولی هیچ نمی گفتند. شهروز طوری من را مخاطب قرار دهد گفت: پا شو بریم پیش بردیا و شهرزاد. بابا خسته بود. من هم فردا دانشگاه کار زیادی ندارم.
می دانستم باز هم قصد دارد که از فرصت ها استفاده کند و مثلاً با من حرف بزند ولی در این موقعیت این رفتارش برایم غیر قابل تحمل بود. به سارا نگاه کردم و گفتم: با سارا برو. یا سارینا. من حال ندارم.
سارا چشم غره ای به من رفت و سارینا گفت: من فردا باید برم مدرسه. تا همین الآن هم بیدارم، خیلی حَرفه.
بلند شدم و به سمت در رفتم و گفتم: من نمی رم. خسته ام.
شهروز از در بیرون رفت سارا بعد از رفتن او گفت: دیوونه که نیست منتت رو الکی بکشه. پا شو دیگه.
با ناراحتی به سالن رفتم و از بابا اجازه خواستم تا به بیمارستان بروم و بر عکس توقعی که داشتم مامان و بابا به شدت موافقت کردند. با ماشین ما به سمت بیمارستان راه افتادیم. تقریباً ساعت 2 بعد از نصف شب بود. خیابان ها هم خیلی خلوت بودند. مدتی بعد شهروز به بردیا زنگ زد و از او آدرس بیمارستان را پرسید. در راه شهروز به کنار خیابان رفت و پارک کرد. از او پرسیدم: چرا نمی ری؟
چیزی نگفت ولی صدای نفسش با لرزشی همراه بود. ساکت شدم. بعد از دقایقی شروع به حرف زدن کرد.
-: بردیا خیلی اصرار داره که خودش اونجا باشه. ما داریم میریم شهرزاد رو بیاریم و من جای بابا اونجا باشم. البته یا من یا تو.
-: پس چرا نمی ری؟
-: کارت داشتم.
احساس غریبی به سراغم آمد. نگاه شهروز روی فرمان ماشین قفل شده بود. چند دقیقه ساکت شد.
سپس گفت: می خواستم بگم...
به شهروز نگاه کردم. صورتش را به سمت من برگرداند. ادامه داد: طنین . . .
اما وقتی در چشمانم نگاه کرد مثل آدم هایی شده بود که گذر زمان را حس نمی کنند. فقط من را نگاه می کرد. انگار چیز دیگری در اطرافش نبود و فقط چشمانش روی من متمرکز شده بود.
گرما به صورتم هجوم آورد و سریع نگاهم را از چشمانش گرفتم. بعد از چند لحظه نگاهش کردم و دیدم که او هم صورتش سرخ شده و دوباره به فرمان نگاه می کند و اخم هایش را در هم کشیده است. بی هیچ حرفی دوباره راه افتاد. آن شب یکی از شب هایی بود که هیچ وقت از خاطر من نخواهد رفت. از چشمانش همه چیز به وضوح مشهود بود. نیازی به حرف زدن نداشت. چیزی که سارا ظرف چند دقیقه به من فهماند خود شهروز در یک نگاه آن را ثابت کرد. اما نمی توانستم نظرم را عوض کنم. او را مثل برادرم دوست داشتم نه چیز دیگر. به هر حال به بیمارستان رسیدیم و وقتی ماشین را پارک کردیم و پیاده شدیم شهروز گفت: طنین بابت رفتار امشب معذرت می خوام ولی یک عمل غیر ارادی بود. امیدوارم با این کارم همه چیز رو نابود نکرده باشم. و به سرعت وارد ساختمان بیمارستان شد.
شهرزاد مثل گچ سفید شده بود. عمو سروش گفت: شهروز این کلید ماشین. شهرزاد فشارش افتاده من این دوتا رو می برم. تو می مونی یا طنین؟
قبل از اینکه از من بپرسد گفت: حال طنین هم خوب نیست. ببرینشون. من و بردیا هستیم.
رفتار آقامنشانه اش به دلم نشست اما...
آن روز هم گذشت و فردا من و سارا فقط مدرسه رفتیم. وقتی آوا فهمید که بابک چه کرده از دستش خیلی شاکی شد و وقتی آن دو فهمیدند که بین من شهروز چه گذشته بسیار خوشحال شدند.
آن روز در چت روم ماجرای روز قبل را برای روزبه گفتم. روزبه انقدر بد وبیراه به بابک گفت که روحش تخلیه شد. آن شب من و شهروز و سارا به فرودگاه رفتیم. شهرزاد از روز قبل بیمار بود اُفت فشار شدیدی گرفته بود و میگرنش عود کرده بود و باران و بردیا هم هنوز بیمارستان بودند چون حال باران اصلاً خوب نبود. اسم بابک را چند بار پیج کردیم ولی خبری از او نشد . نا امید به سمت بوفه رفتیم . سارا سریع دستش را به کتف من زد و گفت: اونجاست.
به سمتش رفتیم. شهروز سلام کرد. بابک اصلاً توقع نداشت که ما را ببیند. هم خوشحال بود هم ناراحت. به سمت محوطه فرودگاه رفتیم. نشستیم. سارا گفت: واقعاً می خوای بری؟
بابک-: نه ولی مجبورم. محیط اینجا آزارم میده. از اطرافیانم بدم میاد.
شهروز-:می دونی از دیشب تا حالا باران تو بیمارستان بستریه؟ می دونی مامانت داره ثانیه به ثانیه پیر می شه؟ بابات داره دق می کنه؟
بابک-: مهم نیست. ولی به باران سلامم رو برسونید بگید همیشه به فکرشم.
سارا که دیگر جوش آورده بود گفت: تو گُه خوردی. اگه نگرانشی باید بزاری بری؟
رو به بابک کردم و گفتم: بابک خواهش می کنم نرو. اگه وایسی خودم کمکت می کنم ترک کنی.
بابک خندید و گفت: تو؟ عمراً.
بغض گلویم را گرفته بود. گفتم: بابک تو رو جون باران نرو. تورو جون طنین نرو.
اشک از چشم هایم سرازیر شده بود. سارا داشت گریه می کرد و شهروز خیلی جلوی خودش را می گرفت که بغض درونش باعث نشود گریه کند. بابک هم خودش بغض کرده بود و گریه می کرد. گفت: طنین گریه نکن. بزار با خاطره ی خوش برم. به یاد تموم کل کلامون بخند. بزار من هم خوشحال بشم.
نمی توانستم حرف بزنم. بابک من را بغل کرد و در آغوش برادرانه اش برای آخرین بار گریه کردم. هم او گریه می کرد و هم من. بعد از من نوبت سارا شد او هم مثل من غرق در گریه بود. خاطرات شیرینی که باید همه را دفن می کردیم و به گور خاطرات می سپردیم. شهروز هم او را بغل کرد و با هم خداحافظی کردند. میان گریه هایم گفتم: بابک مرگ من خریت نکن. نرو. فکر خودت نیستی فکر خانوادت باش.
-: برن بمیرن. کدومشون رو میگی؟ اگه منظورت بارانه اون هم میفهمه این جوری بهتره.
با این حرفش من را به نقطه ی مرگ رساند. بی آنکه بفهمم در عرض چند ثانیه یک سیلی نثارش کردم.
-: بابک خیلی پستی. شاید اونجا قدر خانوادت رو بدونی. می گن آدم قدر نداشته هاشو بیشتر می دونه.
به هر حال بابک رفت و هیچ کدام از ما نتوانستیم که او را برای ماندن قانع کنیم.



تاريخ : سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 | 20:0 | نویسنده : میترا |

پیرمردی اسبی داشت و با آن اسب زمینش را شخم می‌زد.


روزی آن اسب از دست پیرمرد فرار کرد و در صحرا گم شد.


همسایگان برای ابراز همدردی با پیرمرد، به نزد او آمدند و گفتند:


عجب بد شانسی‌ای آوردی


پیرمرد جواب داد: بد شانسی؟ خوش شانسی؟ کسی چه می‌داند؟


چندی بعد اسب پیرمرد به همراه چند اسب وحشی دیگر


به خانه‌ی پیرمرد بازگشت.


این‌بار همسایگان با خوشحالی به او گفتند:

عجب خوش شانسی‌ای

آوردی!اما پیرم


رد جواب داد: خوش شانسی؟ بد شانسی؟ کسی چه می‌داند؟


بعد از مدتی پسر جوان پیرمرد در حالی که سعی می‌کرد یکی از آن


اسب‌های وحشی را رام کند از روی اسب به زمین خورد و پایش شکست.


باز همسایگان گفتند: “عجب بد شانسی‌ای آوردی!” و این‌بار هم پیرمرد


جواب داد: “بد شانسی؟ خوش شانسی؟ کسی چه می‌داند؟”


در همان هنگام، ماموران حکومتی به روستا آمدند.


آن‌ها برای ارتش به سربازهای جوان احتیاج داشتند.


از این رو هرچه جوان در روستا بود را برای سربازی با خود بردند،


اما وقتی دیدند که پسر پیرمرد پایش شکسته است و نمی‌تواند


راه برود، از بردن او منصرف شدند.


“خوش شانسی؟ بد شانسی؟


چـــه می‌داند؟


هر حادثه‌ای که در زندگی ما روی می‌دهد، دو روی دارد.


یک روی خوب و یک روی بد.


هیچ اتفاقی خوب مطلق و یا بد مطلق نیست.


بهتر است همیشه این دو را در کنار هم ببینیم.


زندگی سرشار از حوادث است…



تاريخ : جمعه پانزدهم فروردین 1393 | 10:37 | نویسنده : میترا |

دست بالای دست بسیار است


> پسر جوانی در کتابخانه از دختری پرسید:

«مزاحمتان نمی شوم کنار دست شما بنشینم؟»

> دختر جوان با صدای بلند گفت: «نمی خواهم یک شب را با شما بگذرانم»

> تمام دانشجویان در کتابخانه به پسر که بسیار خجالت زده شده بود نگاه کردند. پس از

چند دقیقه دختر به سمت آن پسر رفت و در کنار میزش به او گفت: «من روانشناسی

پژوهش می کنم و میدانم مرد ها به چه چیزی فکر میکنند، گمان کنم شمارا خجالت زده

کردم درست است؟»

> پسر با صدای بسیار بلند گفت:

«200 دلار برای یک شب!!؟ خیلی زیاد است!!!»

> وتمام آنانی که در کتابخانه بودند به دختر نگاهی غیر عادی کردند،

پسر به گوش دختر زمزمه کرد

« من حقوق میخوانم و میدانم چطور شخص بیگناهی را گناهکار جلوه بدهم!!»



تاريخ : جمعه پانزدهم فروردین 1393 | 10:36 | نویسنده : میترا |

شخصی به نام پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده

بود. شب عید هنگامی که پل از ادارهاش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد که

دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می کرد. پل نزدیک ماشین که

رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟"


پل سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است".


پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است که برادرتان این ماشین را همین جوری،

بدون این که دلاری بابت آن پرداخت کنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای کاش..."


البته پل کاملاً واقف بود که پسر چه آرزویی می خواهد بکند. او می خواست آرزو کند. که

ای کاش او هم یک همچو برادری داشت. اما آنچه که پسر گفت سرتا پای وجود پل را به

لرزه درآورد:

" ای کاش من هم یک همچو برادری بودم."


پل مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و سپس با یک انگیزه آنی گفت: "دوست داری با هم تو

ماشین یه گشتی بزنیم؟"


"اوه بله، دوست دارم."


تازه راه افتاده بودند که پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی که از خوشحالی برق

می زد، گفت: "آقا، می شه خواهش کنم که بری به طرف خونه ما؟"


پل لبخند زد. او خوب فهمید که پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به

همسایگانش نشان دهد که توی چه ماشین بزرگ و شیکی به خانه برگشته است. اما

پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بی زحمت اونجایی که دو تا پله داره، نگهدارید."


پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت که پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و

تیـز بر نمی گشت. او برادر کوچک فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل کرده بود.


سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره کرد :" اوناهاش، جیمی،

می بینی؟ درست همون طوریه که طبقه بالا برات تعریف کردم. برادرش عیدی بهش داده

و او دلاری بابت آن پرداخت نکرده. یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم

داد ... اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب

عید رو، همان طوری که همیشه برات شرح می دم، ببینی."


پل در حالی که اشکهای گوشه چشمش را پاک می کرد از ماشین پیاده شد و پسربچه

را در صندلی جلوئی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، کنار او

نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند.



تاريخ : جمعه پانزدهم فروردین 1393 | 10:35 | نویسنده : میترا |


بار اول که دیدمش تو کوچه بود...

یه لباس گل گلی تنش بود...با موهای بلند و خرمایی...

اومد طرفم و گفت داداشی؟میای باهام بازی کنی؟از چشمای نازش التماس

می بارید...خیلی کوچیک بودم اما دلم لرزید...

تو همون نگاه اول عاشقش شدم...

سه سال ازش بزرگتر بودم...قبول کردم و کلی بازی کردیم!اخرش گفت:

تو بهترین داداش دنیایی...سالها گذشت هر روز خودم تا مدرسه می بردمش...

هر روز به عشق دیدنش بیدار میشدم...

اما اون همیشه میگفت:تو بهترین داداش دنیایی...

داغون شدم که عشقم منو داداش صدا میزنه...

گذشت و گذشت...تا اینکه عروسی کرد و ماشین خودم شد ماشین عروسش...

منم رانندش بودم...هی گریه میکردم و اشکامو پاک میکردم...

سالها گذشت که تصادف کرد و واسه همیشه رفت...خودم زیر تابوتشو گرفتم...

اگه بود بازم می گفت:تو بهترین داداش دنیایی...

رفت...واسه همیشه رفت و حتی یکبار هم نتونستم بگم اخه دیوونه...

من عاشقتم...من میمیرم واست...چشمهات همه دنیامه...

یه شب شوهرش رفت دفترچه خاطراتشو اورد...

دیدم چشاش پر اشک بود...دفترو داد و رفت...

وقتی خوندمش مردم...نابود شدم...نابود...نوشته بود داداشی...

دوست داشتم...عاشقت بودم...اما میترسیدم بهت بگم!میترسم داداشی..

.امید وارم زود تر از تو بمیرم که اینو بخونی...داداشی ببخش که عاشقت

شدم...داداشی تمام ارزوهام تو بودی...داااااااادااااااااشی.... نگرانگریه



تاريخ : جمعه پانزدهم فروردین 1393 | 10:34 | نویسنده : میترا |

 

.

عشق نمی پرسه اهل کجایی؟ فقط میگه: توی قلب من زندگی می کنی .


عشق نمی پرسه چه کار می کنی؟ فقط میگه:

باعث می شی قلب من به ضربان بیفته .


عشق نمی پرسه چرا دور هستی؟

فقط میگه: همیشه با منی .


عشق نمی پرسه دوستم داری؟

فقط میگه: دوستت دارم.



تاريخ : جمعه پانزدهم فروردین 1393 | 10:31 | نویسنده : میترا |
دو خلبان نابینا که هر دو عینک های تیره به چشم داشتند ، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند ، در حالی که یکی از آنها عصایی سفید در دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت می کرد. زمانی که دو خلبان وارد هواپیما شدند ، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد. اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز ، اعلام مسیر و ساعت فرود هواپیما ، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند !!!
در همین حال ، زمزمه های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند ، یک نفر از راه برسد و اعلام کند این ماجرا فقط یک شوخی یا چیزی شبیه دوربین مخفی بوده است. اما در کمال تعجب و ترس آنها ، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت. هر لحظه بر ترس مسافران افزوده میشد چرا که می دیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد ، می رود. هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه میداد و چرخ های آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند. اما در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد.
در همین هنگام در کابین خلبان ، یکی از خلبانان به دیگری می گوید : باب ، یکی از همین روزا بالاخره مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن می کنن و اون وقت کار همه مون تمومه !!!
داستان خنده دار میمون ها و کلاه فروش
کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت، تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند؛ لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست. بالای سرش را نگاه کرد، تعدادی میمون را دید که کلاه را برداشته اند. فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد؟!؟! در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را از سرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد و میمونها هم کلاهها را به طرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.
سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند. یک روز که نوه از همان جنگل میگذشت ، در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد.
او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش را برداشت و میمون ها هم این کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین انداخت ولی میمون ها این کار را نکردند. یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از سرش برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت : فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری؟!؟!؟!
داستان طنز آرزوی سالگرد ازدواج
یک زوج در اوایل 60 سالگی ، در یک رستوران کوچیک رمانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن. ناگهان یک پری کوچولوِ قشنگ سر میزشون ظاهر شد و گفت : چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستین و در تمام این مدت به هم وفادار موندین ، هر کدومتون می تونین یک آرزو بکنین. خانم گفت : اووووووووووووووووه ! من میخوام به همراه همسر عزیزم ، دور دنیا سفر کنم . پری چوب جادووییش رو تکون داد و اجی مجی لا ترجی و دوتا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیک در دستش ظاهر شد.
حالا نوبت آقا بود ، چند لحظه فکر کرد و گفت : خب ، این خیلی رمانتیکه ولی چنین موقعیتی فقط یک بار در زندگی آدم اتفاق می افته ، بنابراین ، خیلی متاسفم عزیزم ولی آرزوی من اینه که همسری 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم. خانم و پری واقعا ناامید شده بودن ولی آرزو ، آرزوه دیگه !!!
پری چوب جادوییش و چرخوند و اجی مجی لا ترجی
و آقا 90 ساله شد !


تاريخ : جمعه پانزدهم فروردین 1393 | 10:28 | نویسنده : میترا |
بهش نگاه کردم..خواستم چیزی بگم که گفت : نیازی به تشکر نیست!!
منم نگاهمو ازش گرفتم و چیزی نگفتم... یه جفت کفش مشکی هم گرفتم...ساده بودن اما زیبا .. کیف مشکی هم وسایلم رو کامل کرد ... دیگه خریدی نداشتم ... آوید هم یه پیراهن خرید ...خواستم یکی از وسایل رو ازش بگیرم..دستمو بردم جلو .. با اخم وسایل رو کشید سمت خودش و گفت : سنگینن..
-خب بذار کمک کنم..
آوید : نمیخواد...
سری تکون دادم و دنبالش رفتم..داشتیم میرسیدیم به درب خروجیِ پاساژ که آوید ایستاد ... یکی از جعبه ها رو گرفت سمتم..ازش گرفتم و خواستم برم که گفت : وایسا..
دست کرد توی جیب پیراهنش... یه کارت درآورد و گرفت سمتم... ازش گرفتمش..اونم جعبه رو گرفت و گفت : برو پایین هر چی لازم داری بخر.. من تو ماشین منتظرم...
رمزش رو بهم گفت و بعد هم بدون اینکه به من اجازه بده حرفی بزنم از پیشم رفت... با حرص به کارت نگاه کردم و رفتم پایین .. رفتم توی اولین مغازه.. چند دست انتخاب کردم و گذاشتم روی میز.. کارتو بهش دادم تا برام حساب کنه... نگام رفت سمت لباس خواب های رنگاوارنگی که توی فروشگاه بودن... بعضیاشون رو که اصلا نمیپوشیدی سنگین تر بودی ...
--کدومو میخوای عزیزم ؟
با صدای همون دختر بهش نگاه کردم و چیزی نگفتم.. لبخند زد و ادامه داد :
--میخوای من کمکت کنم ؟
راست میگفت بد نبود... سری تکون دادم و گفتم : ممنون...
--چند وقته ازدواج کردی ؟!
-برای چی ؟
--همینطوری..
کیفمو گذاشتم روی شونه م وگفتم : دیروز عروسیم بود ..
ابرو بالا انداخت و با تعجب گفت : جدی ؟! مبارک باشه عزیزم....
-ممنون..
لبخند زد .. رفت طرف لباس خواب ها .. لباس خواب لازم داشتم... باید میخریدم.. اونا دیگه قدیمی شده بودن.. چند دقیقه ای گذشته بود که اومد ... چهار تا لباس خواب توی دستش بود .. یکی یکی گذاشتشون جلوم... رنگای سفید و نیلی و مشکی و زرشکی...
--اینا به نظرم بهت میان...
نگاهشون کردم... زرشکیه و سفیده چشمم رو گرفتن... اونا رو هم گرفتم و از پاساژ خارج شدم...
آوید نشسته بود توی ماشین و داشت با گوشیش کار میکرد ... در عقب رو باز کردم و وسایل رو گذاشتم روی صندلی عقب و خودمم نشستم جلو ... کارت رو گرفتم به طرفش ...
اونم گرفت و گذاشت توی جیبش و بدون هیچ حرفی حرکت کرد سمت خونه ..........
***
لباس هایی که دیروز خریده بودیم رو پوشیدم... ایستادم جلوی آیینه و نگاهی به خودم انداختم..خوب شده بودم ..رژم رو تجدید کردم و از اتاق زدم بیرون.. آوید هم همون پیراهنی که خریده بود رو پوشیده بود.. با دیدنم لبخند زد و گفت : بریم ..
خواست بره بیرون که گفتم : پس سوییچ رو برنمیداری ؟
همونطور که کفشاشو میپوشید گفت : نه ...
-پس چطوری میریم ؟ آژانس ؟
دستی به پیراهنش کشید و گفت : نه..
-پس چی؟
--با پا ...
خنده م گرفت .. اتفاقا پیاده روی دوست داشتم... " باشه " ای گفتم و از خونه زدم بیرون ..درو قفل کرد و سوار آسانسور شدیم... تکیه دادم به میله و با دستام از پشت گرفتمش...نگاه آوید روی مانتوم بود .. آسانسور ایستاد ...اومدیم بیرون و رفتیم از مجتمع بیرون.. از قنادیِ سرِ خیابون یه جعبه شکلات فندقی گرفتیم و رفتم سمت خونه لاله جون...
جعبه ی شکلات دست من بود و آوید هم دستاش رو توی جیب شلوارش فرو کرده بود و کنارم راه میرفت...توی فکر بود و حواسش به من نبود...
-میگم...
با صدام سرشو چرخوند سمتم و بدون اینکه لبخندی بزنه یا اخمی کنه گفت : هوم ؟
-چند تا سوال بپرسم جواب میدی ؟
--تا سوالا چی باشه...
-تو منو فقط برای ارثیه قبول کردی ؟
--پس میخواستی برای چی قبولت کنم ؟! من اصلا به ازدواج فکرهم نمیکردم... همه از دست من عاصی شده بودن.. به هر دری میزدن و برای من دختر پیدا میکردن... اما...من قبول نمیکردم.. اینم یه دسیسه بوده از طرف مادر و پدرم... پای ارث و میراث رو پیش کشیدن تا منو زن بدن..
بعدشم آروم خندید....
-پس منو فقط برای ارث قبول کردی ..
--بله...
نمیدونم چرا....ولی خیلی ناراحت شدم... دوست نداشتم اینو از زبونش بشنوم..
--تو چی ؟!
با اخم کمرنگی نگاهش کردم و گفتم :
-من چی ؟!
--تو منو برای چی قبول کردی ؟
-این ازدواج هیچ سودی برای من نداشت...من رو فقط مجبور کردن...همین و بس..
--آهان...
با رسیدن به خیابون اونا حرفامون تموم شد .. هیچ کدوم بهم نگاه نمیکردیم... زنگ خونه رو زدیم..در بعد از چند دقیقه باز شد و رفتیم تو .. لاله جون و پدر آوید و آوین اومدن جلومون...سلام علیک کردیم..لاله جون هم چند بار پشت سر هم منو بوسید...
با حرفایی که اوید بهم زده بود یه طوری شده بودم.. برای اینکه لاله جون شک نکنه بهم سعی کردم لبخند بزنم و وانمود کنم که حالم خوبه... اما واقعا حالم بد بود...


جعبه شکلات رو دادم دست آوین و رفتیم تو.. مثل همیشه لاله جون من رو نشوند کنار آوید ... البته الان که دیگه نمی تونستیم مخالفتی بکنیم ...چون الان...زن و شوهر بودیم ؟!


لاله جون و آوین تند تند پذیرایی میکردن... هنوز شربتی رو که برامون آورده بودن رو نخورده بودم ... گذاشتمش روی میز و پا انداختم روی پام.. زیر چشمی به آوید نگاه کردم.. با لبخند به لاله جون نگاه میکرد ..


دلم گرفت ... ای کاش مادر منم بود ... اگه بود الان میتونستم مثل آوید با لبخند بهش نگاه کنم و به حرفاش گوش بدم...


به آوین نگاه کردم... پرتقالی رو که برای اوید پوست کنده بود گرفت سمتش ... بازم دلم گرفت...چرا من باید تک فرزند باشم ؟ چرا من نباید خواهر یا برادر داشته باشم ؟!..


لاله جون : ساکتی ماتینا جان...


خواستم حرفی بزنم که آوید گفت :


آوید : آره...ساکته... باید تو خونه ببینیدش ...


بعدم بهم نگاه کرد ..


آوین خندید و گفت : مگر این ماتینا بتونه تورو آدم کنه...


خنده م گرفت ...


پدر آوید گفت : کجا میری ؟


بهشون نگاه کردم... آوین شونه ای بالا انداخت و گفت :


آوین : هیچی.. میخوام برم دوربین بیارم چند تا عکس با ماتینا و آوید بگیریم...


لاله جون سریع موافقت خودشو اعلام کرد ... کیفم رو گذاشتم روی مبل کناری و در گوش آوید گفتم : آخه الان چه وقته عکس گرفتنه ؟


بعدم همزمان بهم نگاه کردیم...


با صدای فلش دوربین نگاهمونو از هم گرفتیم و به آوین و لاله جون که رو به رومون با لبخند ایستاده بودن نگاه کردیم..


آوین خندید و دوربین رو گرفت جلوش و گفت : اینم اولین عکس... خیلی قشنگ شد ...


لاله جون اشکشو پاک کرد و با بغض گفت : خب... آوین تو عکس بگیر ...


بعدم با پدر آوید اومدن سمتمون.. من و آوید کنار هم بودیم ... لاله جون و پدر آوید هم کنارمون..


آوین : بگید انگور... شیش ، هفت ، هشت..


همه مون خندیدیم و آوین عکس گرفت.. لاله جون بلند شد ... بازم هردومون رو بوسید ... آوین هم نشست وسطمون و دست انداخت دور کمر هردومون.. لاله جون عکس گرفت... خواستیم بلند شیم که اوین گفت : نه ..بذارید چند تا هم دو نفره بگیرید .. من امشب شما دو تا رو ول نمی کنم...


بعدم رفت عقب ایستاد ... من و آوید همونطور معمولی کنار هم نشسته بودیم... نگاه هردومون به دوربین بود ..


آوین : بابا اینجا همه خودین.. یکمی صمیمی تر بشینید ..


آوید : بابا آوین عکستو بگیر دیگه..


آوین : اصلا مگه عکاس من نیستم..؟ هر چی گفتم شما فقط میگی چشم..


بازم همه مون خندیدیم..


آوین : خب.. از اونجا که من خیلی مهربونم میذارمش به عهده خودتون... شمام ژستای خوشگل بگیرینا... خب ..اولی...زود باشین..


آوید خودشو به من نزدیک تر کرد و دستشو انداخت دور کمرم .. با دست راستش هم دستامو که توی هم فقل شده بودن رو گرفت توی دستاش ...


آوین با لحن با مزه و کشداری گفت :


آوین : آهـــــــــــــــا... این شد ..


بعدم ...چیک... عکس گرفت...


آوین : هوهووووو ..عالی شد ... خیلی ناز شد .. یکی دیگه


آوید : بسه دیگه...


آوین : نه .. یکی دیگه هم بگیرید .. قول میدم تمومش کنم..


آوید : آوین اخریه ها....


آوین : باشه باشه..


دم گوشم گفت :


آوید : کار زیادی نمیخواد انجام بدی ..اخماتو باز کن و سرتو بذار روی شونه م .. به وقتش حساب اینو میرسم..


آوین : خب دیگه...حرفاتونو بذارید واسه بعد ...


آوید چرخید سمت دوربین و اینبار دستشو دور شونه م حلقه کرد ..منم سرمو گذاشتم روی شونه ش و اوین برای بار دوم ازمون عکس گرفت...


شیطون نگاهمون کرد و گفت :


آوین : یکی دیگه...


آوید با حرص دستاشو از دور شونه م باز کرد و بالشت کوچیک روی مبل رو برداشت و پرت کرد سمت آوین و اونم با خنده در رفت ...


لاله جون : منم برم دورِ شام..


خواستم از جام بلند شم و برم کمکشون کنم.. اما هر کار کردم قبول نکردن و مجبور شدم بشینم همونجا......



تاريخ : جمعه پانزدهم فروردین 1393 | 10:27 | نویسنده : میترا |
 

دراز کشیده بودم روی مبل و با گوشیم ور میرفتم..آوید هم روی مبل کناریِ من نشسته بود و کتاب میخوند ..گوشیم توی دستم لرزید .. مهبد بود... من نمیدونم واسه چی زنگ میزنه... با اینکه میبینه جوابش رو نمیدم..؟ از وقتی که نتونست برای ازدواج من کاری کنه باهاش حرف نزدم... دیگه اون حس سابق رو بهش ندارم... اگه واقعا دوسم داشت یه کاری میکرد ...نه اینکه زود بکشه کنار...بازم به معرفت آوید ... با اینکه هیچ علاقه ای به من نداره اما هوامو که داره...
گوشی رو گرفتم سمت آوید و گفتم :
-ولم نمیکنه...ردش کن لطفا..
تا گوشی رو ازم گرفت نشستم روی مبل و بهش نگاه کردم... سریع جواب داد ..
-بله ؟!
--...
-امر ؟
--...
-خطش از این به بعد دست منه..
--...
بعدم قطع کرد ... سریع گفتم : چی شد ؟
نگام کرد... گوشی رو خاموش کرد و رفت توی اتاق ... بعد از چند دقیقه برگشت...نشست کنارم و سیم کارتمو از توش دراورد.. یه سیم کارت همراه اول گذاشت توش و باتری رو هم گذاشت..گوشی رو روشن کرد و گرفت سمتم و گفت :
آوید : ایرانسلت دست من باشه بهتره... فعلا این همراه اول مال تو ..
وقتی دید حرکتی نمیکنم چند بار گوشی رو جلوم تکون داد و گفت : بگیرش دیگه..
گوشی رو گرفتم... ادامه داد :
آوید : هیچ کس این شماره رو نداره..یادت باشه این پسره نباید بفهمه که این خطِ جدیدِ توئه.. به خونه هم زنگ زد جواب نمیدی ... اگرم دوباره به این خط زنگ زد خودم جوابش رو میدم..
لبخند زدم و گفتم : ممنون...
با دستش زد زیر چونه م و سرمو آورد بالا... و چرخوند سمت خودش... همونطور که نگاهش توی چشمام بود خندید و با دستش اروم یکی زد روی گونه م و از جاش بلند شد ...
اون رفت توی آشپزخونه و منم به گوشی توی دستم نگاه کردم... سریع رفتم طرف تلفن و نشستم جفتش ...
با گوشی شماره خونه رو گرفتم ... تلفن زنگ خورد ...نگام خیره موند روی شماره جدیدم.. دوتا شماره آخرش توی خط قبلیم هم بود ..
تماس رو قطع کردم و دوییدم توی آشپزخونه ... آوید پشتش به من بود و داشت با بشکه،اب میخورد ... با دیدن این کارش حرفمو یادم رفت... با حرص بلوزش رو از پشت کشیدم ... چرخید سمتم.. بشکه رو گذاشت روی میز و بدون حرف بهم نگاه کرد ...منتظر بود من حرف بزنم...
منم گوشی رو گذاشتم روی میز و گفتم :
-ما چند وقته با هم ازدواج کردیم ؟!..
اخم کرد و گفت : هوم ؟
-میگم ما چند وقته ازدواج کردیم ؟
موهامو از توی صورتم کنار زد .. خندید و گفت : سه ماه...
دستامو زدم به کمرم و گفتم :
-تو این سه ماه من چند بار گفتم با بشکه آب نخور ؟!..
بی تفاوت شونه بالا انداخت و گفت : خیلی بار...
-خب پس چرا با بشکه آب میخوری ؟!
جاشو با من عوض کرد و گفت : برای اینکه وقتی عصبی میشی خیلی خوشگل میشی... چشات بزرگ میشن... دستاتم میزنی به کمرت... جیغ جیغم میکنی .... دوست دارم اینطوری ببینمت...
کفگیرِ دسته قرمزم و از روی کابینت برداشتم و گفتم :

-در رو ...
خندید و حرکتی نکرد...
کفگیر رو بردم بالا و خواستم بزنم تو کتفش که از آشپزخونه دویید بیرون... و منم دنبالش ...
دو بار کل پذیرایی رو دوییدیم... رفت سمت اتاق... سریع دویید تو و منم پشت سرش... در با شدت بسته شد ... اون فقط میخندید...با حرص دو ت دستامو زدم تخت سینه ش و هُلش دادم سمت تخت ... افتاد روی تخت... رفتم سمتش ... قبل از اینکه بهم اجازه بده از کفگیر استفاده کنم از دستم گرفتش و پرتش کرد پایین تخت .. دراز کشیدم جفتش و با مشت میکوبیدم به سینه ش ... با خنده مچ دست راستم رو گرفت و اونم دستشم گذاشت پشت کمرم و یه بار چرخید.. فشار کوچیکی به دستم وارد کرد ... با اینکه دردش زیاد نبود اما جیغ بلندی زدم... خندید و چرخوندم سمت خودش .. موهام پخش شده بودن توی صورتم...خواست موهامو از توی صورتم بزنه کنار که با قهر صورتم رو کشیدم کنار... خندید و دستش باز اومد سمت صورتم دستش که به موهام خورد صدای زنگ در بلند شد ... اینقدر تند تند و پشت سرهم زنگ میزدن که هردومون رو حسابی ترسونده بودن .... با ترس از روی تخت پریدیم پایین ..
اوید : نیای بیرون ها ...
رفت سمت در و بازش کرد...
--سلام آقا آوید...خوب هستین ؟ مزاحم که نشدم ؟!
با صدای نیاز با حرص از اتاق رفتم بیرون...
-اخه مگه تو مرض داری اینطوری زنگ میزنی ؟ سکته م دادی دیوونه..
--خیرسرم خواستم سوپرایزت کنم..
کفشاشو دراورد و اومد تو و بغلم کرد و گفت :
--سلاااااام.. دلم خیلی برات تنگ شده بود ماتی...
-سلام...منم دلم برات تنگ شده بود..
--تو که یه وقت نیای پیش من ها... یه زنگم بهم بزی بد نیست...بخدا ثواب داره ..
هلش دادم طرف پذیرایی و گفتم :
-برو... زیادی داری حرف میزنی..
آوید هم درو بست و بدون هیچ حرفی رفت توی اتاق ... ما رو تنها گذاشت.. اینطوری هم بهتر بود ...
-شهدخت واقعا دلم برات تنگ شده بود
چشم غره ای بهم رفت و گفت : کوفت...
خندیدم..
-دلم واسه کوفت گفتناتم تنگ شده بود نیاز...
رفتم تو اشپزخونه و گفتم : چی میخوری ؟ شربت ؟ یا چایی ؟
کیفشو گذاشت کنارش و گفت :
--من کاپوچینو میخورم...
-کارد بخوره تو اون شکمت..
یه لیوان شربت آلبالو براش درست کردم و رفتم از آشپزخونه بیرون...
--آلبالو ؟! بی شعور خسیس...
-همینه دیگه..کافیشاپ که نیومدی ...
همین که نشستم آوید صدام کرد...
آوید : ماتینا یه دقیقه بیا...
شربت رو برداشت و گفت : برو که آقاتون صدات میکنه..
چشم غره ای بهش رفتم و از کنارش بلند شدم و رفتم توی اتاق... آوید لباساشو عوض کرده بود و ایستاده بود جلوی آیینه و داشت عطر میزد... رفتم و تکیه دادم به دیوار کنار میز توالت و بهش نگاه کردم... مثل همیشه یکم از عطرش رو زد به دستش و کشید به گردنش .. عطرش رو گذشت سرِ جاش و ساعتش رو برداشت و گفت :
آوید : من میرم بیرون تا شماها راحت باشین .. شام میمونه دیگه ؟!
-نمیدونم..
آوید : خب... به هر حال اگه موند یا شام خودت یه چیزی درست کن... یا ...
مکث کرد ... ساعتش رو بست روی دستش و از توی کشوی میز یه کارت دراورد و گذاشت روی میز و گفت :
آوید : یا زنگ بزن اینجا یه چیزی سفارش بده...اشتراکم اگه بلد نیستی 512...
-باشه ممنون..
با دستش پایین پیراهنش رو مرتب کرد و گفت :
آوید : پس من رفتم... در ضمن.. هر وقت که رفت زنگ بزن که من برگردم..
-باشه... ممنونم..
ایستاد جلوم و گفت : خوب شدم ؟!
ابرو بالا انداختم و گفتم : آره... حالا کجا میخوای بری اینقدر تیپ زدی ؟
-داریم با بچه ها میریم بیرون..
گوشیشو از روی میز برداشت و گفت : مجردی ...
خندید و گوشیشو گذاشتتوی جیب شلوارش .. من جلوتر رفتم بیرون و اونم پشت سرم..
ایستادم کنار در و اونم داشت کفشاشو میپوشید ... به نیاز نگاه کردم.. با شیطنت به من نگاه میکرد..نگاهمو ازش گرفتم و به آوید دوختم..
به نیاز نگاه کرد و خداحافظی کرد و قبل از اینکه بره در گوشم گفت :
آوید : کاری داشتی زنگ بزن.. خدافظ..

سری تکون دادم و گفتم : باشه...خدافظ..
از خونه رفت بیرون... درو که بستم نیاز شالش رو از سرش دراورد و ولو شد روی مبل...
--وااااای...این پسره نمی تونست زودتر بره بیرون ؟ مردم از گرما... نمیشد زودتر بفرستیش بره ؟!

نشستم روی مبل و گفتم :
-وای نیاز بخدا خیلی فک میزنی ...بدبخت شوهرت...
تا اینو گفتم یهو مثل فنر نشست سر جاش و گفت :.
--آآآره...شــوهر.. اصن یادم رفته بود برای چی اومدم...

-دیووونه..

--باور کن یادم رفته بود .. کیفم کو ؟!

به پایین مبل اشاره کردم و گفتم : اوناها..

خم شد و برش داشت و گذاشت روی پاش... بلند شدم و نشستم کنارش ..

از توی کیفش یه کارت کرم و طلایی رنگ درآورد و گرفت سمتم...

با خنده گفت :

--شمام دعوتید ... بیایــــــــــد..

خندیدم و کارت رو ازش گرفتم و گفتم :

-کارت عروسیته ؟ کدوم بی عقلی اومده تورو گرفته ؟!..


--یکی مثل همین بی عقلی که اومده تورو گرفته...


بلند شد و مانتوش رو از تنش دراورد و پرت کرد روی مبل کناریش و خودشم نشست سر جاش و گفت :


--شهناز داره عروسی میکنه...


اول پشت کارت رو نگاه کردم... با دیدن نوشته ی پشتش با اخم رو به نیاز گفتم :


-اقای جاوید و بانو ؟!..


با لبخند نگاهم کرد و چشمکی زد ....


سرمو با تاسف براش تکون دادم و کارت رو باز کردم... شهناز و کیوان...


-پس بالاخره شهناز و کیوان بعد 4 سال رفتن سر خونه زندگیشون...


--بعد از 6 سال ...


از روی میز یه موز برداشت و مشغول خوردنش شد و ادامه داد


--2 سالش رو که دوست بودن... 4 سالشم که نامزد بودن


شهناز خواهر بزرگتر شهدخت یا همون نیاز بود... از 21 سالگیش با کیوان دوست بود .. تا الان نتونسته بود باهاش ازدواج کنه...


-چرا خود شهناز نیوورد .. دلم براش تنگ شده اتفاقا...


-میخواست بیاره... اما من گفتم خودم بیارم برات ...


تلفنش زنگ خورد ... آهنگ طناز پخش شد ...


-تو هنوز این آهنگو عوض نکردی ؟


--عوضشم نمیکنم..


رفت طرف گوشیش و جواب داد ...


--الو ؟


--...


--مرسی..
-...
--اره خونه ماتینام...
--اومدم کارتو بدم دیگه...
-...
--میدونی که بدم میاد از خونه اونا.. خودت یه بهونه بیار..من میمونم پیش ماتینا..
-...
--شهنـــــــــــاز...
-...
--باشه بابا الان راه می افتم..
-...
--اوکی.. فعلا..

با حرص گوشیشو قطع کرد و گفت : باید برم..

-چرا ؟ شام میموندی ...؟

از جاش بلند شد و همونطور که مانتوش رو میپوشید گفت :

--بابا شهناز میگه عموی کیوان زنگ زده دعوتشون کرده ... وقتیم فهمیدن که شهناز خونه ست ما رو هم باهاشون دعوت کردن....

-حالا مگه عیبی داره ؟ برو..

--چه میدونم بابا ... خوشم نمیاد ..

شالش رو هم زد روی سرش.. جلوی در هم ربع ساعت با هم حرف زدیم ...که البته اونم فقط غر میزد ...
بالاخره رفت ... به ساعت نگاه کردم.. هفت و نیم بود ... سریع به آوید تک زدم... دو دقیقه بعدش بهم زنگ زد ... نشستم روی مبل و کنترل تلوزیون رو گرفتم توی دستم و جواب تلفن رو دادم ..
-الو ؟
--سلام... بله ؟ کاری داری ؟
-نیاز رفت...
--خب..
-خب دیگه...کی میای ؟!..
--کی بیام ؟
-هر وقت خواستی...میخوای شام درست کنم ..تو هم بیا..
--خیل خب.. الان میام..
-دوستات چی ؟!
--کاری نداریم که.. الان میام..شام چی میخوای درست کنی ؟
خندیدم و گفتم : کتلت..
اونم خندید و گفت : پس من بعد از شام میام..
-اِ...
خندید و گفت : اوکی... فعلا..
-خداحافظ...
قطع کردم و زیر لب گفتم : شکمو...
رفتم سمت آشپزخونه...تصمیم گرفتم کوکو سبزی درست کنم... ولی بلد نبودم... سیب زمینی هم نداشتیم که حداقل کتلت درست کنم..
بلند شدم و رفتم سمت تلفن.. باید به لاله جون زنگ میزدم..
سریع شماره شون رو گرفتم... بعد از چهار تا بوق تا خواستم قطع کنم جواب داد...
--الو ؟
صدای اهنگ همه چی ارومه ی حمید طالب زاده پخش میشد و من به راحتی میتونستم بشنومش...کار آوین بود...مثل اوید علاقه ی زیادی به موسیقی اونم با صدای بلندش داشت..
-سلام لاله جون ...خوبید ؟!..
--سلام عزیزم... مرسی گلم...شما خوب باشید ما هم خوبیم..
-آوین چطوره ؟
--آوین هم خوبه سلام میرسونه..آوید چطوره ؟
-آویدم خوبه... راستش لاله جون یه چیزی میخواستم بپرسم...
--بگو عزیزم..
تا خواستم حرف بزنم داد زد که باعث شد گوشی رو از گوشم دور کنم...
--آویــــــــن ... اینو کم کن بفهمم این دختر چی میگه..
سریع صداش کم شد و بعدم صدای پر اعتراض آوین اومد ... خندیدم و گفتم :
-چیکارش داشتین لاله جون..
--آخه من هیچی نمیشنوم...بگو عزیزم چیکار داری ؟!
-راستش میخوام کوکو درست کنم.. اما بلد نیستم... چی باید بریزم توش ؟!
--کوکو سبزی ؟
-آره...
--خیل خب اول باید ...
-نه ..صبر کنید برم یه کاغذ و خودکار بیارم..
از توی کشوی میز تلوزیون یه کاغذ و یه خودکار برداشتم ....لاله جون تند تند میگفت و منم تند تند مینوشتم...
-دستتون درد نکنه...
--خواهش میکنم عزیزم..
صدای آوین از اون طرف اومد : خوب به شکمش میرسیا..واسه همینه آوید روز به روز بیشتر عاشت میشه... آخه ماتینا شنیدی میگن مردا بنده ی شکمشونن ؟!
خندیدم و چیزی نگفتم ...

لاله جون سریع خداحافظی کرد و قطع کردیم...
ادامه دارد...


تاريخ : جمعه پانزدهم فروردین 1393 | 10:26 | نویسنده : میترا |
کاغذ رو برداشتم و رفتم توی آشپزخونه... تمام موادی رو که لاله جون گفته بود رو دراوردم و گذاشتم روی میز و دست به کار شدم..
نمیدونم چقدر گذشت که مواد کوکو آماده شد ... ظرف و بلند کردم و گذاشتم جفت گاز ... ماهیتابه رو گذاشتم روی گاز ... روغن ریختم توش ...وقتی که روغن داغ شد ... طرف رو برداشتم و آوردم بالای ماهیتابه ... قاشق هم توی اون دستم بود ...از مواد برداشتم و تا خواستم بذارمش توی ماهیتابه زنگو زدن...
ترسیدم.. پریدم ..
قاشق و ظرف هر دو از دستم پرت شدن .. نصف مواد ریخت توی ماهیتابه و خود ظرف هم از دستم افتاد زمین .. چون قاشق یکم خیس بود روغن پرید بالا... دیر فرار کردم و ازش ریخت روی دست چپم...جیغ زدم و دوییدم از آشپزخونه بیرون ... دستم حسابی میسوخت ... دست راستم رو گذاشتم روی دستم و جیغ زدم.. واقعا درد داشت ... اولین بار نبود که دستم میسوخت ... اما الان خیلی دردش زیاد بود ...
صدای آوید رو از پشت در میشنیدم..
آوید : ماتینا ؟! چت شده ؟ چرا جیغ زدی ؟
از جام بلند شدم و رفتم سمت در .. همونطور که به دستم فوت میکردم تا سوزشش کم بشه در رو برای آوید باز کردم ..
سریع اومد تو ... درو بست و اومد سمتم..
آوید : چی شده ؟!
-دستم...
آوید : دستت چی شد ؟
دست راستمو گرفت توی دستش ... وقتی دید چیزیش نیست دست چپمو گرفت توی دستش ...
آروم انگشتش رو کشید بهش که جیغم رفت هوا و محکم دستمو از توی دستش کشیدم بیرون و جیغ زدم : نکن اینطوری ...میـــــــــــسوزه..
آوید : خب بذار ببینیم چش شده
دوباره دستش رو اورد جلو و خواست دستمو بگیره که دستم رو کشیدم عقب...
بو کشیدم...
واااااااااای ... غذا..
-وای ... غــــــــــــذا سوخت ...
سریع دوییدم توی آشپزخونه... اطراف گاز رو دود برداشته بود ... هود رو روشن کردم و گاز زیر ماهیتابه رو خاموش کردم... برگشتم و به آوید نگاه کردم.. از لپ هاش فهمیدم که چقدر خودش رو کنترل کرده نخنده... دست به سینه تکیه داده بود به اُپن و به من نگاه میکرد..
با حرص بهش گفتم : بخندی کشتمت ها...
خنده ش عمیق تر شد ... ولی سریع سرشو انداخت پایین...
دود ها که کمتر شد با ناراحتی به مواد سوخته ی توی ماهیتابه نگاه کردم... گرمای گاز و دود ها که به دستم خورده بودن دردش رو بیشتر کردن..
اشکام یه دفعه از چشمام ریختن بیرون ... به کابینت تکیه دادم..آوید با تعجب نگاهم میکرد ..
اومد جلو و گفت : دیوونه واسه چی داری گریه میکنی ؟
-غذام سوخت...دستم سوخت... همه چی سوخت.. آشپزخونه به گند کشیده شد ...
بهش نگاه کردم... ایستادم بود سر پا..
نشست رو به روم ..
-اینهمه زحمت کشیدم براش .. میدونی با چه بدبختی این کوکو رو درست کردم ؟!
--تو واسه این داری گریه میکنی ؟
-تو که نبودی ببینی چقدر مشقت کشیدم تا درست شد ..
خندید و گفت : عیب نداره بابا.. پاشو برو یه آبی بزن به دست و صورتت..دیگه هم گریه نکن..
-همه ش تصیر تو بود..
--من ؟!
-آره... تو یه دفعه زنگ رو زدی ...منم ترسیدم...
--واقــــــــــعا ببخشید..
-حالا شامو چکار کنیم ؟!
--حاضری میخوریم..
-هیچی تو خونه نداریم..
--نون پنیر ...
-شام نون و پنیر بخوریم ؟!
--چه اشکالی داره ...
-باشه...
توی یه حرکت گونه م رو بوسید و گفت : اشکاتو پاک کن..منم میرم لباسمو عوض کنم..
بعدم بلند شد و رفت توی اتاق.. آوید منو بوسید ؟!.. تا الان گونه م رو نبوسیده بود ... اوایل خیلی کم بهم دست میزد.. دستمو گذاشتم روی گونه م ... بوسه ش حس شیرینی رو بهم منتقل کرده بود ... اشکام رو پاک کردم و از جام بلند شدم و رفتم سمت دستشویی .. آب که به صورتم زدم حالم بهتر شد ..از دستشویی اومدم بیرون .. اوید هم همزمان با من از اتاق اومد بیرون .. لباس راحتی پوشیده بود..
سرمو انداختم پایین و گفتم : بیا بریم .. مجبوریم همون حاضری رو بخوریم..
--کسی فعلا چیزی نمیخوره..
با تعجب نگاهش کردم و گفتم : چرا ؟!..
دماغمو کشید و با خنده گفت : باید بریم گندی که زدی تو آشپزخونه رو جمع کنیم...
اخم کردم و رومو ازش گرفتم.. جلوتر از من راه افتاد سمت آشپزخونه و گفت :
--سریع بیا ..
با حرص دنبالش راه افتادم.. رفت توی آشپزخونه ... نگاهش که به پایین گاز افتاد سوتی زد و گفت : انگاری بمب ترکوندی اینجا..
-قرار بود تمیز کنیم اینجا رو ..
--آره میدونم..
رفت و نشست روی صندلی و گفت : هیچ وقت از یه مرد نخواه که خونه برات تمیز کنه...اینکار رو باید یه زن انجام بده... سریع باش ... میخوام تو سه سوت اینجا رو برق بندازی..
با حرص نگاهش کردم... خندید و چشمک زد .. بلند شد و خواست از آشپزخونه بره بیرون که گفتم : من خودم تنها که نمی تونم...
--زیاد نیست که ... پایین گاز رو تمیز کنی تموم میشه... ماهیتابه رو هم بشور..سخته ؟!!
سری تکون دادم ...حرفِ دیگه ای نزد و از آشپزخونه رفت بیرون...
نفسمو پر صدا دادم بیرون و مشغول تمیز کردن آشپزخونه شدم..
نمیدونم چقدر گذشته بود که کارم تموم شد .. با خستگی از جام بلند شدم و به آشپزخونه ی تمیزم نگاه کردم... خیلی خوب شده بود ..
رفتم از آشپزخونه بیرون .. ایستادم جلوی آوید که داشت تلوزیون نگاه میکرد..
با اعتراض گفت : اِ اِ اِ ... بیا اینور ببینم ..دارم نگاه میکنم..
-نمیشه.. هر چی نگاه کردی بسه ..
با خنده گفت : تو برو آشپزخونه ت رو تمیزکن ..
-زهر مار .. من تمی کردم..تو پاشو یه شام توپ بده بهم...
آوید : خیلی دست و پا چلفتی ای ... اگه حواست رو جمع میکردی الان مجبور نبودی اینقدر کار کنی ..
با حرص گفتم :
-بازم میگم که تقصیر تو بود ... اگه اونقدر تند تند زنگ نمیزدی منم نمی ترسیدم...
نگاهم کرد و آروم خندید ...
نشستم روی مبل و گفتم :
-فکر نمیکردم ایندر زود قبول کنی که بیای خونه ...
آوید : چطور ؟!
-اخه پسرا وقتی پیش دوستاشونن به این راحتیا ولشون نمیکنن...
آوید : خب وقتی اسم غذا رو آوردی دست و پام شل شد ...
-یعنی فقط به خاطر غذا اومدی خونه ؟!
نگاهم کرد و گفت :
آوید : پس چی فکر کردی ؟ فکر کردی به خاطر تو اومدم ؟!..
نگاه بدی بهش انداختم که باعث شد خنده ش بگیره...
ایستادم سرِ پا...دستام رو زدم به کمرم و گفتم :
-به جای اینکه بخندی پاشو برو یه فکری به حال شام کن...
آوید : به من میخوره آشپزی بلد باشم ؟!
-بهت که اصلا نمیخوره ....ولی...
بیخیال کل کل شدم... کنارش نشستم و دست انداختم دور گردنش و گفتم :
-اویــــــــــد ؟
روشو ازمن گرفت و گفت :
آوید : چته ؟!
-یه بار نشد صدات کنم بگی جانم...
آوید : من به تو بگم جانم ؟
-آوید...
آوید : اوکی...
ازجاش بلند شد و همونطور که میرفت سمت اتاق گفت :
آوید : مثل اینکه امشبم مجبوریم مثل شبای دیگه پیتزا بخوریم...
-تو کی شبای قبل پیتزا خوردی ؟!..
آوید : پریشب...
خندیدم و گفتم : پس واسه من پپرونی بگیر..
به من نگاه کرد : ای جــــــــــــون... پپرونی میخوای ؟!
ابرو بالا انداختم و گفتم : اره..
آوید : تعارف نکنا ..اگه مکزیکی میخوای بگو ..
-مکزیکی دوست ندارم.. پپرونی...
چیزی نگفت و رفت سمت اتاق... با شیطنت گفتم :
-نوشابه پپسی و سیب زمینی با پنیرم فراموش نشه ...

با لحن کشداری گفت : ای به چـــــــشم..... عجب رویی داریا ... به جای اینکه پاشی یه چیزی درست کنی پا انداختی رو پا و میگی نوشابه پپسی میخوای ؟!...
خندیدم و چیزی نگفتم ....
اونم بعد از اینکه سفارش دو تا پیتزا رو داد از اتاق اومد بیرون.. نشست کنارم و گفت : چیز دیگه ای که میل نداشتی ؟!
نگاهش کردم و گفتم : نه ...دستت درد نکنه...
خنده ش گرفت...ولی نخندید ...
زیر چشمی به نیم رخش نگاه کردم ... فکرم رو به زبون اوردم...کاملا بی اختیار...
-میدونستی خیلی جذابی ؟!..
نگاهم کرد ... با شیطنت ابرو بالا انداخت و گفت : اره میدونستم..
با اخم یکی زدم به بازوش و گفتم :
-تو خیلی ...
آوید : پررو ام ؟!
-پررو ؟؟ برات کمه...
خندید و گفت :
آوید : راستی نیاز چکارت داشت ؟
-خوب شد بهم گفتی...
از جام بلند شدم و از روی مبل کارتو برداشتم و دوباره نشستم کنارش...کارت رو گرفتم سمتش و گفتم :
-اینو آورده بود..
اونم مثل من گفت : کارت عروسیشه ؟
خندیدم و گفتم : نه بابا ... آخه کدوم بی عقلی میاد اونو میگیره ؟
نگام کرد ... لبخندی زد و بدون هیچ حرفی کارت رو نگاه کرد ...
آوید : شهناز کی کی ش میشه ؟!
-خواهرشه..
آوید : اها...
-حالا کی هست ؟!..
آوید : مگه تاریخشو نگاه نکردی ؟
-ها ؟ نه بابا .. یادم رفت..
آوید : اخر هفته ست ...
-من لباس ندارما...
کارت رو گذاشت روی میز و گفت : اینهمه لباس تو کمدته ... یکی از همونا رو بپوش دیگه...
صدای زنگ بلند شد ....
-نمیشه که..
آوید : میشه ....خوبم میشه...
پیتزا ها رو آورده بودن ...
رو کرد به من و گفت : تا من میرم پیتزا ها رو بگیرم تو هم یه سفره پهن کن جلو تلوزیون...
-حتما جلو تلوزیون ؟
اوید : اره..
اینو گفت و سریع از خونه رفت بیرون ...
بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه... سفره ی کوچیکی که شراره برام گرفته بود رو پهن کردم کف پذیرایی ... دو تا لیوان هم گذاشتم روی سفره ...یه بشقاب ... من عادت نداشتم پیتزا رو توی بشقاب بذارم و بخورم ... کیفش به اینه که تو جعبه ی خودش باشه..
ولی اوید نه... توی بشقاب میخورد...
بعد از چند دقیقه اوید اومد تو ... سریع پیتزا ها رو ازش گرفتم و گذاشتم روی سفره.. خودمم نشستم... پیراهنش رو دراورد و نشست ...
قبل از اینکه کاری کنه تلوزیون رو روشن کرد و زد آی فیلم... حواسمون پیش فیلم نبود...فقط صداشون توی گوشمون بود
با لبخند نگاهم کرد و گفت :
اوید : شروع کن..نوش جون...
منم متقابلا لبخندی زدم و گفتم : مرسی...
با لبخند عمیق تری شروع کردم به خوردن....
اوید برام نوشابه رو باز کرد و گفت : پپسی ای که میخواستی ...
نگاهش کردم..خندیدم و گفتم : ممنون

ادامه دارد...


تاريخ : جمعه پانزدهم فروردین 1393 | 10:25 | نویسنده : میترا |
باقی شاممون رو توی سکوت خوردیم و هیچ حرفی زده نشد ... طبق عادت همیشگیمون هر کی بشقاب خودش رو شست و بعدم برگشتیم توی پذیرایی ... اوید با یه حرکت خودشو پرت کرد روی مبل ...اگه مبل زبون داشت الان چهار تا لیچار خوشگل بارش میکرد ...
-زدی مبلمو شکوندیا...
--نگران نباش با اینطور ضربه ها نمیشکنه...
-آوید رو مخمی بخدا..
بعدم نشستم کنارش و از روی میز یه هلو و یه چاقو برداشتم ...یه تیکه براش جدا کردم و زدم به چاقو و گرفتم سمت دهنش.. با تعجب به چاقوی توی دستم نگاه کرد ...
-چیه ؟ تعجب کردی..
--نه...تعجب نکردم..
بعدم دهنشو باز کرد و هلو رو از روی چاقو قاپید .. دیگه بهش ندادم و یقه ش رو خودم خوردم... زدم جم تی وی ..کوزی گونی تازه شروع شده بود .. خودمو کشیدم بالاتر و با ذوق مشغول نگاه کردن شدم... این یکی از سریال های مورد علاقه م بود ..
امروز کارا خیلی خسته م کرده بود ... هر از گاهی چشمام میومد روی هم .. ولی به زور بازشون میکردم..نمیدونم چی شد که یه دفعه چشام بسته شد و خوابم برد..
***
با صدای ساعت از خواب بیدار شدم..چشمام رو به زور باز کردم... نور خورشید چشمم رو زد ... چرخیدم و با دستم ساعت رو خفه کردم...خواستم بخوابم که در اتاق باز شد ... تخت بالا پایین شد ...
--ماتینا ؟!..
بی حال جوابشو با یه «هوم؟» دادم...
--نمی خوای بیدار شی ؟
-نه ..میخوام بخوابم هنوز..
--نمی خوای بریم بازار واسه عروسی خواهر دوستت لباس بگیری ؟
اسم لباس که اومد مخم فعال شد .. چشمام باز شدن و نشستم روی تخت..
-واقعا ؟؟
با دستش موهای پخش شده توی صورتم رو زد کنار و با لبخند جوابمو داد..
-مرسیییییییی
از تخت پریدم پایین...خواستم از اتاق برم بیرون که .....این برای چی الان خونه س ؟؟مگه نرفته کارخونه ؟
برگشتم عقب و گفتم : نرفتی سرکار امروز ؟
از روی تخت اومد پایین و ایستاد رو به روم.. با دستش چونه م رو گرفت و چرخوند سمت ساعت دیواری بالای تخت.. جــــــــــــان ؟ ساعت سه و نیم بود...
-من چرا اینقدر خوابیدم ؟
--حتما خسته بودی..
بهش نگاه کردم...نگاهِ مشکیش میچرخید توی چشمام..لبخند کوچیک روی لبشم روی اعصابم بود .. خودمو ازش جدا کردم و از اتاق زدم بیرون... حتما دیشب که خوابم برده جلو تلوزیون بلندم کرده آوردم تو اتاق ...
آب زدم به صورتم و با صابون صورتم رو شستم...سر حال اومدم... با حوله صورتم رو خشک کردم و از دستشویی اومدم بیرون...رفتم توی آشپزخونه .. اونم توی آشپزخونه بود ... شعله گاز رو خاموش کرد و نگاهم کرد و گفت : اینم یه غذا مخصوص آوید ...
خندیدم ... لبخند زد و دستگیره چوبی رو گذاشت روی میز... ماهیتابه رو هم گذاشت روش.. دستامو گذاشتم روی میز و خودمو کشیدم سمت ماهیتابه و توش رو نگاه کردم..
-چقدر زحمت کشیدی .. دستت درد نکنه..
--خواهش میکنم..
-بمیرم الهی.. چقدر سختی کشیدی تا تونستی این املت رو درست کنی ؟
--هیچی..
یه تیکه نون برداشت و توش املت گذاشت و گرفت سمتم..
--بیا عزیزم..
نمی دونم چرا اما یه دفعه ته دلم خالی شد ... شنیدن کلمه عزیزم اون هم از دهن آوید ... برا خوشآیند بود ؟!
مهبد این کلمه رو زیاد بهم گفته بود ... اما .. هیچ وقت این حس بهم دست نداده بود ..
--نمی خوری ؟
با صداش به خودم اومدم... به دستش که هنوز جلوم بود نگاه کردم... نمیدونم چم شده بود ... لقمه رو از دستش گرفتم...خواستم بذارم توی دهنم که نتونستم.. گذاشتمش توی ماهیتابه و از جام بلند شدم و رفتم سمت اتاقم...درو نبستم...نشستم روی تخت و سرمو گرفتم بین دستام...
--ماتینا یه دفعه چت شد ؟ من چیزی گفتم که باعث ناراحتیت شد ؟
نگاهش کردم و سرمو به نشونه ی نه تکون دادم..
نشست کنارم و گفت : پس چی شد ؟
-نمی دونم.
--بهم نگاه کن ماتینا..
سرمو چرخوندم به سمتش و نگاهش کردم... لبخند زد و گفت : برام سخته ناراحت و گرفته ببینمت...من همون ماتینای تخس و سر و زبون دار و میخوام..
خنده م گرفت... پیشونیم رو بوسید و از کنارم بلند شد ... همونطور که از اتاق میرفت بیرون گفت : آماده شو بریم بیرون..
***
در خونه رو با کلید باز کردیم و اومدیم تو خونه.. سریع رفتم توی اتاق و لباسامو عوض کردم و بدون هیچ مکثی پریدم توی حمام.. یه دوش حالمو جا آورد و خستگی رو از تنم بیرون کرد ..از حمام که اومدم بیرون رفتم توی اتاق تا لباسامو بپوشم... آوید هم رفت توی حمام...لباس زیرامو که پوشیدم یه تاپ قهوه ای که رنگ و روشم داشت میرفت رو پوشیدم با شلوار سفید رنگی که تازه خریده بودم..
رفتم سمت اتاق کار اوید ... لباساشو اونجا گذاشته بود ...لباساشو با حوله ی سفید رنگشو گذاشت جلوی در حمام و تقه ای به در زدم.. شیر آب بسته شد صداش بلند شد : بله ؟؟؟؟
-لباس برات گذاشتم جلوی در حمام..من میرم بخوابم شب بخیر..
مکثی کرد و گفت : برو بخواب..شب بخیر...
رفتم توی اتاق و درو بستم..رفتم سمت تخت...دستی توی موهای مشکیم کشیدم...از نرمیشون کیف کردم...
دراز کشیدم روی تخت و چراغو خاموش کردم...ربع ساعتی غلت زدم تا خوابم برد ..
***
از شدت دل درد از خواب بیدار شدم... زیر دلم بد جور درد میکرد و تیر میکشید ..به شکم دراز کشیدم روی تخت و خواستم چشمامو ببندم که یه دفعه رادارام فعال شد ...
از تخت پریدم پایین و چراغو روشن کردم... با دیدن دو تا لکه ی روی تخت دنیا دور سرم چرخید ... دستمو گذاشتم جلوی دهنم که جیغ نزنم...
حالا چیکار کنم ؟......
ساعت دو و سی و پنج دقیقه ی بامداد بود... چه خاکی تو سرم بریزم ؟
از اتاق رفتم بیرون و از توی حمام وایتکس رو برداشتم و با یه کهنه افتادم به جونه تخت... اینقدر سابیدم تا تمیز شد و لکه ها رفتن... پارچه روی تخت رو برداشتم و بردم توی حمام و انداختمش کف حموم.. برگشتم توی اتاق و نگاهی به تشک انداختم..خدا رو شکر تشک کثیف نشده بود ... یه دفعه نگام افتاد به شلوارم... خدایاااااااا...هنوز 5 ساعت از خریدنش نگذشته بود .. درش آوردم و اونم انداختم کنار همون پارچه توی حموم تا فردا بشورمش..
توی کمد رو نگاه کردم... بسته های پد نبودن.. آآآآآآخخخخخخ..اصلا یادم نبود که تموم شده...خیر سرم قرار بود برم بخرم..
با زاری نشستم در حموم و سرمو گذاشتم روی پام...درد دلم دقیقه به دقیقه بیشتر میشد ... خدایا چه خاکی به سرم بریزم ؟؟
یعنی به اوید بگم ؟؟
حالا گیریم که گفتم..مثلا چیکار میتونه بکنه ؟
اخه نگم هم نمیشه.. کل خونه به گند کشیده میشه که..
دختر خجالتی ای نبودم..اما تو این یه مورد از شدت خجالت روم نمیشد حتی به اوید که روی مبل خوابیده نگاه کنم..
نشستم کنارش و آروم دستمو زدم به بازوش...
-آوید ؟ آویــــــد ؟
هیچ تکونی نخورد ...
بازم صداش زدم... اینبار فقط یه هوم کوچیک گفت..
بازم صداش کردم... ای خدا این چرا اینقدر خوابش سنگینه ؟!..
دل درد واقعا امونم رو بریده بود... بی صدا شروع کردم به گریه کردن.. صداش کردم..انگار که صای هق هق ریزمو شنید .. یه دفعه هوشیار شد و نشست روی مبل ..
با صدای گرفته و خوابالودش اسممو صدا زد : ماتینا ؟
-آوی..د
با دستش لامپو روشن کرد و گفت :
--چت شده ماتینا ؟ ببینمت..
بهش نگاه کردم.. با تعجب گفت : داری گریه میکنی ؟ چی شده ؟
خجالتم رو گذاشتم کنار و گفتم : دلم درد میکنه...
--خب بذار آماده شم بریم دکتر ..
دستمو گذاشتم روی پاش و گفتم : نه...
--حالت خوب نیست..خودتو ندیدی .. رنگ به رو نداری..
-خوب میشم اوید...فقط...
--شامم که چیز زیادی نخوردی .. نکنه مسموم شدی ؟
-اوید..هیچ کدوم اینا نیست..
چند لحظه چیزی نگفت... یه دفعه انگار فهمید چه خبره.. شونه ای بالا انداخت و از روی مبل اومد پایین.. سرشو خاروند و گفت : خب من چیکار کنم حالا ؟
-ببین من ... پد توی کمد نیست..
پوفی کرد ... هنوزم انگاری خواب بود..
--نمی تونی تا صبح تحمل کنی ؟؟ آخه ساعت سه شب من از کجا برات...
-نمی تونم..
دستی به ریش هاش که تازه نوک زده بودن کشید و رفت سمت اتاق...همونجا نشستم کنار مبل و سرمو گذاشت روی پتویی که روی آوید بود ...
--تحمل کن تا برگردم... اگر خیلی درد داشتی یه قرصی چیزی بخور آروم شی..
بعدم صدای باز و بسته شدن در خونه رو شنیدم...
نمی تونستم از جام بلند شدم.. همونجا نشستم و چشمامو بستم..و شروع کردم گریه کردن... شکمم ور فشار میدادم و گریه میکردم..نمی تونستم قرص بخورم...از بچگی عادت به قرص خوردن نداشتم...
نمی دونم چقدر گذشته بود که آوید برگشت.. فقط دیدم که نشست کنارم و گفت : ماتینا خوابیدی ؟
سرمو بلند کردمو با چشمای سرخم بهش نگاه کردم.. اشکام رو پاک کرد و گفت : بیا برات گیر اوردم..برو..
به بسته ی پد جفتم نگاه کردم... یه دفعه داغ شدم... از خجالت نمی تونستم سرمو بلند کنم.. سریع از روی زمین قاپیدمش و پریدم

از دستشویی که اومدم بیرون رفتم توی اتاقم و اینبار خیلی آروم دراز کشیدم روی تخت...آوید اومد تو اتاق و یه قرص و یه لیوان آب گذاشت جفتم و گفت : اگه دیدی حالت خوب نشد اینو بخور...اگرم خواستی بیا بریم دکتر..
-اوکی..
دیگه چیزی نگفت و از اتاق رفت بیرون...پتو رو کشیدم روی خودم و بدون اینکه قرص رو بخورم خوابیدم...
***********
«آوید»
با تیری که گردنم کشید از خواب بیدار شدم...دیگه به این دردای اول صبحم عادت کردم... با دستم گردنم رو ماساژ دادم و از جام بلند شدم... به ساعت بزرگ توی پذیرایی نگاه کردم... 9 و نیم بود.
هول هولکی چند تا مشت آب پاشیدم توی صورتم و با حوله خشکش کردم.. رفتم توی آشپزخونه و بعد از خوردن یه بسکوییت رفتم تا یه سری به ماتینا بزنم...
در اتاق باز بود.. رفتم توی اتاق...به روی شکم دراز کشیده بود روی تخت... خواب بود ..اما اخماش تو هم بودن...
ناخودآگاه لبخند زدم و نشستم پایین تخت...به چهره ش که نیمش رو موهاش گرفته بودن نگاه کردم.. به جرئت میتونستم بگم یباترین دختری بود که به عمرم دیده بودم.. درسته اوایل برام مهم نبود اما...حالا مهم بود ؟!.. آوید به خودت بیا... نه تو این دختر رو دوست داری نه این دختر تو رو...
سرمو چند بار تکون دادم.. سرمو بردم جلو و بینیم رو چسبوندم به موهاش... بوی شامپو سدر پیچید توی بینیم...
با ل/ذ/ت چشمامو بستم و بازم بو کشیدم... یهو چشام باز شد ... این کارا یعنی چی ؟ سریع خودمو کشیدم عقب و سریع از اتاق زدم بیرون...
خودمو پرت کردم روی مبل...یهو یاد حرف ماتینا افتادم که گفت « زدی مبلمو شکوندی »
لبخند زدم و با دستم کنترل تی وی رو برداشتم و چرخیدم توی کانالها.. خوردم به جم تی وی و نشستم پای سریالی که هیچی ازش نمی دونستم..
چشمام به تلوزیون دوخته شده بود ..اما فکرم جای دیگه چرخ میزد.....
***
از خواب که بیدار شدم حالم بهتر شده بود ....دلم درد میکرد...اما نه به شدت شب قبل...
بعد از شستن دست و صورتم رفتم توی پذیرایی ... آوید دراز شده بود روی مبل و داشت شمیم عشق نگاه میکرد ...
-سلام...
انگار که تو این دنیا نبود ...چون با صدام شیش متر پرید هوا...
-چی شد ؟
--سلام صبح بخیر..
-ترسوندمت ؟
--نه..
بعدم از جاش بلند شد و رفت توی اتاق...رفتم تو آشپزخونه و نون و پنیر ساندویچی درست کردم و آروم شروع کردم به خوردن...
چند دقیقه ای گذشته بود که آوید از اتاق اومد بیرون... لباس پوشیده بود...
با تعجب گفتم : کجا میری ؟!..
--تا یک ساعت دیگه میام... میرم ماشینو از دوستم بگیرم...
-باشه..
از خونه رفت بیرون... یه لیوان چایی شیرین پشت ساندویچ پنیرم خوردم و لیوان رو گذاشتم توی سینک ...
رفتم توی اتاق ... یه بار دیگه نگاهی به تخت انداختم...خداروشکر دیگه کثیف نشده بود ...
لباسی که دیشب خریده بودیم رو از توی جعبه درآوردم و پوشیدمش و ایستادم جلوی آیینه قدی توی اتاق...از دیدن خودم توی اون لباس کیف کردم...
یه لباس فیروه ای رنگ که سر یکی از شونه هاش بند میخورد که سر شونه ش گل کار شده بود ... تا سر زانو بود و از کمر به پایین هم کش گذاشته بودن و جمع شده بود ... مدلشو خیلی دوست داشتم..کت و شلوار آوید رو هم از توی جلدش دراوردم و گرفتم جفت خودم...
چقدر سختی کشیدم تا تونستم راضیش کنم اینو بخره....
تو حال و هوای خودم بودم که در اتاق باز شد و آوید اومد تو...
نگاه تحسین آمیزش روی من بود...کتش رو گذاشتم روی تخت و سعی کردم بهش لبخند بزنم..
اونم لبخندی زد و در حالی که یه ابروشو کمی داده بود بالا گفت : چه بهت میاد ...
دستی به لباسم کشیدم و گفتم : آره خیلی...
موبایل و کیف پولشو گذاشت روی پا تختی و همونطور که دکمه های پیرهنش رو باز میکرد از اتاق رفت بیرون..
سریع لباسامو عوض کردم و رفتم بیرون... کتابی توی دستش بود و داشت نگاهش میکرد ... نشستم کنارش و سرمو گذاشتم روی شونه ش و گفتم : این کتابه چیه ؟!..
جلدش رو بهم نشون داد...قورباغه رو قورت بده...
لبامو جمع کردم و گفتم : چه اسم مضخرفی...
خندید و در حالی که بوسه ای میزد روی موهام گفت : کافیه فقط یه بار بخونیش...
-قشنگه ؟
--رمان که نیست میپرسی قشنگه...یه کتاب روانشاسیه... بخونیش بد نیست..
کتابو از دستش قاپیدم و گفتم : حتما...
خندید و از کنارم بلند شد و رفت سمت تلفن و با لحن بامزه ای گفت : بازم پیتزا ؟
خندیدم و سری تکون دادم..
دلم نمی خواست از بیرون غذا بگیریم...اما حالمم چندان خوب نبود که بتونم برم تو آشپزخونه.... غذامون رو که خوردیم ظرفا رو گذاشتم توی ماشین ظرف شویی ... تلفن خونه زنگ خورد...آوید جواب داد.. چند دقیقه ای گذشت که اومد تو آشپزخونه و گوشی رو داد دست من...
آوید : آوینه...
گوشی رو ازش گرفتم ..
-بله ؟
آوین : سلام ماتینا ...خوبی ؟
-سلام عزیزم...ممنون خوبم ...تو خوبی ؟
آوین : مرسی گلم... حالت از دیشب بهتر شده ؟
-دیشب ؟!!!
آوین : آره دیگه...
-تو از کجا خبر داری ؟
آوین : وا ... آوید یشب ساعت دو سه شب بود اومد در خونه مون میگه یه بسته پد بده...
-آهان...خوبم ..خوبم..
آوین : خدارو شکر ..خواستم ببینم خوب شدی یا نه ..
-مرسی گلم خوبم...
آوین : ماتینا کیمیا داره میاد پیشم ...پاشو بیاد پیشم..
-سرم شلوغه عزیزم...چند روز دیگه عروسی خواهر دوستمه...میخوام برم بازار کفش بخرم...
آوین : ای جـــــــــــــــونم... خب بذار فردا با هم بریم... میدونی که من عاشق خریدم...
-خیل خب باشه عزیزم..
آوین : خب اوکی...من برم حمام که الاناس که کیمیا بیاد ...
-اوکی عزیزم...
آوین : بای..
تلفنو قطع کردم و گفتم : تو دیشب رفته بودی پیش آوین ؟
نگام کرد و گفت : پس انتظار داشتی نصفه شب چیکار کنم ؟
سرمو انداختم پایین و آروم گفتم : هیچی..
از کنارش رد شدم و رفتم تو اتاق تا یکم بخوابم... خیلی آروم دراز کشیدم روی تخت..هنوز چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که آوید اومد تو ... برگشتم و نگاهش کردم ...
آوید : میگم ماتینا...
-هوووووم ؟
آوید : اممم...هیچی...
بعدم سریع از اتاق رفت بیرون ...وا این پسره چرا اینطوریه ؟

ادامه دارد ...


تاريخ : جمعه پانزدهم فروردین 1393 | 10:24 | نویسنده : میترا |
 

قبل از ازدواج
پسر: بالاخره موقعش شد. خیلی انتظار کشیدم.
دختر: می‌خوای از پیشت برم؟
پسر: حتی فکرشم نکن!
دختر: دوسم داری؟
پسر: البته! هر روز بیشتر از دیروز!
دختر: تا حالا بهم خیانت کردی؟
پسر: نه! برای چی می‌پرسی؟
دختر: منو می‌بوسی؟
پسر: معلومه! هر موقع که بتونم.
دختر: منو می‌زنی؟
پسر: دیوونه شدی؟ من همچین آدمی‌ام؟!
دختر: می‌تونم بهت اعتماد کنم؟!
پسر: بله.
دختر: عزیزم!

بعد از ازدواج
کاری نداره! متن رو از پایین به بالا بخون !

****

جالبه نه

من که خیلی خوشم اومد خیلی خیلی باهال بود



تاريخ : جمعه پانزدهم فروردین 1393 | 10:18 | نویسنده : میترا |

راننده: آقا لطفاً پول خورد بدین! ربع سکه! نیم سکه! ندارین؟…
مسافر: شرمنده، من فقط طرح قدیم دارم!
راننده: این تراول مال کی بود؟ آقا گوشه نداره! لطف کن عوضش کن!… این میلیونی رو کی داد؟! من که گفتم خورد ندارم!…
مسافر: آقا من هر روز دارم این مسیرو می‌آم! روزی صدهزارتومن گرون می‌شه! شما دویست تومن گرونش کردین؟!
راننده: خانوم کرایه‌ش همینه! قبل از پل هشتصد تومن، بعد از پل یه میلیون. اینجا تعرفه‌ش تو موبایلم هست، بذار آپدیتش کنم.
یه مسافر دیگه: آقا واسه صدتومن ارزش نداره، فشارتو می‌بری بالا! بده بهش بره. من حساب می‌کنم!
راننده: برو خانوم! برو بقیه شو بنداز صندوق صدقات! مسافر درو محکم می‌بنده، می‌گه: برو گم شو! داهاتی! راننده یه آهی می‌کشه می‌گه: ببین چجوری جلو این همه مسافر من‌و سکه‌ی بهار آزادی یه پولم کرد



تاريخ : جمعه پانزدهم فروردین 1393 | 10:16 | نویسنده : میترا |
غضنفر: برو يه نوشيدني واسم بگير
پسرش: كولا يا پپسي
غضنفر: كولا
... پسرش : دايت يا عادي
غضنفر : دايت
پسرش : قوطي يا شيشة
غضنفر : قوطي
پسرش : كوچك يا بزرگ
غضنفر : اصلا نميخام واسم اب بيار
پسرش : معدني يا لوله كشي
غضنفر : اب معدني
پسرش : سرد يا گرم
غضنفر : ميزنمتا
پسرش : با چوب يا دمباي
غضنفر : حيوون
پسرش : خر يا سك
غضنفر : گمشو از جلو چشام
پسرش : پياده يا با دو
غضنفر : با هر جي برو فقط نبينمت
پسرش : باهام مياي يا تنها برم
غضنفر : ميام ميكشمت ا
پسرش : با چاقو يا ساطور
غضنفر : ساطور
پسرش : قربانيم ميكني يا تيكه تيكه
غضنفر : خدا لعنتت كنه قلبم وايساد
پسرش : ببرمت دكتر يا دكترو بيارم اينجا
و ...
اینجوری شد که غضنفر دق کرد و مُرد! !!
باهال بود نه ...


تاريخ : جمعه پانزدهم فروردین 1393 | 10:16 | نویسنده : میترا |
رﻓﺘﻢ ﺑﻪ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺩﻭﺳﺘﻢ، ﺩﯾﺪﻡ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺷﺎﮐﯽ ﺍﻭﻣﺪ ﺗﻮ، ﻟﭗ ﺗﺎﺑﺸﻮ
ﮐﻮﺑﯿﺪ ﺭﻭﻣﯿﺰ، ﺑﻪ ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﻟﭙﺘﺎﺑﺘﻮﻥ ﺧﺮﺍﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﻮ
ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻡ.
ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ : ﭼﺮﺍ؟
ﺩﺧﺘﺮﻩ : ﻣﻦ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻢ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﻟﭗ ﺗﺎﺏ ﻗﺪﯾﻤﯿﻢ ﻭ ﺭﻭﯼ ﺍﯾﻦ ﺑﺮﯾﺰﻡ!
... ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ : ﺧﺎﻧﻢ ﺍﻣﮑﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﻩ، ﻣﯿﺸﻪ ﻟﻄﻔﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﻭ ﺟﻠﻮﯼ ﻣﻦ ﺍﻧﺠﺎﻡ
ﺑﺪﯾﻦ؟
-ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻟﭗ ﺗﺎﭘﺎﺷﻮ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﺮﺩ، ﯾﻪ ﻣﻮﺱ ﻫﻢ ﺍﺯ ﮐﯿﻔﺶ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ
-ﺭﻭﯼ ﻓﺎﯾﻞ ﻣﻮﺭﺩ ﻧﻈﺮﺵ ﺑﺎ ﻣﻮﺱ ﺭﺍﺳﺖ ﮐﻠﯿﮏ ﮐﺮﺩ ﻭ cut ﺭﻭ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺮﺩ.
- ﻣﻮﺱ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﻟﭗ ﺗﺎﺏ ﺟﺪﺍ ﮐﺮﺩ.
-ﺑﻌﺪﺵ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﻣﻮﺱ ﻭ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺑﻪ ﻟﭗ ﺗﺎﺏ ﺟﺪﯾﺪﻩ ﻭﺻﻞ ﮐﺮﺩ.
- ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺭﺍﺳﺖ ﮐﻠﯿﮏ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭﻧﺠﺎ PASTE ﺭﻭ ﺯﺩ !!!!
.
.
.
.
.
- ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﺳﮑﺘﻪ ﮐﺮﺩ ﻣﺮﺩ......!



تاريخ : جمعه پانزدهم فروردین 1393 | 10:15 | نویسنده : میترا |
                  شنبه یکشنبه

امـــــروز مــرتب و منظــــم با لبـاس نـو و نوک تـیز، این دانش آموز مثل اینکه واقـعا هاری داره.مثـل یـک

پشت ویترین مغازه لـوازم تــحریر مـیدرخــشیـدم. سنجاب هارچنان مرابه نیش کشیده است که جای

شــــــما مـداد نـــبودیــد کــه بـفـهـمـیـد داشـتــن دندان هایش روی بدنم زق زق میکند. مگر من خیارم

نــوک تـیز چــه حـالی داره . منتظر بودم تا اولـیـن که این طور مرا می جَوی. نجو عزیزم. مگر تو موشی

دفتـری را کـه بـه نـوکـم رسید حسابی سیاه کنم یاسنجابی؟ تمام سرم تف مالی شده و جای دندان

یــک دانـش آمـوز کـثیـف کــه آب بـینـی و دهانش های این هیولا رو سرم مانده است.

آویزین بـود از در مغــازه وارد شــد. اول فـکـر کـردم دوشنبه

مریـــض اسـت. جـوری به من نگاه میکرد که انگار دانش آموز عزیز لطفا فـــشار نــده. نوک من از کربن

دفعه اولش است یک مداد خشــگل را از نــزدیـک ساخته شده نه آهن. اگه به نوک عقاب هم اینقدر

می ہبیند. با نگاهش میخواست مرا بخورد اما به فشار بیاوری می شکند چــه بــــرسه به نو نحیــــف

اشتباه مرا خرید. من. لطفا فشار نده، خودم مینویسم. لا اقل به این

سه شنبه دفتر رحم کن. تمام تـنش زخــمی شــده فشار نـده

امروز دانـش آموز با یکی از هم کلاسـی هایــش عزیزم. فشار نده میشکند. آهان خوب شــــــــد نوکم

سر کلاس درس حرفشان شد و قرار دعوا رابرای شکسـت؟ حـالا هـــی بـتـراش، هــی بـتراش. بسه.

زنـگ آخر گذاشتند. وقتی زنگ خورد، دانش آموز مگــه من مته ام. کجارو میخوای سوراخ کنی که این

در حالـی که می لرزید مــرا مثل یک شمشیردر قدرنوکم رو تیزمیکنی.من افزارنوشتنم نه ابزار جنگی

دسـتـــش گـــرفتــه بود. آخر من قرار بود به جنگ چهارشنبه

بـــی ســودی بــروم. قرار بود فقط بر صفحه کاغذ امروز ســر کلاس دانـــش آموز مرا داخل گوشش فرو

بنویسم به او گفــــــتم مـــرا در کــــیفـت بــــگذار میکرد. هـــــی در گوشــش دادم میزدم بچه مگر من

و مـــــــثل بچه آدم بــه خــانه برو. خدا پدر و مادر گوش پــــاک کنم، الان پرده گوشـــت پـــاره مــیشود.

آقــــای این آقـای نـــاظــم را بـیامرزد. معلوم نبود گوشش بدهکار نبود. حتم باید معلم دعوایش میکرد

چه بلایی سرم می آمد. شایـــد آلان گـــــــوشه تا مرا از گوشش بیرون بیاورد. شانس آوردم فقــط مرا

زندان بودم یا شاید داخل جــوی آب. در گوشش فرو کرد، اگر در سوراخ بینی اش فـــــــــرو

پنج شنبه میکرد آبرویم پیش بقیه مداد ها میرفت.

(پنج شنبه رو بعدا مینویسم)



تاريخ : جمعه پانزدهم فروردین 1393 | 10:14 | نویسنده : میترا |
مردی برای تولد همسرش به شیرینی فروشی محل تلفن زد تا کیک او را سفارش دهد...
فروشنده پرسید که چه پیغام تبریکی روی کیک بنویسد ؟
مرد فکری کرد و گفت بنویسید : با اینکه داری پیرتر میشوی ولی هر روز بهتر میشوی
فروشنده پرسید چه جوری این پیغام را بنویسد ؟!
مرد گفت : خب، "با اینکه داری پیرتر میشوی" در بالا و "ولی هر روز بهتر میشوی" در پایین!
مهمانی شروع شد، پاسی از شب گذشته بود که کیک ارسال شد...
در جعبه کیک که باز شد مهمانها شوکه شدند ، چون روی کیک نوشته شده بود :
"با اینکه داری پیرتر میشوی در بالا ، ولی هر روز بهتر میشوی درپایین " !!!



تاريخ : جمعه پانزدهم فروردین 1393 | 10:12 | نویسنده : میترا |
چرا نباید به یک رستوران 5 ستاره رفت ؟

گارسون : چه میل دارید؟ آب میوه؟ سودا؟ شکلات؟ مایلو (شیر شکلات)؟ یا قهوه؟

مشتری : لطفا یک چای !

گارسون : چای سیلان؟ چای گیاهی؟ چای بوش؟ چای بوش و عسل؟ چای سرد یا چای سبز؟

مشتری: سیلان لطفا

گارسون: چه جور میل دارید؟ با شیر یا بدون شیر؟

مشتری: با شیر لطفا

گارسون: شیر؟ پودر شیر یا شیر غلیظ شده؟

مشتری: شیر غلیظ شده لطفا

گارسون: شیر بز، شیر شتر یا شیر گاو؟

مشتری: لطفا شیر گاو.

گارسون: شیر گاوهای مناطق قطبی یا شیر گاوهای آفریقایی؟

مشتری: فکر کنم چای بدون شیر بخورم بهتره

گارسون: با شیرین کننده میل دارید یا با شکر یا با عسل؟

مشتری: با شکر

گارسون: شکر چغندر قند یا شکر نیشکر؟

مشتری: با شکر نیشکر لطفا

گارسون: شکر سفید، قهوه ای یا زرد؟

مشتری: لطفا چای را فراموش کنید فقط یک لیوان آب به من بدهید

گارسون: آب معدنی یا آب بدون گاز؟

مشتری: آب معدنی

گارسون: طعم دار یا بدون طعم؟

مشتری: ای بمیـــــــــــری الهــــــــی!!

ترجیح میدم از تشنگی بمیرم فقط به شرط اینکه تو خفه شی و گورتو گم کنی



تاريخ : جمعه پانزدهم فروردین 1393 | 10:11 | نویسنده : میترا |

ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻫﻢ …
ﻓﻘﻂ … ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻟﻌﻨﺘﯽ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﮕﻮ :
ﺣﻼﻟﻢ ﮐﻦ ؛ ﻫﻨﻮﺯ ﺷﺐ ﻫﺎ ﺑﺎ ﯾﺎﺩ ﺗﻮ ﻣﯿﺨﻮﺍﺑﻢ . . .
.
.
.
” ﭘــــﻮﺳـــﺖ ﮐــﻠــﻔــﺘــﯽ ”
ﺭﺑــﻄـــﯽ ﺑــــﻪ ﺁﺩﻡ ﺑــــﻮﺩﻥ ﻧـــﺪﺍﺭﺩ
ﻓــﻘــﻂ ﻣــﺴــﯿــﺮ ﺍﺷــﮏ ﻫــﺎﯾـــﺖ
ﭘـــﺸـــﺖ ﻭ ﺭﻭ ﻣـــﯿـــﺸــــﻮﺩ
ﺑــﻪ ﺟـــﺎﯼ ﺑــﯿــﺮﻭﻥ،
ﻣــﯿــﺮﯾـــﺰﺩ ﺗــﻮ !
.
.
.
حقایق گاهى وقتا توى شوخى پیـدا میشه
اما خیلى احمقانه اس اگه فکر کنیم
آدمها توى شوخی دلشون نمیشکنه…
.
.
.
ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﺣﻘﺎﯾﻖ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭﻟﯽ ﺩﺭﮐﺶ ﺧﯿﻠﯽ ﭘﯿﭽﯿﺪﻩ ﻭﺳﺨﺘﻪ
ﻣﺜﻞ ﮐﻨﺎﺭ ﺍوﻣﺪﻥ ﺑﺎ ﺟﻤﻠﻪ :
“ﺧﺐ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﻩ ؛ ﺯﻭﺭ ﮐﻪ نیست”


تاريخ : جمعه پانزدهم فروردین 1393 | 9:57 | نویسنده : میترا |
ياد اون روزها بخير. وقتى من بچه بودم، مادرم يک تومن به من مى‌داد و مرا به فروشگاه مى‌فرستاد و من با ٣ کيلو سيب‌زمينى، دو بسته نان، سه پاکت شير، يک کيلو پنير، يک بسته چاى و دوازده تا تخم‌مرغ به خانه برمى‌گشتم.
اما الان ديگه از اين خبرها نيست. همه جا توى فروشگاه‌ها دوربين گذاشته‌اند

تاريخ : دوشنبه یازدهم فروردین 1393 | 17:21 | نویسنده : میترا |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.
کد قفل کردن راست کلیک
فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر