X
تبلیغات
حسرت عشق

عصر از خواب بيدار شدم و يک دوش گرفتم. مامان تازه رسيده بود. برق رضايت از چشمانش مي باريد. چرا نمي دانستم پس پرسيدم.
-: آفتاب از کدوم طرف در اومده نازي خانوم؟
-: از همون طرفي که هميشه در مياد.
-: نچ نشد ديگه چشمات که اينو نميگه.
-: والله خبرا رو از آيدي کالر تلفن ديدم. خوشحال شدم.
لبخندي زدم و به سمت اتاقم رفتم.
سارا برايم اس.ام.اس زده بود: طنين واقعاً روي تصميمي که گرفتي فکر کردي؟
جوابش را دادم: بله بيش از اوني که فکرش رو بکني.
پيام سارا من را به ياد شب گذشته انداخت. کمي عصبي شدم. اِتُدم را روي ميز پرت کردم و سرم را با دست گرفتم و چشمانم را بستم.
همان طور باور حضورش برايم سخت بود ترک آن احساس هم برايم سخت بود. من که هيچ نشاني از سوي روزبه نديده بودم. چرا خودم را در ابري از آمال و آرزو هاي پوچ رها کرده بودم؟!
از دست خود شاکي بودم. نبايد آنقدر اين مسئله در خود حل مي کردم که نتوانم با حقايق هر چند تلخ رو به رو شوم. تصميمم را گرفتم. بايد به جاي روزبه به شهروز، کسي که ادعا مي کند دوستم دارد، بي پروا عشق خودش را به من ابراز مي کند فکر کنم.
روز ها گذشت و اواسط اسفند به مناسبت تولد بابا در روز جمعه که همه فشم بوديم جشن مختصري گرفتيم.
برديا به من گفت: طنين نظر تو در مورد اين دعوت عيد چيه؟ به هر حال تو رابط ما روزبه و نيما بودي و هستي. حيفه آخه همشون جوونن. خوش ميگذره. مخصوصاً که مامانش به مادرا براي دعوت دخترا و خود روزبه براي دعوت ما پسرا زنگ زد.
مامان را متعجب نگاه کردم. مامان سري به نشان مثبت تکان داد. سارا گفت: براي طنين مهم نيست الآن شماييد که بايد نظر بدين. به نظر منم خوش ميگذره. اگه همه امون راهي شديم طنين هم مياد.
رو به عمو کوروش کرد و گفت: عمو جون نظر شما چيه؟
عمو کوروش-: راستش من نمي شناسمشون اما بعيد بدونم جمع بدي باشن. اگه باران و برديا بخوان باشه حرفي نيست.
سارا-: بابا؟
عمو بهرام-: نمي خواستم بزارم اما حالا که کوروش ميزاره برديا بره اگه برديا رفت شما هم مي تونيد بريد.
سارينا هورايي کشيد و لبخند به لب منتظر ادامه حرف شد.


تاريخ : شنبه سی ام فروردین 1393 | 14:37 | نویسنده : میترا |

عصر از خواب بيدار شدم و يک دوش گرفتم. مامان تازه رسيده بود. برق رضايت از چشمانش مي باريد. چرا نمي دانستم پس پرسيدم.
-: آفتاب از کدوم طرف در اومده نازي خانوم؟
-: از همون طرفي که هميشه در مياد.
-: نچ نشد ديگه چشمات که اينو نميگه.
-: والله خبرا رو از آيدي کالر تلفن ديدم. خوشحال شدم.
لبخندي زدم و به سمت اتاقم رفتم.
سارا برايم اس.ام.اس زده بود: طنين واقعاً روي تصميمي که گرفتي فکر کردي؟
جوابش را دادم: بله بيش از اوني که فکرش رو بکني.
پيام سارا من را به ياد شب گذشته انداخت. کمي عصبي شدم. اِتُدم را روي ميز پرت کردم و سرم را با دست گرفتم و چشمانم را بستم.
همان طور باور حضورش برايم سخت بود ترک آن احساس هم برايم سخت بود. من که هيچ نشاني از سوي روزبه نديده بودم. چرا خودم را در ابري از آمال و آرزو هاي پوچ رها کرده بودم؟!
از دست خود شاکي بودم. نبايد آنقدر اين مسئله در خود حل مي کردم که نتوانم با حقايق هر چند تلخ رو به رو شوم. تصميمم را گرفتم. بايد به جاي روزبه به شهروز، کسي که ادعا مي کند دوستم دارد، بي پروا عشق خودش را به من ابراز مي کند فکر کنم.
روز ها گذشت و اواسط اسفند به مناسبت تولد بابا در روز جمعه که همه فشم بوديم جشن مختصري گرفتيم.
برديا به من گفت: طنين نظر تو در مورد اين دعوت عيد چيه؟ به هر حال تو رابط ما روزبه و نيما بودي و هستي. حيفه آخه همشون جوونن. خوش ميگذره. مخصوصاً که مامانش به مادرا براي دعوت دخترا و خود روزبه براي دعوت ما پسرا زنگ زد.
مامان را متعجب نگاه کردم. مامان سري به نشان مثبت تکان داد. سارا گفت: براي طنين مهم نيست الآن شماييد که بايد نظر بدين. به نظر منم خوش ميگذره. اگه همه امون راهي شديم طنين هم مياد.
رو به عمو کوروش کرد و گفت: عمو جون نظر شما چيه؟
عمو کوروش-: راستش من نمي شناسمشون اما بعيد بدونم جمع بدي باشن. اگه باران و برديا بخوان باشه حرفي نيست.
سارا-: بابا؟
عمو بهرام-: نمي خواستم بزارم اما حالا که کوروش ميزاره برديا بره اگه برديا رفت شما هم مي تونيد بريد.
سارينا هورايي کشيد و لبخند به لب منتظر ادامه حرف شد.


تاريخ : شنبه سی ام فروردین 1393 | 14:17 | نویسنده : میترا |
ره روزبه سرش شلوغ شده.
دیگه داشتم می تر کیدم. گفتم: اگر تا الآن سکوت کردم و گوش دادم فقط به احترام خانواده ی فلاحی و نیما و سارا بود. اگر هم الآن جواب این بی احترامی رو نمی دم چون از بچگی ام بهم گفتن احترام بزرگ تر واجبه. از شما هم می خوام احترام خودتون رو نگه دارید. اگر من و سارا الآن این جا هستیم فقط و فقط به دلیل اصرار و خواهش های روزبه بوده. مطمئن باشید چون من هم از این مجلس لذت نمی برم بعد صرف غذا از اینجا می رم و بیش از این مزاحم شما و دخترتون نمی شم. در ضمن باید بدونید من و سارا نیومدیم تا جای دختر شما رو پر کنیم.
نیما دهانش باز مانده بود. خاله ی روزبه رفت. آرین و ماهان سریع آمدند. روزبه آرام در گوشم گفت: من شرمنده ام.
وسرش را پایین انداخت. ماهان یکی دیگر از اقوام روزبه گفت: طنین خانوم هنوز به جا نیاوردین؟
سریع گفتم: نکنه به شما هم چیزی بدهکارم که یادم رفته بدم؟
آرین گفت: بعد از گذشت دو ، سه سال هنوز تغییر نکردی!
من متعجب شدم. سارا هم متعجب شده بود. روزبه من و سارا رو زیر نظر داشت.
آرین گفت: در مورد مامان معذرت می خوام. اگر هم نشناختین من و ماهان و حامد سه تا از اون پسرا های پررو دم در رستوران قیطریه هستیم. همون هایی که دم در رستوران باهامون دعوات شد. اسم دوستم هم سیامکه. یادت اومد؟
کمی فکر کردم و دیدم راست می گفت.همون ها بودند. نیما گفت: یعنی قبل از ما میشناسیشون؟
من گفتم: بله. پسر خاله روزبه و دوستاش چون من رو نمی شناختن تو رستوران شروع کردن به مزه پرونی بیرون رستوران جواب گرفتن.
ماهان-: اونم چه جوابی. هنوز یادمه. سیامک بیچاره. اون روز اینقدر بهش خندیدم.
نیما با خنده گفت: پس قبلا جواب گرفتی؟ باز هم جواب خواستی طنین مثل قَبله. طنین با همون خشونت همیشگی؟
من-: بیشتر از همیشه.
کمی خندیدیم. بعد از شام سارا به کناری کشیدم و گفتم: زنگ بزن به بابام بگو بیاد دنبالمون من گوشیم خاموش شده.
سام کنار ما آمد و گفت: میاین بریم؟ و دست من را گرفت و برد!
سارا و نیما و روزبه هم دنبال من آمدند. همه تعجب کرده بودیم. به طبقه ی بالا رفتیم. به اتاق روزبه رفتم. خیلی دقت کردم که چیز عجیب غریبی پیدا کنم اما چیز عجیبی ندیدم. به سارا نگاه کردم سارا هم من رو نگاه می کرد. سام در گوش نیما چیزی گفت و رفت. نیما خنده اش گرفته بود. گفتم: آخه یعنی چی؟ به هر حال ممنون از مهمونی ولی دیگه ما باید بریم. بعضی ها از حضور ما خوشحال نیستن.
روزبه-: باور کن خاله بی غرض این حرف ها رو زد.
من-: پیش میاد دیگه. من ناراحت نیستم. ولی نمی خوام مهمونی رو به کام خاله ات و آسایش تلخ کنم.
گوشیه سارا زنگ خورد. برداشت و گفت: باشه. باشه ما الآن میایم. و گوشی را قطع کرد و به من گفت: بریم؟
نیما گفت: می رسوندمتون. حالا یه دو دقیقه بشینید تا من لباساتون رو بیارم.
سارا-: آفرین بدو بدو. من حال ندارم برم پایین.
نیما-: پس بشینین تا من بیام.
من و سارا کمی گشتیم و دو مبل راحتی دیدیم. به سمتش رفتیم. سارا نشست. من نشستم و با جیغی کوتاه از جایم پریدم. نزدیک ده تا پونز رو مبل بود. سرخ شدم ولی از درد. سارا می خندید. فهمیدم علت اصرار اومدن من به این اتاق چی بود. روزبه با خنده گفت: فکر کنم کار سام باشه. از دست این وروجک. ببخشید اگه می دونستم نمی ذاشتم بشینید.
بعد از مدتی نیما آمد ولی داشت می خندید. گفت: پونز ها نصیب کی شد؟
من-: تو میدونستی؟
نیما-: آره. همین الآن سام بهم گفت. سارا تو هنوز بلند نشدی؟
سارا گفت: نه... . نکنه... .
ولی دیر شده بود لباس سارا آدامسی شده بود. اون هم نه یکی نه دو تا پنج تا آدامس.
نیما لباس هایمان را داد. من با دستمال تا جایی که می شد لباس سارا تمیز کردم. مانتو هایمان را پوشیدیم. با خنده به پایین آمدیم و بعد از تشکر بسیار از خانواده ی فلاحی به بیرون از خانه آمدیم. روزبه و نیما هم آمدند.تا دم در از دست سام می خندیدیم. وقتی در را باز کردم خنده روی لبانم ماسید. سارا گفت: بریم دیگه!
ولی من ایستاده بودم. شهروز از ماشین پیاده شد و به سمت من آمد. روزبه و نیما کمی خود را جمع و جور کردند. شهروز به سمت ما آمد و گفت: نمیاین.
سارا گفت: اگه نمیای من و شهروز بریم؟
نیما وخامت اوضاع رو فهمید. با خنده گفت: به به شهروز جان. مشتاق دیدار. معرف حضور هستیم؟
و با شهروز دست داد. روزبه هم همین طور. روزبه شهروز را به داخل دعوت کرد اما شهروز قبول نکرد و نیما و روزبه به داخل خانه رفتند.
شهروز گفت: تا صبح می خوای وایسی؟ لحنش عصبانی بود.
به سارا گفتم: به بابام زنگ زدی دیگه؟
سارا با خنده به سمت ماشین رفت و عقب نشست.
شهروز-: مرسی بابت به هم زدن مهمونی امشب. واقعاً که طنین ... .
به سمت ماشین رفتم. بالاجبار جلو نشستم.
سارا خمیازه کشید و گفت: من به عمو علیرضا گفتم شهروز میاد دنبالمون. شهروز جان من خسته ام من رو زود تر برسون.
از دست سارا. می خواستم سرم را به دیوار بکوبم. سارا پرسید: تو حیاط بهت چی می گفت؟
شهروز-: کی؟
سارا-: روزبه.
شهروز خنده ای عصبی کرد. گفتم: داشت می گفت یعنی می خواست تو دادگاه طلاق فریبا پیشش باشم. می خواد از فریبا جدا بشه.
سارا پشت صندلی رو گرفت و با تعجب گفت: چرا؟
من-: شما که خسته بودی؟
-: نه بگو. پرید.
-: چند روز پیش رفته خونش. همون خونه ای که با فریبا توش زندگی می کرد. فریبا با یه پسر بوده. اولش یکم فیلم بازی می کنه که فریبا خونه نیست و مثلاً اون دوست فریباست بعد پسر میگه فریبا زن صیغه ایشه. بعدش که می فهمه روزبه شوهر فریباس میگه مگه تو نگفتی شوهرت اروپاس حالا حالا ها نمیاد؟ به روزبه میگه فعلاً باید ازش شریکی ازش استفاده کنیم روزبه هم میگه مال بد بیخ ریش صاحبش.
سارا گفت: بابا دختره خیلی بی صفته. راستی ماهان و آرین رو بگو ها. کاش سیامک رو هم می تونستیم ببینیم.
شهروز-: تا الآن نیما و روزبه بودن. اینا دیگه کین؟
سارا-: چند سال پیش با چندتا پسر طنین دعواش شد. امشب آشنا در اومدن.
دیگه داشتیم نزدیک خونه ی عمو بهرام میشدیم. سارا خداحافظی کرد و رفت. من موندم و شهروز!
شهروز آرام رانندگی میکرد. با صدایی که از خشم می لرزید پرسید: خوش گذشت؟
من جواب ندادم. دوباره پرسید: واقعاً به خاطر امشب مراسم خواستگاری بهم زدی؟
سکوت کردم. شهروز من رو نگاه کرد و محکم دستش رو روی فرمان کوباند و با فریاد گفت: با تو ام!
با عصبانیت گفتم: حواست هست داری با کی حرف می زنی؟ هی. من طنینم. بابام هم با من این طوری حرف نمی زنه. به چه جرعتی این جوری با من حرف می زنی؟
شهروز-: طنین چند تا سوال ازت دارم. مثل بچه ی آدم جوابم رو بده. وگرنه تا عمر داری وبال گردنتم. طنین پای کس دیگه در میونه؟
-: نه.
-: یعنی به خاطر این پسره روزبه نیست؟
-: نه.
-: طنین به خاطر امشب مهمونی رو بهم زدی؟
-: نه.
-: پس از من متنفری؟
-: نه!
-: پس چته لا مذهب؟ دارم دیوونه می شم. بابا من هم آدمم، دل دارم، من به خودم اجازه ندادم تا حالا بهت اس.ام.اس بدم. اونوقت اون پسره دائم با تو در ارتباطه!
-: میشه با روزبه کاری نداشته باشی؟
-: نه. میدونی چرا؟ چون دارم شهرزاد و بردیا رو می بینم. بردیا خیلی ساده تر از من به شهرزاد گفت ازش خوشش میاد. اما منِ خر دارم به زبون بی زبونی بهت می گم دوستت دارم. ولی از وقتی پای این پسره تو زندگیت باز شده گوشِت کر شده. صدای من رو نمی شنوی.
-: حالا گیرم من اون رو دوست داشته باشم. به تو چه؟
-: خیلی بی انصافی. خیلی هم نا مرد. طنین. دیوونه من دوستت دارم. خواب و خوراک رو از من گرفتی. می فهمی؟
-: شهروز من تو رو دوست ندارم. نمی گم اون شخص روزبه است اما افرادی بهتر از تو هم هستن که من بخوام بهشون فکر کنم.
سرعت ماشین خیلی زیاد شده بود. کم کم در حال پرواز بودیم.
-: طنین میشه بگی اون کیه؟
-: نه.
-: دِ همش می گی نه.
-: شهروز سرعت ماشین خیلی زیاده. یکم صبر کن. یه جا وایسا تا با هم حرف بزنیم.
شهروز ماشین رو کنار خیابان پارک کرد و گفت: بگو.
-: شهروز ازت می خوام خیلی دقیق به حرف هام گوش بدی بعد هر چی دلت می خواد بگو. خیلی بی انصافیه اگه بهت نگم چرا جوابت رو نمیدم. شهروز راستش از اون روزی که فهمیدم یه حس هایی به من داری تا الآن افکارم درباره ی تو تغییر کرده. اگه اون روز می گفتم ابداً الآن به خودم شک دارم. یه اتفاق های داره پیش میاد که من هم نمی خواستم بیافته اما داره پیش میاد. اینو مطنئن باش اگر یه روزی به احساساتم مطمئن شدم اولین نفری که در موردش جدی فکر می کنم تویی! ولی اگر من برات ارزش دارم باید به من مهلت بدی. باید صبر کنی. باور کن تو پسر بدی نیستی خیلی هم خوبی اما من الآن هر تصمیمی بگیرم ممکنه بعداً باعث پشیمونیم بشه. لطفاً بفهم. من هم تو رو دوست دارم. من اعتقاد ندارم که باید قبل از ازدواج عاشق بود. من عاشق تو نیستم اما این ایراد نیست. ولی نمی خوام با یک اشتباه مهر طلاق رو به پیشونی خودم و خودت بزنم. شهروز... .
-: میفهمم چی می گی ولی من باید چی کار کنم؟
-: تو فرض کن من دارم با یکی دیگه ازدواج می کنم. مطمئناً اینقدر عاقل هستی که بعد از من به کسای دیگه ای فکر کنی. پس برو دنبال اونا. دَرست رو ادامه بده. خیلی کارا هست که باید انجام بدی. اما هر کاری به جز من.
شهروز حرکت کرد. آرام می راند. فهمیدم حرف هایم آرامش کرده. به خانه رسیدیم. گفت: طنین. من به بعد از تو هم فکر کردم. می خوام برای تحصیل برم انگلیس. بابا خودش پیشنهاد داد. ولی من منتظر جواب تو بودم. برای همین گفتم نه. ولی الآن میبینم باید به تو هم فرصت بدم. تو هفده سالت بیشتر نیست. من هم بیست و دو سالمه و خیلی جوونم. ولی ازت خواهش می کنم به حرف های امشبت پای بند باشی. بدون اگر یه روز من از تصمیمم منصرف شدم بهت می گم و از تو هم می خوام بهم بگی. فعلاً خداحافظ.
-: فعلاً.
صبح روز بعد طبق عادت برای استراحت آخر هفته به فشم رفتیم. وقتی به باغ رسیدیم. سارا که خمیازه می کشید به محض دیدن من گفت: خب دیشب چه خبر؟
سکوت کردم.
سارا گفت: وای! باز خانوم رفت تو اِفه! بابا به جون خودت به خاطر خودت بود. شما دو تا باید با هم حرف می زدین. در ضمن دیشب بابا و مامانت هم می دونستن که شما دوتا با همین. مامانت چیزی نپرسید؟
مامان که شنید سارا چی گفت، گفت: نه بابا تا اومد خوابید. خاله تو چیزی نمی دونی؟
شهرزاد با باران از راه رسید و گفت: خوب داداش ما رو از کار و زندگی انداختی ها.
اما من هنوز ساکت بودم. شهروز به شهرزاد گفت: به فضول هاش نیومده.
سارا گفت: اهوه. بابا بزار زنت بشه بعد ازش این طوری دفاع کن.
شهروز سرش را تکان داد و گفت: بس کنین. چون ترکش هاش به من می خوره. شما می گین و می خندین. اما من باید زخم زبون بشنوم.
از حرف شهروز خنده ام گرفت. بیچاره حق داشت. گفتم: اشکال نداره. اگه تو از یه نفر زخم زبون می شنوی من باید از یه دنیا زخم زبون بشنوم.
خاله شیدا گفت: پس دیشب بلاخره نرم شدی؟
شهروز-: نخیر. مرغ یه پا داره. اما وقت خواستن فکر کنن.
خاله شیدا-: چقدر؟
شهروز-: به اندازه رفت و برگشت من به انگلیس برای تحصیل.
خاله وا رفت. عمو کوروش-: یعنی می خوای بری؟
شهروز-: بله.
خاله شیدا-: یعنی می خوای این دختر رو بزاری و بری؟
-: خاله این برای هر دومون بهتره. من و شهروز عجله ی خانواده ها رو نمی فهمیم. من هفده سالم بیشتر نیست.
بابا-:راستش ما عجله نداریم. اما حضور یکسری مهمون نا خونده همه رو ترسوند اما دیشب وقتی شهروز اومد دنبال تو و سارا خیال خودش و ما رو یکم راحت کرد. دلیل نمی شه اگه تو حرف نمی زنی شهروز هم سکوت کنه. اون به من و سروش گفت.
گفتم: اگر منظورتون از روزبه است ... .
بابا-: طنین. منظور من هر کی بود خودم می تونستم بگم. نیاز نیست تو منظور من رو بلند بگی.
در همین ما بین روزبه به من زنگ زد. گوشی رو به سارا دادم و گفتم که نمی خوام فعلاً کسی رو عصبانی کنم. تو با اون صحبت کن. سارا هم گوشی را گرفت.
مامان گفت: شهروز جان حالا چند وقت طول می کشه؟
شهروز-: نمی دونم خاله. اما چون عمویم اونجا زندگی می کنه رفتم راحته. شاید سه سال. شاید هم هفت سال. برای گرفتن تخصص طول می کشه. همه چی بستگی به اینجا داره. اگه اوضاع اون طور که می خوام اینجا پیش بره برای من هر چه سریع تر بهتر. می گن آدم قدر نداشته هاشو بیشتر می دونه. من مالی نیستم اما شاید اگه یه مدت از هم دور باشیم برای هر دومون بهتر باشه و به نفع من! البته شاید هم به ضررم.
سارا خندان وارد شد. اما خنده ی مرموزی بود. عصبیم می کرد. به کنارم آمد. نگاهش کردم . گفتم: خب؟؟!!
-: یعنی چی؟
-: روزبه چی گفت؟
-: بماند.
-: دِ می گم چی شد.
-: اگه می خواستی بدونی خودت جواب می دادی؟
-: سارا میزنم لت و پارِت می کنما. منو سگ نکن. بنال!
نگاهم کرد خنده کنان سرش را تکان داد. عصر بعد از برگشت مامان به خانه ی روزبه تماس گرفت و از مادر روزبه عذر زحمات خواست.
شنبه به مدرسه رفتیم. سارا خنده از روی لب هایش نمی رفت. ازش پرسیدم: دوباره کی بهت چشمک زده؟
سارا-: این یکی خیلی ماهه. چشمک نزده می خوامش!
-: سارا حالت خوبه؟ Are you OK honey؟ سی سی چه مرگته؟
-: طنین گفتم همسایه جدیدمون دوتا پسر داره؟
-: خوب؟
-: امشب خونمون دعوتن. بزرگه اسمش کیارشه کوچیکه کسری. بزرگه الکترونیک می خونه و سال سوم دانشگاه است. کوچیکه پزشکی سال اول دانشگاه. نمی دونی این کسری چقدر باحاله! خوشگل. خوش تیپ. با ادب. محترم. خانواده دار و طبق تعریف های مامانش تا به امروز یه رکعت از نمازش هم قضا نشده.
-: هیچ ماست بندی نمیگه ماست من ترشه!
-: دیگه کور که نیستم خودم دوتا چشم دارم دیدم چقدر با حجب و حیاست!
-: خب حالا قصه ی حسین کرد شبستری رو واسه چی داری می گی؟ مگه نمی گی با حجب حیاست؟ پس گروه خونیش به تو نمی خوره. در ضمن از این یارو که می گی آبی گرم نمیشه!
-: نفهم نمی گم تو کارخونه ی بوتان کار می کنه در ضمن من از خودش خوشم اومده حالا چه قابلیت آبگرم کنی داشته باشه یا نداشته باشه.
همه از دست من و سارا خنده شان گرفته بود.
بعد از آن روز سارا هر روز در مورد علاقه اش نسبت به کسری صحبت می کرد. من هر روز بیش از روز قبل علاقه خودم را نسبت رو روزبه پیش خود فاش می کردم و بعد از تولد مجللی که برای روزبه گرفته شد گاه و بی گاه توسط سارا و نیما متلک باران می شدیم که اکثر این متلک ها کنایه ای بود.
با دادن امتحانات پایان سال با معدل بسیار خوب من دوباره از درس فارغ شده بودم. بعد از بعد از یک مدت در اواسط تیر ماه شهروز در مهمانی ای که در خانه شان بود اعلام کرد که کار های مهاجرت خویش را انجام داده و قصد سفر کرده است. همه ناراحت بودند اما من هم ناراحت و هم در عذابی سخت. نمی توانستم خود را قانع سازم که شهروز به خاطر من از ایران و از خانواده اش جدا می شود. هفته بعد همه در فرودگاه برای بدرقه ی شهروز آنجا بودیم. شهرزاد و خاله گریه می کردند و عمو سروش لبخندی مهربانانه بر لب داشت. وقتی همه از شهروز قصد خداحافظی داشتند او را به کناری بردم و گفتم: شهروز اگه یک درصد فقط و فقط به خاطر من داری می ری، نرو. خاله و شهرزاد من رو نمی بخشن.
-: شهرزاد بی جا کرده. با مامان هم صحبت کردم. یه چند وقت می رم خونه ی عمو اینا. تا سرو سامون بگیرم. بعدش هم باید مرد بشم. مطمئن باش اگر فقط و فقط به خاطر تو بود هرگز نمی رفتم. اما تو یکی از دلایل اصلیش بودی. ازت ممنونم. چون داشتم کور کورانه خودم رو تو چاه می انداختم.
بغض گلویم را بسته بود. جدا از مسائل پیش آمده ی اخیر من و شهروز از کودکی با هم بودیم. نتوانستم خود را کنترل کنم. خودم را در آغوشش انداختم های های گریستم. یاد روزی افتادم که بابک رفت. شهروز بقلم کرد. گفت: نمی رم که بمیرم. زود میام. تو که طاقت دوری من رو نداری چرا هم من هم خودت رو آزار میدی؟ عزیزم آروم باش. الآن است که سارا واسمون حرف در بیاره ها. پاشو.
خودم را جمع وجور کردم. لا به لای گریه هایم گفتم: تو از آب گل آلود ماهی بگیر ها. کی گفته طاقت دوریتو ندارم. اتفاقا می ری از شرت خلاص می شم.
شهروز خندید و گفت: کاملاً مشخصه.
و اشک هایم را پاک کرد. کمی آرام شدم و بعد پیش خانواده هایمان رفتیم. سارا گفت: چشمم روشن. چشمم روشن. دیگه دور از چشم ما دل می دین قلوه می گیرید.
باران با خنده گفت: خنده می دیدن اشک میستونید.
همه خندشان گرفته بود. شهرزاد مثل کودکان در آغوش شهروز و در گوش غر می زد و گریه می کرد. خاله سر و رویش را بوسه باران کرد. عمو هم چون با او همسفر بود میدان را برای خاله و شهرزاد خالی گذاشت.
بابا و عمو های دیگه با او خدا حافظی کردند. مامان و خاله ها هم همین طور. بعد از رفتن شهروز با اینکه دل تنگش بودم نفس راحتی کشیدم. چون دیگر کسی نبود که مرا تحت فشار بگذارد. اما من ساده لوح نمی دانستم که این اول ماجرا بود!!!
در اواسط مرداد ماه روزبه با من تماس گرفت و گفت که فردا با اجازه خانواده ی من به همراه او به دادگاه برای طلاق بروم. اما من از روزبه خواستم در این مورد چیزی به مامان و بابا نگوید.
روز بعد آماده شدم و روزبه به همراه نیما آمدند. در میان راه سارا را هم که از ماجرا بی اطلاع بود به همراه خود بردیم. اما نیما شب قبل به او گفته بود که بیرون می رویم. او نیز قبول کرده بود.
وقتی جریان را فهمید هم ناراحت بود هم خوشحال!
وقتی به دادگاه رسیدیم، روزبه به من و سارا گفت: من و نیما عادت داریم اما ممکنه فریبا یک حرفایی بزنه که خیلی نامربوته. ازتون می خوام جوابش رو ندید.
سارا-: پس چرا ما رو آوردی؟
روزبه بدون حرفی رفت. قاضی بعد از اینکه شرایط هر دو را دید و شرایطی را برای بعد از طلاق آن ها گذاشت. روزبه هم بی کم و بیش پذیرفت. بعد از دادگاه مستقیماً به محضر رفتند و صیغه ی طلاق جاری شد. روزبه نیما رفتند که ماشین را بیاورند. در این مدت من و سارا و فریبا را تنها گذاشتند. او چهره ای زیبا داشت اما با توصیفات روزبه از او چهره اش برای من کریه بود. نگاهش نکردم. او گفت: ایول! خوشم اومد. تو شگردی داشتی که این خر رو خر تر کردی؟ دمت گرم برای بار دوم خرش کردی!
من-: منظورتون رو نمی فهمم؟
فریبا-: بابا واسه ما فیلم نیا! تا کجا پیش رفتین؟
سارا-: همه مثل بعضیا بی شرم و حیا نیستن.
فریبا-: خوبه پس جریان رو میدونید. جوجه فقط بهت یه ندا می دم چون ازت خوشم اومده. من با این بشر چند سال زندگی کردم. نگاهش به تو نگاهی عادی و گذرا نیست. بپا همون طور که آویزون من شد آویزون تو نشه!
من-: روزبه برادر منه. تا به امروز هر چی بین من و اون بوده به عنوان دوتا دوست یا یک خانواده بوده!
فریبا-: از من گفتن بود! حالا دوست داری بشنو دوست نداری نشنو!
با حرف هایش آتشی در دلم به پا کرد. یعنی او منظور خاصی داشت؟
وقتی روزبه با ماشین جلوی پای ما ترمز کرد، فریبا سرش را داخل ماشین کرد و گفت: راه افتادی رفتی تو نخ بچه ها! قبلاً با هم سن و سالات می پریدی!
سارا سوار ماشین شد. تا خواستم سوار ماشین شوم دستم را محکم گرفت و در گوشم گفت: از همین الآن بگم اگه فکری در مورد روزبه کردی پاک کنی چون اگه یک درصد روزبه تو رو به من ترجیح داده باشه زندگیت رو به آتیش می کشم.
سوار ماشین شدم. حرف فریبا مثل مته جای جای ذهنم را سوراخ می کرد. حالم ازش بهم می خورد. سارا گفت: چی گفت؟
من-: هیچی!
سارا-: به من دروغ نگو صورتت مثل گچ سفید شده. البته با اون حرف هایی که اون به تو زد منم بودم سفید می شدم.
نیما-: مگه چی گفت؟
سارا-: به قول روزبه حرف های بی ربط!
سارا مکثی کرد و سریع کتفم را گرفت و شروع به تکان دادنم کرد.
سارا-: طنین. چته؟ طنین یخ زدی.چرا اینقدر سردی؟ طنین داری میلرزی؟ چته. مگه چی گفت؟
من-: خوبم. فقط سریع بریم خونه ی یکی از بچه ها. خواهش می کنم. یا آوا یا باران.
روزبه بدون هیچ چون و چرایی ما را به خانه ی باران رساند. ولی خیلی عصبی و نگران بود.
باران به محض دیدن من هول کرد. من را به حیاط خانه ی ویلایی شان که در پشت خانه بود برد.
به مجتمع رفت و سریع یک پتو و یک فنجان قهوه ی داغ با شکر فراوان برایم آورد.
سارا زیر لب به فریبا فحش می داد. گفت: طنین می گی چی گفت یا برم جد و آباد فریبا رو بکشم جلو روش؟
فنجان قهوه را تا ته خوردم. آن را دادم با باران گفتم: میشه یک تماس با مامان اینا بگیری بگی اینجام! سریع!
باران رفت. سارا گفت: دِ بنال دیگه. گفتم: گفت همین الآن بگم اگه فکری در مورد روزبه کردی پاک کنی چون اگه یک درصد روزبه تو رو به من ترجیح داده باشه زندگیت رو به آتیش می کشم.
سارا-: خب به اون چه؟ روزبه اجازه نداره یک خواهر دیگه داشته باشه!؟
-: سارا خیلی می ترسم. این یا کف بینه یا آدم شناس.
-: چی می گی؟
-: یه چیزی می گم باید فقط بین خودمون بمونه. هیچ کس نباید بفهمه تو هم باید قول بدی به خاطر این موضوع سرزنشکم نکنی! باشه؟
-: نکنه حرف های فریبا راست بوده؟
-: نه. ولی یه چیزاییش آره. سارا ...! سارا ... من ... من ... روزبه رو دوست دارم.
راست نشست. گلویش را صاف کرد. گفت: خب من هم دوسش دارم. دوستمونه!
-: نه اون طور که تو دوسش داری. من واقعاً ازش خوشم اومده.
کلمات آخر را با گریه گفتم. سارا سرم را روی شونه اش گذاشت. گفت: آمد به سرم از آنچه می ترسیدم.
تابستان رو به اتمام بود و من از فرصت های آخر استفاده کردم و یک مهمانی ناهار و عصرانه بر پا کردم. همه ی دوستانم و به علاوه ی نرگس.
روز مهمانی رسید. باران و شهرزاد با هم آمدند، سارا و سارینا، آوا، نرگس و چند تا از دوستان مدرسه ام. در آن مهمانی ماهسار هم حضور داشت اما مهتاب به علت اینکه با همسرش سفر بود نیامد.
مامان برای مهمانی بسیار تدارک دیده بود. دوباره گوشه کناره های مامان و ماهسار و نرگس که از عماد می گفتند و خنده های شهرزاد و باران و خندیدن بی دغدغه و علت ما.
سر میز ناهار ماهسار گفت: راستی طنین جون ایندفعه از آقا عماد چیزی یاد نگرفتی برای ما درست کنی؟
همه خندیدند. گفتم: بنده خدا هنرمنده اشکال داره؟ حالا ما هم یه چیزی ازش یاد بگیریم.
باران گفت: به این می گن مرد زندگی ملقب به خانوم خونه!
مامانم گفت: خانوما! خانوما حواستون هست دارین درباره ی فامیل من حرف می زنید؟ در ضمن چه اشکالی داره یه مرد کمک زنش باشه؟طنین تنبله برای همین گلوش پیش عماد گیره.
سارا گفت: چه با مزه. طنین گلوی تو چند جا گیره؟
با غیظ نگاهش کردم. مامان خودش را به کوچه ی علی چپ زد و گفت: بماند. کم بخورین که باید برای عروسی ماهسار تمرین رقص کنین.
من خشکم زد. به ماهسار گفتم: با آرش؟
ماهسار گفت: پس با پسر خاله بابام؟
صورتش را بوسیدم. اصلاً باورم نمی شد. خیلی زود گذشت. فاصله ی بین عروسی مهتاب و ماهسار زیاد نبود. تا آخر روز شاد بودیم. میرقصیدیم و به ماهسار تبریک می گفتیم.
و دوباره گذر بی وقفه ی زمان. اوآخر آبان ماه کارت عروسی ماهسار به دست ما رسید. از شروع سال تحصیلی به بعد روزبه را ندیده بودم.آخر هفته با نیما و سارا و باران و روزبه به پیست اسکی رفتیم. فردا شب آن روز مهمانی ماهسار و آرش بود که فقط جوان ها می رفتند. هفته بعد هم عروسی بود.
وقتی آن روز به نیما و روزبه رسیدیم نیما دور از چشم روزبه و بقیه گفت: هواتو دارم زن داداش. فقط خواستم زودتر از بقیه تبریک بگم. انتخاب خوبی کردی.
فقط تونستم فریاد زنان بگم: سااااااااااراااااااااااا! این راز نگه داریت بود؟
تا آخر روز با سارا حرف نزدم و دوباره نیما و سارا سوژه برای خندیدن به من پیدا کرده بودن.
بعد از اسکی نیما و سارا رفتن تا برای ما یک قهوه ی گرم بگیرن.
به روزبه گفتم: یادته روز های اول تو چت روم بهت گفتم یه امتحان داری؟
روزبه داشت دستانش را ها می کرد تا گرم شود و سرش تکان داد.
-: یادته گفتی من درسم خوب نسیت؟ یادته من گفتم می تونی؟
روزبه دوباره سرش را تکان داد.
-: خب تبریک می گم! امتحانت تموم شد. تو الآن اون زندگیی رو که از دست داده بودی دوباره بدست آوردی!
-: یعنی تو از اول می دونستی من فریبا رو طلاق می دم؟
-: نه! ولی گفتم یه چیزی تو دلم بهم می گفت تو کلید سوالامی؟ همون بهم گفت این اتفاق میافته!
-: طنین! حالا جواب سوالات رو گرفتی؟
چیزی نگفتم. ولی من جواب سوال هام را گرفته بودم. اما هنوز یکسری اش بی جواب بود! تازه یک سری سوال جدید هم پیش آمده بود.
سارا و نیما آمدند.گفتم: راستی نیما و روزبه فردا ماهسار و آرش دعوتتون کردن. مهمونی مجرد هاس. خواستن شما هم باشین.
روز رو به اتمام بود. روزبه و نیما هم برای مهمانی می آمدند. قرار روز بعد ما دم در خانه ی ما بود. سارا هم میامد. باران و بردیا و شهرزاد هم دعوت شده بودند.
نیما از خانه و روزبه از شرکت میامد. اما مثل همیشه خوش ظاهر و زیبا!
من هم آرایشی نسبتاً ملایم داشتم. بردیا و شهرزاد با نیما و سارا رفتند. باران هم با من و روزبه!
به خانه ی عمو محمد رضا رسیدیم. عمو و زن عمو به خانه ی ما رفته بودند. مهتاب و پوریا به استقبال ما آمدند. مهتاب از دیدن روزبه و نیما متعجب شد.
اصلاً باورشان نداشت!
به داخل سالن رفتیم. من ودخترا رفتیم تا لباس هامون رو عوض کنیم. شهرزاد من رو دید. گفت: طنین یه چیزی بگم؟ نمی زنی تو سرم؟
-: نه بگو.
-: یه جورایی تو روزبه خیلی به هم میاین.
پشتم به آن ها بود. لبخندی روی لبم ظاهر شد. پرسیدم: چه طور؟
-: همین جوری. وقتی پیش هم تو ماشین دیدمتون تازه فهمیدم.
سارا-: بسه. چرت پرت چرا بلغور می کنید. پسر به این دسته گلی! کجاش به این خل و چل میاد؟ پاشین برن بیرون الآن است همراهامون را رو هوا بزنن.
شهرزاد-: بزنن؟ ما هم میریم همراه های اونا رو می زنیم! چیمون از اونا کمتره؟
سریع و با خنده از اتاق بیرون آمدیم. پیش روزبه و نیما و بردیا رسیدیم.
بردیا با دیدن ما سوتی کشید و گفت: چشمم روشن. این از خواهرامون. این از خانم آینده امون! نچ نچ نچ نچ نچ...!
چی بگم آخه؟
من دستم به خیاط های این لباس ها برسه. دارش می زنم. آخه اینا چیه؟
ما بی اختیار به خودمون نگاه کردیم.
بردیا خندید و گفت: نترسین بابا منظورم اینه که خوشگل تر شدین. فقط جای یه نفر خالیه. البته اشکال نداره. قبل از رفتنش خواهرش رو سپرد به من تو رو هم سپرد. حواسم بهتون هست.
با کیف دستی کوچکم به شانه ی بردیا کوباندم گفتم: هم داداش ایشون غلط کرد هم شما. در ضمن اگر هم حرفی بود خودش بهم می گفت.
نیما فقط می خندید. ماهسار و آرش برای استقبال ما آمدند. تا ماهسار را دیدم. بی اختیار بغلش کردم. تمام صورتش را بوسیدم. با آرش هم دست دادم و به او نیز تبریک گفتم. روزبه و نیما هم تشکر بابت دعوتشان و تبریک گفتند. سارا و شهرزاد و باران و بردیا هم تبریک گفتند. ماهسار در گوشم گفت: خودش که هیچی زن داشته! می گفتی دوستش اینقدر باحاله! حیف دیر فهمیدم. وگرنه آرش پَر.
خندیدم و گفتم: آرش از سرت هم زیاده. دلت هم بخواد.
ماهسار-: طنین حواست به خودت هست. خیلی جیگر شدی ها. مراقب خودت باش.
راست می گفت. یک لباس شب سفید و خاکستریه روشن تزیین شده با آویز های نقره ای نگین مانند آن که مثل کمربند بود و آن آرایش ملایم و لنز های توسی و موهای فر و تا کمرم زیباییم را دوچندان کرده بود.
لبخند رضایت مندی به ماهسار تحویل دادم. ماهسار به روزبه گفت: راستی طنین بهتون گفته ما اغفالش کردیم اون شب بیاد چت روم؟
روزبه-: بله. البته بگم این لطفتون رو هیچ وقت فراموش نمی کنم چون الآن یه خواهر خوب مثل طنین دارم و چندتا دوست جدید.
دو ماه بعد از اون شب زندگی من متحول شد.
صدای آهنگ زیاد شد. دوست های ماهسار و خود او من رو به رقص دعوت کردند. من هم بی چک و چونه پذیرفتم. سارا هم بلند شد. با همه رقصیدم. با همه می خندیدم. از اینکه دومین دختر عمویم هم ازدواج می کرد بسیار خوشحال بودم. با سارا مجلس را گرم کردیم. بعد از مدتی دی جی آن شب از مهتاب و همسرش و ماهسار و آرش دعوت کرد که آن دو جفت با هم برقصند. همه کنار رفتند. مهتاب و ماهسار با وقار و زیبایی تمام می رقصیدند. بعد از مدتی مهتاب با آرش و ماهسار با پوریا شروع به رقص کرد. در تمام این مدت من با بغض آن دو را نگاه می کردم و یاد دوران کودکی ام کردم.
بعد دوباره فضا به حالت عادی خود برگشت. همه شاد بودند. نیما را صدا زدم. همراه روزبه و بردیا و شهرزاد و باران به ما ملحق شدند. نیما گفت: رقص رو هم باید به هنر هاتون اضافه کرد.
من هم گفتم: شما هم کمی از ما ندارید!
تو و روزبه هم آب نمی دیدیدن وگرنه شنا گر های ماهری هستین.
تا آخر شب شاد بودیم و می خندیدم. شام را آوردند. ما غذایمان را کشیدیم و به کناری رفتیم. من خواستم به دستشویی بروم. بلند شدم. دستشویی دم اتاق سابق مهتاب بود. در باز بود. چند پسر تا خرخره خورده بودند و مست بودند. یکی از آن ها گفت: در خدمت باشیم؟
توجهی نکردم و به دستشوی رفتم. وقتی بیرون آمدم. یکی از آن ها دم در بود. اولش کمی جا خوردم. بعد از چند لحظه با اخم خواستم بروم که آن پسر دستم را گرفت و گفت : از قدیم گفتن سکوت علامت رضاس. منتظریم! و بعد چشمکی زد و لبخندی شیطانی زد. اما چهره پسر در هم رفت. مثل اینکه دردی در بدنش ایجاد شده باشد. دستم را ول کرد. تو تاریکی چهره ی عصبانی نیما را دیدم که میگه: ما با همیم! می خوای من هم بیام؟
پسر-: ما از مهمون های خاص پذیرایی می کنیم.
نیما یقه پسر را گرفت. محکم به دیوار کوباندش. نیما را گرفتم. گفتم: نیما ولش کن. ارزشش رو نداره. بیا بریم.
پسر-: کجا خانومی؟
نیما دیگه جوش آورده بود. مشتش به صورت پسر می خورد و من توانی برای متوقف کردن او نداشتم. سریع پیش روزبه رفتم. فقط نگاهش کردم. نزدیک که شد آستینش را گرفتم و او هم دنبالم می دوید. تا نیما را دید که چند نفر دیگه داشتند او را می زندند و نیما فقط یکی از آن ها را به سمت آن ها دوید و فقط نیما را از آن محیط بیرون آورد. ساعت حدود 12 شب بود.ما به حیاط رفتیم. نیما هنوز قصد دعوا داشت. روزبه او را کنار دیوار بلند باغچه نشاند. تکانش داد و گفت: چته؟ یادت رفته مهمونیم. بسه!
نیما-: مرتیکه خر تا تونسته زهر مار کوفت کرده. هر چی از دهنش در میاد به طنین میگه!
روزبه-: چی گفت که اینجوری جوش آوردی؟
نیما-: داشت به طنین پیشنها...
دستم را روی دهن نیما گذاشتم. گفتم: مگه هر کی، هر چی گفت تو باید بشنوی؟
-: نه اما ...
-: بسه نیما!
روزبه-: نیما چی؟ پیشنهادِ چی؟
من-: هیچی.
روزبه هم به سمت در خانه رفت. کنار کتش را گرفتم. گفتم: خواهش می کنم. امشب برای ماهسار شب مهمیه. ولش کن. اصلاً دیر وقته باید بریم خونه.
روزبه و نیما را تنها گذاشتم. به سالن رفتم. از عصبانیت دیگه سمت اتاق ها نرفتم. سارا را صداکردم و ازش خواستم هر چه سریع تر تا دردسر درست نشده آماده شن تا برویم.
پیش ماهسار رفتم و ازش عذر خواهی کردم. بعد از خداحافظی از همه و پوشیدن لباسم آماده ی رفتن شدم. همه به حیاط رفتیم. از حیاط خارج شدیم. از نیما پرسیدم: تو اونجا چی کار می کردی؟
نیما-: دستشویی داشتم.
-:خب؟ پس چرا نرفتی؟
-: بابا این مرتیکه، ... بندمون کرد.
با خنده گفتم به دستشویی حیاط برود.
پیش روزبه رفتم. از عصبانیت سرخ شده بود و می لرزید. گفت: ببخشید. به خاطر ما مجبور شدین زود بیاین.
صدایش می لرزید.
-: روزبه. چته؟ حالت خوبه؟
-: آره.
نیما آمد. خواستم سوار ماشین روزبه شوم اما نیما دستم را گرفت و سرش را در پنجره ی ماشین روزبه برد و گفت: من می رسونمشون تو برو.
روزبه هم رفت.
نیما را نگاه کردم گفتم: چه جوری می خوای 6 نفر رو تو اون ماشین بچپونی؟؟؟
-: بردیا و باران و شهرزاد با آژانس دارن میرن.
-: چرا؟
-: بردیا جریان رو فهمید. حال روزبه رو هم دید. خودش گفت.
من و سارا بعد از خداحافظی سوار ماشین نیما شدیم.
سارا-: چی شد؟ تازه داشتیم حال می کردیم. شاممون هم نخوردیم.
نیما-: به خیلی های دیگه هم داشت خوش می گذشت. اما جور دیگه.
طنین چرا نذاشتی یه دل سیر بزنمش؟ بابا بفهم تو هم مثل ندا، خواهرم دوست دارم. خوش ندارم یکی این جوری با تو یا سارا حرف بزنه.
سوار ماشین شدیم که من ادامه دادم.
من-: خوب من هم تو رو عین برادر نداشته ام دوست دارم ولی این رسمش نیست. اگه مست نبود خودم جوابش رو می دادم. اما اون حالیش نبود چی داره می گه!
سارا-: روزبه چش شد؟
نیما فقط نگاهش کرد. سارا به پنجره نگاه کرد و آهانی گفت و لبخندی نگران زد. من نفهمیدم منظورش چی بود. اما سارا فهمید. ادامه ندادم. چند بار به گوشی روزبه زنگ زدم. جواب نمی داد!
نیما گفت: به روزبه زنگ می زنی؟
-: اره. نگرانشم. نمی دونم چرا جواب نمی ...
-: اون الآن حالش رو به راه نیست. جواب نمی ده. ول کن.
سارا را رساندیم. بعد هم من. نیما گفت: ببخشین. مهمونی به خاطر من خراب شد!
-: نه. دیگه دیر وقت هم بود. بابت امشب مرسی. خوشحال شدم تو و اون دوست بی معرفتت باهام بودین.
نیما لب خندی زد. پیاده شدم. تا بالا رفتم و در را زدم بابا گفت: پس چرا زود اومدین؟
آرام گفتم-: بعداً بهتون می گم.
عمو و زن عمو هنوز خانه ی ما بودن. من عذر خواهی کردم و به اتاقم رفتم. تا لباسم را عوض کنم و آماده ی خواب شوم فکرم مشغول روزبه بود!
یعنی چش شده بود؟ سارا می دونست اما من نه؟
به سارا زنگ زدم. تلفن را برداشت و با صدایی خواب آلود گفت: چته؟
-: سارا تو می دونی روزبه چش شده؟ به من بگو.
-: خدا همه ی عاشق ها را شفای عاجل عطا کنه. آخه یابو من خوابم. نمی شد فردا زنگ بزنی؟
-: نه خوابم نمی برد!
-: به جهننننننننننم! کپه لالا!
تلفن قطع شد. نمی خواست به من بگه. دوباره به روزبه زنگ زدم. جواب نداد. واقعاً تا صبح خوابم نبرد. از فضولی داشتم می مردم!
ساعت 8 صبح مامان در اتاقم را زد و گفت: امروز همه خونه ی عمو بهرام ایناییم. پاشو. اِاِاِ تو بیداری؟ چه عجب خانوم سحر خیز!
آماده شدم. ساعت 10 بعد از خورن یک فنجان قهوه ی تلخ به سمت خانه ی عمو بهرام حرکت کردیم.
تا رسیدیم، سارینا جلوی در اومد و گفت: چی شد؟ دیشب خوب بود؟
مامان خندید و گفت: سارا نگفته می خوای از زیر زبون این بکشی؟
تا وارد شدیم، خاله گفت: راستی برای شام همسایمون رو هم گفتم. خانواده ی خیلی خوبین.
تا خاله گفت من به اتاق سارا حمله بردم. در را باز کردم. خواب بود بالشش را از زیر سرش بیرون کشیدم. بر سر و رویش بالش را کوباندم.
-: پاشو دیوونه. امشب کسری اینا میان اینجا. پا شو دیگه.
-: بابا بزار بخوابم. میاد که میاد.
-: سارا، گفتم کسری!
سریع خودش را راست کرد و نشست!
-: هان؟
از قیافه اش خنده ام گرفت. موهایش نا مرتب، چشمانش هنوز باز نشده. در نوع خود بی نظیر بود!!!
-: حناق. کسری؟ چرا؟
-: برای خواستگاره نمیاد هول نکن. برای اینکه ما با خانواده ی الماسی آشنا شیم. مثل اینکه پسره دل مامان و باباتو برده!
-: من که گفتم خوبه.
-: باشه بابا. اون خوب ،اصلاً تو بدی! پاشو بریم بیرون.
با همان سر و قیافه ولباس خواب بیرون آمد. از سر و وضعش مرده بودم از خنده. لباس خواب سفید با گاو های عروسکی! رو فرشی های گاو!
پرسیدم-: اینقدر خودت خودت رو دوست داری؟
-: هان؟
-: آخه رو لباست و روفرشیت هم عکس خودت هست!
سارا تا فهمید منظورم چیه گفت: زبون در آوردی! روزبه دیشب جوابت رو داده؟؟؟
با خنده از اتاقش بیرون آمد. به مامان رو بابا سلام کرد. صورتش را شست و به اتاقش رفت و آماده شد. کم کم همه آمدند. بردیا و باران با هم آمدند. عمو کوروش و خاله پرستو با هم. این مسئله فضولی من و سارا را بر انگیخت! از باران پرسیدم: چرا جدا جدا میاین؟
باران-: دیشب خونه ی عمو سروش بودیم. من و سارا بهانه برای اذیت کردن بردیا پیدا کردیم. بعد از آمدن خانواده ی عمو سروش شهرزاد هم از این امر مستثنا نبود. ما دائماً عرق شرم بر پیشانی شهرزاد می آوردیم. بردیا هم مثل لبو سرخ میشد. ولی فقط بهانه ای برای خنده بود. برای کمک به خاله به آشپز خانه رفتم. خاله مهسا داشت با مامان و باقی خاله ها حرف میزد.
خاله مهسا-: آخه نمی دونم چه جوری به بهرام بگم.
خاله شیدا-: آخه جور خاصی نداره. بابا دخترامون دیگه 17 سالشونه!
خاله مهسا-: بهرام خیلی سر این دو تا حساسه. چه جوری بهش بگم آرمین این همه وقت چشمش دنبال سارا بوده؟
تا اسم آرمین آمد بر روی دهانم کوباندم تا هیجانم را کنترل کنم.
به اتاق سارا رفتم. بردیا رو پی نخود سیاه فرستادیم. دختر ها چشم به دهان من دوخته بودن.
من-: سارا تو فامیل کسی از پسر های مجرد هست که این چند وقت دیده باشیش و بهت علاقه نشون داده باشه؟
سارا-: نه بابا!
-: یه چیزی بگم اِرور نمی دی؟
-: نه بنال!
-: خانواده ی آرمین تو رو از مامانت خوستگاری کردن!
همه دهان ها باز مانده بود. سارا گفت: هان... آ... آرمی.... آرمیننن؟؟
-: آره.
-: امکان نداره.
-: چرا؟؟؟؟
-: آخه آرمین؟
-: آره. فقط مامانت مونده چه جوری به بابات بگه.
سارا باورش نمی شد. برای شام خانواده ی الماسی آمده بودند. کیارش پسر بزرگ خوانواده پسری خوش مشرب و خوش صحبتی بود.آقای الماسی یکی از بازاریان قدیمی و ثابت قدم در امر تجارت بود. نسبتاً متعصب تر از خانواده های ما بودند اما نه خیلی. خانوم الماسی، بانویی خوش چهره بود. روسری زیبایی بر سر داشت که گردی صورتش را نشان می داد. کسری پسر ساکت اما تیزی بود. کم حرف بود اما همه چیز را می شنید و می دید حتی ایما و اشاره های من و سارا را!!!
حجب و حیا از چهره اش می بارید. چشمانی عسلی و گیرا. مو هایی مجعد و خرمایی. پوستی سفید. قدی بلند. با ته ریشی مرتب.
پدرم که گویا در عجب سکوت کسری بر عکس گزافه گویی های کیارش در تعجب بود، از کسری پرسید: کسری جان ساکتی؟
مثل اینکه از در کنار ما بودن زیاد خوشحال نیستی؟
کسری-: جناب زند، شکسته نفسی نفرمایید. من خودم رو قابل حرف زدن با شما نمی دونم!
بابا-: این چه حرفیه پسرم؟ کیارش جان کامپیوتر و نرم افزار خوندن! شما چی خوندی؟
کسری-: پزشکی.
بابا-: خوب جناب دکتر چه گرایشی؟
کسری-: دندان پزشکی!
بابا-: بردیا، پسر ما هم داره دندان پزشکی می خونه.سال چندمی؟
کسری-: چهارم.
بردیا-: مگه دوسال از من کوچک تر نیستی؟ من هم سال چهارمم!
من-: بردیا جان شاید 2 سال مردود شدی و به ما چیزی نمی گی؟
کسری-: نخیر. من 2 سال جهشی خوندم.
بابا-: پسر تو نابغه ای.
کسری سرش را پایین انداخت. در گوش سارا گفتم: می گم گروه خونیش به تو نمی خوره می گی نه!
سارا چپ چپ نگاهم کرد. تلفنم زنگ خورد. روزبه بود. به اتاق سارا رفتم.
-: بله؟
-: سلام.
-: علیک سلام. پسر بد اخلاق.
-: طنین. بی خیال دیشب. دیگه یاد آوریش هم نکن.
-: باشه.
-: چی کار داری؟
-: چند وقت دیگه مامانم خونه ی ما یه مهمونی گرفته. گفته از تو بپرسم می تونی بیای؟
-: چرا من؟
-: نمی گه. نمی دونم!
-: خب راستش اگه اشکال نداره من نمی یام چون تا وسط های بهمن باید درس بخونم و امتحان دارم.
روزبه به مامانش گفت.
مامان روزبه تلفن رو گرفت و گفت: سلام. طنین جان! خوبی؟
-: مرسی. ممنون.
-: راستش اگه می خوام تو باشی یه علت هایی داره که بعداً می فهمی. فقط اگه من برنامه رو بزارم برای20 بهمن که جمعه است میای؟؟؟
-: باید با مامان صحبت کنم!
-: مامانت با من. پس جایی برنامه نذاری ها. منتظرم.
بعد از آن از روزبه خداحافظی کردم. سارا گفت: چی شده؟
من هم برایش توضیح دادم.
سارا-: خدا عاقبت این دعوت های پیش پیش و به خیر کنه. ما الآن تو آبانیم. کو تا بهمن. طنین نکنه خودت به روزبه چیزی گفتی؟
-: نه بابا مگه از زندگیم سیر شدم. اینقدر وقیح به نظر می رسم؟
-: حرف مفت نزن. پاشو بریم بیرون.
-: نه بابا مگه از زندگیم سیر شدم. اینقدر وقیح به نظر می رسم؟
-: حرف مفت نزن. پاشو بریم بیرون.
وقتی بیرون رفتم هر که ازم هر چیزی می پرسید من با جوابی کوتاه یا بله و نخیر جواب می دادم.
بردیا زد به شونم و گفت: تو خودتی! چرا؟
-: سَنَنَ مربوط؟
-: ایول ترکیت هم قوی شده.
-: مرگ. حوصله ندارما. گیر نده.
همه مشغول حرف زدن بودن که تلفن زنگ زد.
سارینا به تلفن جواب داد.
جیغ کوتاهی کشید و با خنده ای از سر ذوق شروع به حال و احوال پرسی کرد.
همه متعجب شده بودن.
سارینا-: مرسی. تو خوبی؟ دلم واست تنگ شده بود.
آره! می خوای صحبت کنی؟ چند لحظه صبر کن.
خاله شیدا شهروز پشت خطه.
همه خوشحال شدن. بعد از خاله نوبت شهرزاد و عمو شد.
عمو گفت: آره پسرم. وایسا الآن می گم بیاد.
عمو گفت: سلامی جمعی رسوند ولی با یک نفر کار شخصی داره.
همه من را نگاه کردن.
من هم تلفن رو گرفتم و خیلی عادی شروع به صحبت کردم.
من-: سلام شهروز جان. خوبی؟ چه خبر؟ بی سرو صدا شدی؟
شهروز-: سلام عزیزم. من خوبم. شما چه طوری؟ والا خبر، خبر فراق یاره.
-: پس ازت باید می پرسیدم دیگه چه خبر؟
-: ول کن این حرفا رو. دلم واست تنگ شده بود. دیشب زنگ زدم خونه تون خاله گفت برنامه ی ماهسار بوده. از طرف من بهش تبریک بگو.
-: حتماً. تلفن خارج از کشوره. اگه کاری نداری من قطع کنم.
-: نه عزیزم. خداحافظ. مراقب خودت باش. اما بدون من هنوزم منتظر شنیدن خبر های خوبم از طرفت. دلمم واسه ی ایران تنگ شده. هر چه زود تر خوشحالم کنی ممنون می شم.
-: شهروز! ما با هم حرف زدیم نه؟ مرده و قولش.
-: باشه بابا نزن. فقط بدون من از وقتی اومدم اینجا به حرف خودم رسیدم که بهت گفتم آدم قدر نداشته هاشو بیشتو میدونه. حتی یه ذره هم از علاقه ام بهت کم نشده. تازه بیشتر هم شده. طنین جان من منتظرم. یادت باشه ها! مراقب خودت باش. به همه سلام برسون. خداحافظ.
-: خداحافظ.
و گوشی را گذاشتم اما با حرف هاش آتشی به دلم انداخت. هم از طرفی نگران شهروز شدم. هم با هر حرفی که میزد و لحن صحبتش دلم برایش بیشتر تنگ می شد و دلم می لرزید.
بعد از گذاشتن تلفن گفتم که به همه سلام رسوند.
کیارش بعد از چند ثانیه گفت: جسارت نباشه اما می تونم بپرسم تو این جمع که این همه آدم های بزرگ تر از طنین خانوم هست چرا باید با ایشون حرف بزنن؟
کمی جا خوردم. این مسئله هیچ جا غیر از جمع دوستانه ی خودمون مطرح نشده بود.
عمو سروش بلند شد و سرم را بوسید و گفت: دختر های این جمع مسبب آشنایی ما شدن. وقتی با هم تو یک مدرسه بود.
بعد از این همه سال ما تازه پارسال فهمیدیم پسرمون از طنین خوشش اومده. اما این دخترمون ناز کرده و گفته الآن زوده و همه ی ما به حرفش احترام گذاشتیم. اما در آخر ایشون عروس بنده است و من و شیدا از این موضوع خیلی خوشحالیم چون طنین جلوی چشم خودمون به یک خانوم با وقار تبدیل شد. اگه طنین قبول کنه عروس ما بشه باید از خدا ممنون باشیم.
از صورتم عرق می بارید و حرارت تراوش می کرد.
سارا با حالتی که سعی داشت ادای من را در بیاورد گفت: البته به قول خودِ طحفه اش هنوز معلوم نیست انتخاب قطعیم باشه.
همه خندیدن ولی سارا به محض اینکه یادش افتاد خانواده ی الماسی هم هستند کمی قرمز شد.
راستش باز هم از اعتراف حقیقت به خودم می ترسدم اما آن چه که مشخص بود این بود که شهروز از روزبه حقیقی تر و در دست رس تر بود. تازه اختلاف سنی ده ساله کجا و پنج ساله کجا؟
هر لحظه درک اتفاقات دورم برایم سخت تر غیر قابل باور تر می شد.
بعد از گذشت آن شب و عروسی ماهسار که خیلی به من خوش گذشت و دوباره مثل برنامه ی مهتاب بعد از جشن آبغوره گرفتن من شروع شد و رفتن ماهسار به ماه عسل و تولدم و پایان امتحانات ترم اولم اتفاق عجیبی برایم نیافتاد اما همیشه در گیر یک کشمکش درونی با خودم بودم. سر چی نمی دانم اما ذهنم را سخت در گیر کرده بود. ناخودآگاه بین روزبه و شهروز مقایسه انجام می دادم.


چند روز بعد از روز تولدم مامانم بهم گفت: طنینم دخترم. امسال وارد هیجده سال شدی. می دونم جوابت چیه اما حداقل نمیخوای خودت به شهروز یک زنگ بزنی؟


-: چرا باید زنگ بزنم؟ اون که تقریباً ماهی یک بار داره به من زنگ میزنه؟


-: طنین، واقعاً تو شهروز رو دوست نداری؟


-: مامان اگه بگم آره یه دردسر داره اگه نگم یه دردسر. ولش کن. تا دوباره شهروز برنگشته و خودش این مسئله رو دوباره وسط نکشیده نمی خوام بهش فکر کنم.


-: هر چند خیلی مسئله ی قابل فهمی برام نیست اما مادر روزبه خیلی اصرار داشت تو مهمونیه بیستم بهمن شون شرکت کنی!


-: شما چی گفتی؟


-: بازم می گم اگه سارا بره تو هم میتونی بری!


روز بعد در مدرسه سارا به من گفت: طنین آخه چه مسئله ایه که تو باید باشی؟


-: سارا به جون تو، به مرگ خودم نمی دونم. آخه اصلاً مگه من کیم که بخوام باشم؟


-: طنین؟


-: هوم؟


-: میترسم!


-: ترس نه ولی منم دل نگرونم.


روز ها پی هم می گذشتند و من و سارا هنوز در فکر. بلاخره بیستم بهمن ماه رسید و ما به آن مهمانی رفتیم.


هم من هم سارا مثل همیشه شیک ترین لباس هایمان را پوشیدیم و به آریشگاه رفتیم. من و سارا از آرایشگاه به همراه بابا به خانه ی روزبه رفتیم. دست گل زیبایی هم گرفتیم و بردیم.


آن روز استرس زیادی داشتم. از صبح دلم شور امشب را میزد.


وقتی رسیدیم ساعت هفت بود. مادر روزبه به استقبالمان آمد و سریع قبل از اینکه ما نیما یا روزبه را ببینیم ما را به سمت نزدیک ترین اتاق برد شروع به صحبت کرد.


-: طنین جان قدم روی چشم ما گذاشتی دخترم.


-: خانم فلاحی شما لطف دارین نسبت به من و سارا. فقط می تونم دلیل اصرارتون برای حضور خودم و به طبع سارا رو بدونم.


-: راستش طنین جان. خوب شد گفتی. نمی خوام تا زمانی که بهت نگفتم روزبه و نیما چیزی بدونن. چون خود روزبه هم این مسئله رو نمی دونه.


من و روناک و ناصر فکر کردیم دیدیم پسرمون همنوزم یک دسته گله. حیفه همین جوری بمونه. چون میدونیم تو رو خیلی دوست داره رو حرفت حساب باز می کنه ازت می خوام امشب نامزدی روزبه رو خودت اعلام کنی! اینجوری خوشحال میشه.


برای لحظه ای تمام بدنم بی حس شد و دوباره جون گرفت.


یعنی چی؟ من؟


سارا چشمانش گرد شده بود و فقط منتظر یک عکس العمل از من بود.


به سختی خودم رو کنترل کردم و گفتم: خانم فلاحی ممکنه روزبه با این مسئله موافق نباشه! ممکنه برخورد غیر قابل پیش بینی رو انجام بده. در ضمن خود روناک جان و فرهاد خان هستن آخه چرا من؟ مگه بزرگ تر از من نیست؟


-: طنین جان! روزبه رو حرف هر کدوم از ما حرف بزنه رو حرف تو حرف نمیزنه. بیا و خواهری کن و اونو به سر و سامون برسون.


سارا-: حالا این عروس خوشبخت کی هست؟


-: آسایش!!!فقط الآن بهت گفتم که تا آخر شب یه جوری روش فکر کنی. راستی قبلش حلقه ها رو ازم بگیر چون خودت هم باید دستشون کنی!


من و سارا فقط همدیگر را نگاه کردیم.


حالم اصلا مساعد نبود.


لباس هایمان را عوض کردیم و سریع به بیرون اتاق رفتیم. همنوز من و سارا در شوک بودیم. به سارا گفتم: باید بفهمم روزبه خودش چراغ سبز نشون داده یا نه؟!


سارا که حال من رو دید گفت: تو سه نده بسپارش به من!


نیما به سمت ما آمد و سلام و احوال پرسی کرد.


پرسید: چیزی شده؟


سارا گفت: ببین یه چیزی ازت می پرسم نه سه بده نه هیحان زده شو نه عکس العمل غیر عادی نشون بده خوب؟


-: چی شده؟


-: روزبه در مورد امشب چیز خاصی که به تو نگفته؟ نه؟


-: مگه باید می گفته؟ آهان چرا گفت مامانم رو اومدن طنین خیلی اصرار داشته!


-: چرا شو نگفت؟


-: نمی دونست.


-: خیلی خوب مثل اینکه این آقا روزبه زیادی خود داره.


من-: خوب شاید ندونه.

یکی از دختر ها نیما را صدا زد و سارا به محض دور شدن نیما نقطه ی مشخصی را به من نشان داد.
سارا حرفش را خورد. روزبه به گوشیم زنگ زد. حوصله نداشتم. گوشی را به سمت سارا گرفتم. سارا متعجب پرسید: چی کار کنم؟ من می خوام سر به تنش نباشه اون وقت ... .
نیما گوشی رو از من گرفت و جواب داد.
-:بله؟
-:
-: که چی بشه؟
-:
-: نمی خواد پسرم.
-:
-: گمشو بابا. دیوونه شدی؟ می خوای خودتو بد بخت کنی؟
سارا گوشی رو از نیما گرفت و با عصبانیت فریاد زد: روزبه، خانمت خبر داره زنگ زدی به طنین؟ اجازه گرفتی؟ البته اگه هنوز بعد از خوردن اون همه زهرمار هوشیار شده باشه!
و تلفن را قطع کرد. نمی دانم چرا برای خودم هم سوال بود که چرا نیما و سارا آنقدر از دست روزبه عصبانی بودند.
اشکم را پاک کردم و بغضم را قورت دادم و گفتم: بچه ها! بی خیال. اشتباه از من بود. اصلاً من نباید دل به کسی مثل روزبه می بستم. هیچی نشده. دنیا هم به آخر نرسیده. یکم که بگذره هم حال من مساعد میشه هم اینکه گذر زمان باعث میشه همه چیز به فراموشی سپرده بشه. روزبه هم لابد این جوری خوشبخت تره.
نیما سری از تاسف تکان داد. سارا روی دهان خود کوباند و عصبانی گفت: طنین بذار این بی صاب مونده بسته بمونه. آخه مرتیکه خر ... .
با نفرت اَهی بلند گفت و دیگر ساکت شد.
نیما اول مرا به خانه رساند. خیلی معمولی وقتی به خانه رسیدم مامان ازم پرسید: مهمونی چطور بود؟ چه خبر؟
-: خوب بود. امشب نامزدی روزبه و دختر خاله اش اعلام شد. یعنی من اعلام کردم. به خواست خانواده ی روزبه.
مامان خوشحال شد گفت: انشاالله مبارکش باشه. امیدوارم ایندفعه ازدواجش موفق باشه.
-: مامان هر چند خودم خیلی موافق نیستم امسال عید من و سارا و باران اینا، یعنی همه مون با هم شمال دعوت شدیم.
-: به چه مناسبت؟
-: نمی دونم. سفر عید!
-: منم خیلی موافق نیستم اما تو رو با این بچه ها جهنمم بفرستم خیالم راحته. تا عید.
-: شب به خیر.
به اتاقم رفتم تا صبح این پهلو آن پهلو شدم و به خودم فکر کردم. به انتخاب غلطم. اما به این نتیجه رسیدم که باید همانطور که انتظار میرفت من روزبه را برای خود مثل یک برادر می دیدم و بس.
تا صبح بیدار بودم. بعد صرف مقداری صبحانه به مدرسه رفتم. زمانی که رسیم سارا نزدیکم آمد و سریع حالم را جویا شد.
از اضطراب سارا خنده ام گرفت. قهقهه ای سر دادم و گفتم: می بینی که زنده ام. هنوز اون قدرا هم دیوونه نشدم.
بعد از کمی سلام و احوال پرسی با دیگر دوستانم به سارا گفتم: سارا جان بار من کج بود. به مقصدم نرسید اما قبل از اینکه خومو به زمین بکوبه اشتباهمو فهمیدم. روزبه برادر منه. البته اگه قابل بدونه. باید روابطمون هم مثل یک برادر و خواهر باشه نه بیشتر نه کمتر.
سارا مات و مبهوت نگاهم میکرد. گفت: پس ... .
-: سارا جان پس رو ول کن. پیش رو بچسب.
-: طنین ... .
-:اِ نداره. هیس. معلم اومد.
و بعد از آمدن معلم سارا مجبور شد سکوت اختیار کند.
بعد از مدرسه وقتی به خانه رسیدم هرچه آیفون را زدم مامان در را باز نکرد. خسته بودم. کلید را انداختم و به خانه رفتم. میان در ورودی خانه کاغذی بود که رویش نوشته بود:
" طنین جان امروز به خانه ی خاله ات رفتم. نگران نباش فقط خواستم سر بزنم تا عصر برمی گردم.
مامان نازی."
به داخل رفتم لباسم را عوض کردم و به خانه ی خاله ام تماس گرفتم و کمی با مامان صحبت کردم و تلفن را قطع کردم.
ساعت نزدیک چهار بود. به تختم رفتم تا کمی استراحت کنم. مدتی نگذشت که تلفن زنگ خورد. تلفن کنار تختم را برداشتم و گفتم: بله؟
-: سلام طنین خانوم. یه حالی از ما نپرسی؟
-: شما؟ به جا نیاوردم!
-: همینه دیگه. تنها گذاشتمت ایران که بهم فکر کنی اون وقت می گی به جا نمیارم. دستت درد نکنه.
خندیدم و گفتم: اِه. بمیری شهروز. میمیری از همون اول بگی شهروزم. علیک سلام. حالت چه طوره؟
-: حالم رو که نپرس. تعریفی نیستم. تو چطوری؟
-: جدی پرسیدم!
-: منم جدی گفتم. تو ایران که بودم حداقل دو هفته یه بار میدیدمت. الآن چی؟ فقط باید عکستو ببینم. بابا یه فکر هم برای دل بی نوای من کن.
-: آقا این جا شنبه اس. اول هفته. اونجا امروز نیمه وقته. همون جا یه فکری به حال گدایی دل بی نوات بکن!
-: پس اجازه هست؟
-: که چی کار کنی؟
-: برای گدایی مزاحم دخترای محترم اینجا بشم؟
-: خود دانی!
-: من غلط بکنم. این کارا رو نکردم اینجوری تحویلم میگیری. وای به حال اون موقع.
-: خب دیگه چه خبر؟
-: طنین ... . زنگ نزدم این حرفا رو باهات بزنم. میدونم امسال سال سومی هستی و به اندازه ی کافی فشار درسیت زیاد هست. اما واقعاً ازت می خوام رک و پوسکنده جوابمو بدی. ببین من الآن تقریباً در آمد خوبی دارم. تا چند وقت دیگه میتونم به درسام سرو سامون بدم و برگردم. ازت میخوام یکم جدی بهم فکر کنی. نمی خوام با حرفام آزارت بدم اما دلم هم نمی خواد وقتی برگشتم بگی فکرامو کردمو نمیخوامت. اون وقت من دیوونه میشم. تا الآن اینطور که نبوده؟
-: نه شهروز. اما به قول خودت هنوز یکم زوده. اگه اجازه بدی درسام تموم شه و تا ورودم به دانشگاه صبر کنی ممنونت میشم.
-: باشه. اما این رو بر عکس صدام هیچ وقت فراموش نکن. من واقعاً دوستت دارم. یه ذره هم نه خیلی. فعلاً خداحافظ عزیزم.
-: خداحافظ.
تلفن را قطع کردم. در دلم با حرف هایش غوغایی به پا کرده بود. آرامشم را بر هم زده بود. از این پهلو به آن پهلو میشدم. راستش بدم نمی آمد حالا که روزبه با آسایش نامزد شده است من هم کمی جدی تر به شهروز فکر کنم. اما جدا از این مسائل چقدر دل تنگ او و بابک بودم. به راحتی هر دویشان ترکمان کردند. چقدر دلتنگ سرگرمی های گذشته بود. مدت ها بود خنده ایی از ته دل از روی شادی مطلق نزده بودم.



تاريخ : شنبه سی ام فروردین 1393 | 14:11 | نویسنده : میترا |

-: بله شما؟
-: من شما رو نمی شناسم که بخوام خودم رو معرفی کنم آقای محترم.
-: به به. روزبه خان. من سارا هستم. گوشی دستتون.
سارا در حالی که گوشی را به من می داد گفت: پدرتو در میارم. چرا به من نگفته بودی؟
در حین صحبت من با روزبه که پنج دقیقه هم نشد، دوستانم آنقدر به من چشم غره رفتند که زبانم به لکنت افتاده بود. وقتی تلفن را قطع کردم سارا گفت: خب؟
-: خب چی؟
-: چند وقته؟
-: چی چند وقته؟
-: تلفن با روزبه خان؟
-: 4 ماه حدوداً.
-: چرا به ما نگفتی؟
-: اونقدر مهم نبود.
-: آره. راست می گی. ولی عجب صدای باحالی داشت.
-: منظور؟
-: هیچی همینطوری گفتم.
آن شب قرار گذاشتیم که به سفری پنج، شش روزه برویم. روز بعد صبح بعد از اذان صبح همه به سمت شمال و ویلای عمو بهرام حرکت کردیم. وقتی رسیدیم من و دختر ها در یک اتاق رفتیم و پسر ها در یک اتاق در طبقه ی بالا. مامان و خاله هم در اتاقی در پایین و بابا و عمو ها سالن را برای خود قُرُق کردند.
وقتی وسایل را گذاشتیم و تقریباً ساعت 11 بعد از ظهر بود به پیشنهاد بردیا لب ساحل رفتیم. لب ساحل آتشی درست کردیم و دور آن نشستیم. جو سنگینی بر ما حاکم بود. گفتم: سارا پاشو بریم یک کم بوته بیاریم.
سارا بلند شد و همراه من آمد. بعد از ما سارینا و باران و شهرزاد هم به سمت آب رفتندو بردیا و شهروز هم کنار آتش نشسته بودند. سارا گفت: طنین ازت یک خواهش دارم.
-: بگو.
-: اول باید قول بدی که انجامش می دی.
-: بگو. قول می دم.
-: قول بده از هر کی تو این سفر چیزی شنیدی به روی خودت نیاری یا اینکه منطقی فکر کنی بعد جواب بدی.
-: که چی بشه؟
-: می فهمی. ولی یادت باشه که قول دادی و طنین و حرفش.
-: باشه.
-: راستی از روزبه چه خبر؟
-: قرار بود رسیدیم بهش زنگ بزنم وایسا.
دستم را به سمت جیبم بردم و دیدم گوشیم در جیبم نیست. گفتم: بیا برگردیم گوشیم رو پیش بچه ها جا گذاشتم.
برگشتیم. به محض رسیدن پرسیدم: گوشی من زنگ نزد؟
شهروز پوز خندی زد و گفت: چرا. اتفاقاً یارو خیلی منتظر زنگت بود.
از لحن حرف زدنش خوشم نیامد. گفتم: کی زنگ زد؟
-: نمی دونم ولی هر کی بود زیادی وهم برش داشته بود.
-: چرا؟
-: چون هنوز صدای من رو نشنیده طنین طنینش بلند شد. راستی تو با اون چه ثنمی داری که من نمی دونم؟
-: به تو هیچ ربطی نداره.
سارا گفت: فکر کنم روزبه بوده. تو زنگ نزدی اون زنگ زده.
گوشیم به صدا در آمد. نیما بود. برداشتم.
-: بله؟
-: طنین تویی؟
-: آره. چه خبر خوبی؟
-: اون پسره کی بود؟
-: ولش کن.
-: یک خبر بد.
-: اتفاقی اتفتاده؟
-: طنین ... روزبه ... .
-: نیما ، روزبه چی؟
-: حالش خیلی بده.
-: چرا؟
-: فریبا رو دیده.
-: خب؟
-: فریبا با یک پسر بوده.
-: الآن روزبه چطوره؟
-: تعریفی نیست. مخصوصاً بعد از اینکه با اون پسره حرف زد.
چشم غره ای به شهروز رفتم.
-: باشه. مراقبش باش.
-: باشه. فعلاً.
تلفن رو قطع کردم. به شهرزاد گفتم: این داداشت عادت داره شر به پا کنه؟
شهرزاد ترسیده بود و گفت: نه. چیزی شده؟
شهروز گفت: آهان آقا به تریج قباشون بر خورده. آره؟
-: شهروز کی به تو اجازه داده به گوشی من دست بزنی؟
-: اجازه خودم کافیه.
-: زبون دراز شدی. بهش چی گفتی؟
-: چیز هایی که باید می شنید.
-: شهروز چی گفتی؟
-: گفتم دیگه به طنین زنگ نزن. گفتم بیخیال طنین. گفتم طنین صاحب داره.
-: که لابد صاحبمم تویی؟
-: فرقی داره؟
-: شهروز فقط کافیه حال روزبه دوباره بد بشه. اون وقت فرق داره یا نداره رو بهت نشون می دم.
سریع به روزبه زنگ زدم. یکبار. دو بار. ده بار. سی بار. جوابم رو نمی داد.
کارد بهم می زدی خونم در نمی آمد.
به خانه رفتم. حتی جواب سلام مامانم رو ندادم. به اتاق رفتم و در بالکن ایستادم. گوشی رو بر داشتم و زنگ زدم. جواب نداد. با گوشی سارا زنگ زدم. برداشت.
-: الو. روزبه قطع نکن.
-: بله؟
-: چی شده؟
-: چی شده. طنین من زنم رو به خاطر همین چیزا از دست دادم اون وقت بیام زندگی یکی دیگر رو هم نابود کنم؟
-: زندگی چیه؟ کدوم نفر؟
-: اون پسره چی می گفت؟
-: روزبه من و شهروز از بچگی با هم بزرگ شدیم. اون از سر دلسوزی یک چیزی گفت.
-: مهم نیست. مهم اینه که اون دوستت داره.
-: داری اشتباه می کنی.
اما تلفن قطع شد.
شهروز از پشت سرم گفت: خوبه. تا حالا ندیده بودم اینقدر خودت رو به خاطر یک پسر کوچک کرده باشی. خوب داشتی منت کشی می کردی.
خواستم بروم و به حرف هایش گوش ندهم ولی جلویم ایستاد.
-: شهروز. برو کنار.
-: اینقدر ارزش داره؟
-: برو کنار.
-: جواب من رو بده. برات مهمه؟
-: آره.
-: داری حرص می خوری؟
-: مهم اینه که تو به خواستت رسیدی. فعلاً اون تو رو صاحب من می دونه.
-: طنین اگه حالت بده اگه یک ربعه که داری از بین می ری من یک ساله که دارم از بین می رم.
-: مهم نیست.
-: یعنی چی؟ یعنی ارزش اون از من برات بیشتره.
بدون اینکه فکرکنم گفتم: آره. اصلا می دونی چیه؟ من از تو خوشم نمیاد. ازت بیزارم.
-: ولی اون زن داره.
-: مهم نیست. تو اینقدر شوتی که هنوز نمی دونی من با روزبه هیچ ارتباطی جز یک ارتباط خواهرانه و برادرانه ندارم.
-: طنین دست خودم نیست. وقتی می بینم با اون خوشی همه ی فکرت شده اون عذاب می کشم.
سارا وارد اتاق شد و دید که من و شهروز بحث می کنیم. شهروز عصبانی از اتاق بیرون رفت. من هم بلافاصله به سمت پله ها رفتم و در سالن نشستم. عمو کوروش دستش را روی شانه های من گذاشت و گفت: یادش به خیر. انگار همین دیروز بود که برای اولین بار اومدیم اینجا. دقیقاً همین طوری اومدی و روی این صندلی نشستی. وقتی ازت پرسیدم چرا عصبانی هستی؟ گفتی بردیا وسط بازی کم اورده مسخرمون می کنه. شش سال پیش بود. علیرضا ولی خدایی خدا بهت یک دختر داده مثل ماه. قدرش رو بدون. عمو سرم را بوسید و رفت. بعد از ناهار پیش مامان و خاله ها رفتم و سعی کردم به روزبه و شهروز فکر نکنم. اما نمی شد. دوباره به سمت گوشیم رفتم ولی تا اسم روزبه را در گوشیم دیدم یادم افتاد که اون بود که گوشی رو قطع کرد.
زنگ نزدم. خاله شیدا از من پرسید: طنین جان. چت شده. از وقتی از لب ساحل برگشنید حالت زیاد خوب نیست.
-: خاله جون از شاه پسرتون بپرسید.
-: شهروز؟
-: مگه پسر دیگه ای هم دارید؟
-: چی کار کرده دوباره؟
-: خاله شما بهش گفتید که تو کار های من دخالت کنه؟
-: نه. چی کار کرده؟
صدای شهروز بلند شد.
-: دلم خواست. باز هم این کار را می کنم. تا وقتی هم که تو این جمع هستی و ازدواج نکردی بدون این کار ادامه داره.
عمو بهرام گفت: کدوم کار؟
عصبانی گفتم: بی اجازه گوشیم رو که جواب می ده. به کسی که زنگ زده بد دهنی می کنه. هر چی هم که دلش می خواد می گه. تازه پررو هم هست.
عمو سروش ساکت شد و به یکی از اتاق ها رفت. خاله هم سرش را از شرم پایین انداخت. اما بر لب مامان و بابا لبخندی نا مفهوم نشست. من و شهروز تا روز چهارم سفر با هم حرف نزدیم. از روزبه خبر نداشتم و داشتم دیوانه می شدم. دائماً مورد تمسخر باران و شهرزاد و بردیا قرار می گرفتم که می گفتند: دیدی این پسره هم مثل بقیه پسرها بود. دیدی ولت کرد. ولی سارا همیشه در این مواقع به دفاع از روزبه می پرداخت.
روز چهارم مامان و خاله مشغول به صحبت کردن بودند. خاله پرستو تا مرا دید گفت: نازی یه فکری به حال جهاز طنین بکن. فکر کنم از همین امروز فردا پاشنه ی در خونتون رو بکنن.
مامان خندید و گفت: خودش خبر نداره وگرنه هوایی زیاد داره.
خاله مهسا گفت: آره دیگه. خوشگلیه و هزار دردسر.
خاله شیدا گفت: به هوایی هاش بگو برن پی زندگیشون که طنین عروس خودمه.
سرم درد می کرد. خیلی دلم می خواست از شنیدن این حرف ها فرار کنم ولی تا اولین قدم را به سمت پله ها برداشتم خاله مهسا گفت: عروس خانوم واسه ما ناز نکن. نظر خودت چیه؟
با بی حوصلگی گفتم: کدوم نظر خاله؟
خاله گفت: شهروز دیگه.
-: بی نظرم خاله جون. از شما هم می خوام دیگه این مسئله رو نگید. به اندازه ی کافی از محاسن شهروز تو این سفر آگاه شدم.
خاله شیدا گفت: جوونی کرد. تو ببخشش. آخه هر پسری جز اون بود هم وقتی می دید که ناموسش داره با یک پسر دیگه که معلوم نیست از کجا پیداش شده می گه و می خنده ناراحت می شد.
-: خاله روزبه هر کس نیست. اون برادر منه. در ضمن از زیر بوته در نیامده چون اگه این طوری بود خودم اولین کسی بودم که دیگه کاری بهش نداشتم. بعدش هم خاله جون اگه پسر شما اینقدر نگرانه یکم رفتار خودش رو نگاه کنه می فهمه خودش هم خیلی بی عیب نیست. و اینکه خاله شهروز برادر منه. من و اون از بچگی با هم بزرگ شدیم. حداقل 7 ساله که می شناسمش. من و شهروز به درد هم نمی خوریم.
به اتاق پسر ها رفتم. در زدم و وارد شدم. شهروز من را دید. به او گفتم: شهروز به مامانت هم گفتم به تو هم می گم. شهروز بین من و خودت یک خط بزرگ بکش. من و تو به درد هم نمی خوریم.
و از اتاق خارج شدم. تا شب به بهانه های مختلف از اتاق بیرون نیامدم. ساعت حدوداً سه و نیم صبح بود.از ویلا بیرون زدم و به سمت ساحل راه افتادم. چون در آن منطقه ساحل ها اختصاصی بودند با خیالی آسوده بیرون رفتم. کنار ساحل میز و صندلی هایی ساخته بودند. روی صندلی نشستم و به اتفاقات اخیر فکر کردم. در سکوت مطلق که فقط صدای موج دریا شنیده می شد صدای کفش کسی از پشت سرم من را متوجه خودش ساخت. شهروز از پشت سرم گفت: واقعاً رو حرف ظهرت فکر کردی؟
-: شهروز اگه آسمون به زمین بیاد زمین بره آسمون من رو حرفم هستم.
-: به خاطر اون پسره است؟
-: نه.
من رفتم . خوابیدم تا آخرین روز حرفی بین من و اون زده نشد. هیچ کسی هم در این مورد حرفی نزد. بعد از برگشتنمان این سفر از همه ی جهات کوفتم شد. چون دیگر نه از روزبه خبر داشتم و مرتب همه این مطلب را به من یاد آوری می کردند.
روز های آخر تابستان بود. همه خانه ی ما بودند. سارا من را صدا زد. گفت: طنین بیا یکی کارت داره.
گوشی سارا را گرفتم و گفتم: بله؟
-: الو. طنین؟
صدای روزبه بود. هم شاد بودم هم عصبانی.
-: بله.
-: خوبی؟
-: فرقی داره؟
-: باور کن از حالت خبر دار بودم. من دائم از سارا حالت رو می پرسیدم. خودم ازش خواسته بودم بهت چیزی نگه.
-: چرا به خودم زنگ نزدی؟ غرورت اجازه نمی داد؟
-: گور بابا ی غرور. می ترسیدم دیگه جوابم رو ندی. باور کن اگه این اتفاق می افتاد خود کشی می کردم.
-: چرا؟
-: حرف زدن با تو سبکم می کنه. احساس می کنم دارم با یکی از اعضای خانواده ام حرف می زنم. راستی یک خبر خوب. البته اگر هنوز برات مهم باشه؟
-: چی شده؟
-: دیروز اومدم خونمون. الآن تو اتاقم هستم. مامانم و بابام با روی باز پذیرفتنم. نمی دونی سام و ستاره چقدر ناز شدن. روناک جا افتاده شده مامانم...
نفس عمیقی کشید و بغضش را قورت داد و ادامه داد: مامانم از دیروز هر لحظه من رو می بینه گریه می کنه. بابام صورتم رو غرق بوسه می کنه. نمی دونی چقدر خوشحالم. تازه امروز صبح هم رفتم دفتر و با نیما مثل قبل رفتم سر کار ها.
نفسم بند آمده بود. خوشحال بودم. آنقدر که برای لحظه ای فکر کردم من هم در کنار روزبه هستم و لحظه به لحظه هایی را که می گفت من هم حس می کردم. اشک از چشمانم جاری شد. روزبه گفت: باور کن اگر تو نبودی من اصلاً پام رو هم تهران نمی گذاشتم. چه برسه به اینکه بخوام دوباره با خانواده ام تو این خونه زندگی کنم. همه چیز رو مدیون تو ام.
گفتم: تبریک می گم. ولی روزبه این ها همه به خاطر خودت بود. خودت خواستی که شد من هیچ کاره بودم.
در حین حرف زدنم صدای بچه پسر آمد که می گفت: دایی مامان جون سفره رو چید نمیاین؟
پرسیدم: سامه؟
-: آره. کاری نداری؟
-: نه. از هر لحظه ی این زندگی لذت ببر که پنج سالشو از دست دادی.
-: باشه. خداحافظ.
تلفن را قطع کردم. سارا گفت: چی شده؟
-: برگشته خونشون. مامان و باباش هم خوشحال شدن.
-: باریکا... اگه دل یکی رو شکوندی دل هفت نفر رو بدست آوردی.
-: سارا بی جهت خیلی خوشحالم. دارم بال در میارم.
سارا اشک های روی گونه ام را پاک کرد و گفت: بی جهت نیست. به قول خود روزبه اگه تو نبودی معلوم نبود الآن توی کرمانشاه مرده بود یا زنده.
در اتاقم باز شد. شهرزاد دید که من دارم گریه می کنم. گفت: طنین مامانت میگه بیاین برای شام. چِت شده تو دختر؟
سارا که می خواست جریان را ماست مالی کند گفت: بریم. بریم الآن صدای همه در میاد.
بعد از آن روز نشاط را هر لحظه در صدای روزبه می شنیدم. هر لحظه شاد تر از قبل می شد. بار ها توسط نیما و سارا که بعد از تماس شمال من به روزبه با هم در ارتباط بودند قرار شد که من و روزبه هم دیگر را ببینیم ولی نمی شد. بعد از آغاز سال تحصیلی کلاس های باران از من و سارا و شهرزاد جدا شد و فقط زنگ های تفریح و طی رفت و آمد ها هم دیگر را می دیدیم. باران سخت مشغول درس خواندن بود. شهرزاد مدام به کلاس های تقویتی و پیشرفته می رفت ولی من و سارا فارغ از هر گونه فعالیت اضافه. شهروز در دفتری بزرگ که طراحی هتل آن جا با او بود کار می کرد. بردیا هم هنوز مشغول درس خواندن برای گرفتن مدرک دکترا بود. بردیا که همه او را جناب دکتر خطاب می کردند قصد داشت دندان پزشکی خصوصی و کوچکی خود راه بیاندازد. باران هم قصد داشت چشم پزشک شود. سارینا که سال سوم راهنمایی را می گذراند در تکاپو برای پیدا کردن دبیرستان خوب بود ولی باز من و سارا هیچ تلاش مازادی برای درس نمی کردیم.
ماه ها در پی هم می گذشتند و ما با آغاز امتحانات مواجه شدیم. به کمک پدرم و گاهی روزبه توانستم امتحاناتم را به اتمام برسانم.
مدت ها بود که از نرگس خبر نداشتم برای همین در تعطیلی بین امتحانات و شروع دوباره مدارس او را به منزلمان دعوت کردم. نرگس در که روانشناسی می خواند سعی می کرد که من را با دلیل های منطقی متقاعد کند که روزبه در سال های بعد برای من دردسر ساز می شود ولی به قول خودش کو گوش شنوا؟
آن سال برای تولدم از روزبه کادویی نگرفتم که برایم هم قابل تعجب بود هم باعث خوشحالی چون حوصله ی شرمندگی نداشتم. یک روز که نرگس در تعطیلات منزل ما بود سارا به من زنگ زد.
-: سلام علیکم خانوم خجسته.
-: چرا؟
-: اولاً جواب سلام ندادی دوماً فردا ساعت 5 بیا پارک زرگنده که با روزبه و نیما قرار داریم.
-: من مهمون دارم. نمی تونم بیام.
-: کی هست مهمونت؟
-: نرگس.
-: خوب اونم بیاد. من و تو نرگس و شهرزاد. اونکه از الآن لباس فرداش رو آماده کرده.
-: مگه به اونم گفتی؟
-: آره بابا. دیر نیاین ها. تازه ساعت یک ربع به 5 بیاین کارتون دارم. باشه. سارا نرگس ماشین نیاورده. ما پیاده میایم.
-: اشکال نداره چون هم روزبه هم نیما ماشین میارن. فردا روز استراحت نیماست از خونه میاد.
-: برنامه روزانشون هم که داری.
-: من که عین تو بی بخار نیستم! فقط دیر نیاین ها. باشه؟
-: باشه فعلاً.
-: خدا حافظ.
نرگس گفت: کجا؟ چه خبره؟
-: هیچی. می خوایم بریم با روزبه بیرون.
-: خوبه. خوش بگذره. من نمیام.
-: بی جا کردی. باید بیای. اصلاً باید بیای که نظرت در مورد روزبه عوض بشه.
-: آخه اگه این برف ادامه پیدا کنه که بیچاره ایم.
-: اشکال نداره. حال میده. خواهش خواهش خواهش.
-: از دست تو طنین من موندم با این زبون چرب و نرمت دیگه می خوای چی کار کنی؟
-: می خوام مجبورت کنم جلوی اونا عربی برقصی.
-: چشم بابام روشن. همین یک کارم مونده.
تا آخر شب آنقدر با نرگس خندیدیم و با بالش بر سر و صورت هم کوباندیم که موقع خواب هر دو از خنده دل درد گرفته بودیم.
صبح که چه عرض کنم ظهر سمت ساعت دوازده و نیم، یک از خواب بیدار شدیم. صبحانه خوردیم و به حمام رفتم و خودم را کم کم برای اولین ملاقات با روزبه آماده می کردم. یکی از شیک ترین پالتو هایم را با چکمه و شال و کلاهم سِت کردم. رنگ پالتو کاراملی بود. شلوار جین سفید و چکمه ی عسلی و طبق عادت در زمستان کلاه و شال شیری. آرایش خیلی خیلی محوی کردم و خودم را به نرگس نشان دادم. گفت: مثل همیشه خانوم و موقر. فقط بهتره این خط چشم ها رو هم پاک کنی که چهره ی ملوست بزرگ تر از سنت نشه.
به توصیه ی خواهرانه اش گوش دادم و تمام خط چشمم را پاک کردم. نرگس هم آماده شد و به آژانس تماس گرفتیم و رأس ساعت بیست دقیقه به پنج آن جا بودیم. برف قطع شده بود. ولی زمین ها یخ زده بود. با احتیاط راه می رفتیم. ایستادیم و منتظر سارا و شهرزاد شدیم. ماشین عمو سروش جلوی پارک توقف کرد و سارا و شهرزاد پیاده شدند. بعد از چند لحظه با دیدن شهروز بدنم قفل شد. سارا و شهرزاد به سمت نرگس رفتند و سلام و احوال پرسی کردند. شهروز بعد از سلام و احوال پرسی با من و نرگس، پرسید: می خواید من بمونم. ممکنه برف بیاد.
سارا گفت: نه دیگه برو. مگه مرخصی ساعتی نگرفته بودی؟
شهروز که نا امید از ماندن خود شده بود خداحافظی کرد و رفت.
سارا شروع کرد.
-: خوب طنین. سوتی ندی ها. ببین یُبس بازی هم در نیار. حاضر جوابی هم نکن باشه.
شهرزاد که از استرس پارک را متر می کرد. گفت: ساعت پنج دقیقه به پنجه. اگه نیان. . ..
نرگس آرام صلوات می فرستاد و این محیط اصلا برای من جالب نبود.
همان طور که سارا بکن نکن های لازمه را داشت برای من می گفت شهرزاد گفت: فکر کنم اومدن.
سرم را بالا کردم. دیدم دو پسر جوان، خوش فیاقه و رعنا کمی جلو تر از ما ایستاده اند. هر دو بارانی های چرم مشکی با جین های مشکی پوشیده بودند. چهره ی روزبه را توانستم تشخیص دهم. به سمتشان حرکت کردیم. سارا بلند گفت: به به. آقا نیما. می خواستین بیشتر معطل کنید. نیما برگشت و با دیدن ما جلو آمد. با سارا دست داد و گفت: سارا نمی شه تو یک بار جدی رفتار کنی؟
دستش را به سمت نرگس گرفت و گفت: ببخشید از کم لطفی دوستان نسبت به من، شما رو نمی شناسم. افتخار آشنایی با چه کسی رو دارم؟
سارا که می دانست نرگس به نا محرم دست نمی دهد دست نیما را گرفت به سمت شهرزاد و گفت: اوشون نرگس خانوم دوست و فامیل طنین جان و هدایت کننده ی طنین به راه راست هستند. و ایشون هم شهرزاد دوست ما.
نیما به شهرزاد دست داد و گفت: خب شما هم که طنینی؟ درسته؟
سارا گفت: نه طنین کسالت داشت دختر خاله شو به جای خودش فرستاد.
گفتم: سارا می شه نمک نپرونی؟
به نیما گفتم: بله. من طنینم. و با او دست دادم.
نیما گفت: طنین بزار نمک بپرونه. زمین یخ بسته. نمک هم یخ باز می کنه. بزار یک بار تو زندگیش مفید باشه.
روزبه که ساکت بود گفت: نیما نیومده مجلس گرم کن شدی؟ اجازه هست ما هم سلام بدیم؟
بعد به سمت سارا و شهرزاد برگشت و دستی داد و سلام کرد. به سمت نرگس برگشت و به او نیز سلام کرد. دستش را به سمت من دراز کرد و گفت: سلام. خواهر خودم. بعد از سه سال و اندی چشم ما به جمال شما روشن شد.
نیما گفت: شیرین زبونی هات واسه خواهرت تموم شد؟ ما داریم بید بید می لرزیم آقا سلام می کنه؟ خب خانوما کجا بریم؟ اینجا قندیل می بندیم.
سارا گفت: بریم فرحزاد. باقالی بخوریم.
به محض شنیدن اسم فرحزاد به یاد آشنایی روزبه و فریبا افتادم. گفتم: نه فرحزاد نه. بریم قیطریه. هم نزدیک تره هم آلاچیق برای نشستن داره.
نیما هم که مثل من موضوع فرحزاد را فهمید گفت: نه حرف شما نه حرف سارا. بریم فشم.
-: نیما طول می کشه! ول کن.
-: اگه روزبه فس فس بازی در نیاره ساعت هفت میزاریمتون در خانه هاتون. خوبه؟
سارا و شهرزاد موافقت کردند و به دنبال نیما راه افتادند. من و نرگس هم به دنبال روزبه. ماشین روزبه پرادو و نیما سوزوکی بود. من جلو و نرگس عقب نشست. سارا هم کنار نیما و شهرزاد عقب نشست. در راه من و روزبه صحبت می کردیم و نرگس فقط شنونده بود.
روزبه شروع کرد.
-: برای نرگس خانوم که مشکلی نیست که با ما بیرون میان.
-: نه. نرگس خونه ی ما مهمونه.
-: خب چه خبر؟
-: خبری نیست سلامتی.
-: مامان اینا می دونن که با ما بیرونین؟
-: بله. چرا سام و ستاره رو نیاوردی؟ خیلی دوست دارم ببینمشون.
-: من از شرکت اومدم.
-: خب روزبه خان من رو چه شکلی تصور می کردی؟ شبیه دیو؟
-: من بی جا بکنم. زیاد شبیه تصوراتی که ازت داشتم نبودی. پیش خودم گفتم الآن یک دختر بچه ی ریزه میزه می بینم. ولی در برخورد اول هم موقر و متین بودی و هم خوش قد و بالا. به داداشت رفتی دیگه. راستی نرگس خانوم شرمنده. این نیما همیشه یکم تند میره. اگه از برخوردش ناراحت شدین من شرمنده ام.
نرگس گفت: نه خواهش می کنم. با توصیفاتی که طنین از ایشون برای من کرد توقع همچین رفتاری را داشتم.
در راه مدام گرم صحبت بودیم و هر وقت چشمم به ماشین نیما می افتاد خنده بر روی لبان هر سه ی آن ها می دیدم. به فشم رسیدیم. کنار یک باقالی فروش ایستادیم و تا خاستم پیاده شوم روزبه گفت: یک دقیقه صبر کن. و منتظر شد که نرگس پیاده شود. گفت: حالا در داشبورد رو باز کن.
من هم مثل بچه های حرف گوش کن باز کردم. یک هدیه درونش بود. گفت: ببخشید دیر شد ولی بالاخره شد. تولدت مبارک. امیدوارم خوشت بیاد.
شوکه شده بودم. گفتم: خیلی ممنون ولی آخه چرا؟
-: توقع نداری که برای خواهرم هدیه نخرم؟ بازش کن.
-: بعداً الآن بریم که داد این دو تا فضول در میاد.
کادو را در کیفم گذاشتنم و پیاده شدم. با اینکه صحبت ما به پنج دقیقه هم نرسید ولی وقتی پیاده شدم نگاه متعجب نیما، چشم های ترسان شهرزاد، چشم غره های نرگس و پشت چشم نازک کردن های سارا را به وضوح می دیدم. به هر حال مهمون نیما باقالی خوردیم. هرچه روزبه اصرار کرد که بخرد نیما قبول نکرد و گفت: من و سارا یک شرط بستیم. من باختم. حالا هم باید جورش رو بکشم.
بعد از خوردن باقالی دوباره به ماشین ها رفتیم و نیما و روزبه ما را به خانه های خودمان رساندند. بعد از اینکه لباس هایمان را عوض کردیم نرگس گفت: یک چیزی می گم پررو نشو. به چشم برادری پسر خوبیه!
گفتم: دیدی نرگسی. بهت گفته بودم طنین آدم شناسه. راستی تو ماشین بهم هدیه ی تولدم رو داد.
-: خب کو؟
-: تو کیفمه. وایسا ببینیم چیه؟
کادو را باز کردم. هشت کتاب سهراب سپهری! داشتم بال در می آوردم. من عاشق شعر های سهراب سپهری بودم. نرگس کتاب را از دستم قاپید. کتاب را باز کرد. کمی مکث کرد و گفت: حقا که پسر خوبیه.
-: چه طور؟
-: بخون.
با خطی خوش نوشته بود:
آری تا شقایق هست، زندگی باید کرد.

تقدیم به تو خواهر عزیزم
از طرف برادرت روزبه
کمی با نرگس حرف زدیم که روزبه زنگ زد. برداشتم و بسیار تشکر کردم. روزبه گفت: خواهش می کنم ولی ازت یه خواهش دارم. لطف کن از این به بعد می ری بیرون شال و کلاه سرت نکنی. خیلی پوشیده نیست.
-: سعی می کنم ولی این تیپ زمستون منه. همیشه این طوریم.
-: خب. کاری نداری.
-: نه ممنون. خداحافظ.
به محض قطع کردن سارا زنگ زد.
-: سلام. خوبی؟
-: آره. تو چطور؟
-: خوبم. بد نیستم. زنگ زدم جریان شرط رو بهت بگم.
-: خب بگو.
-: با نیما شرط بسته بودیم که توی اولین برخورد تو با روزبه، روزبه زُل می زنه به تو. نیما می گفت نه. امکان نداره. ولی امروز شرط رو باخت.
-: سارا. آخه چه شرط مزخرفیه؟
-: خودت ندیدی ولی عملاً بعد از دیدنت pause کامل بود.
-: مرگ من؟
-: باور کن. خب کاری باری؟
-: سلام برسون.
اصلاً خودم متوجه این موضوع نبودم. ولی به طور غیر ارادی این خبر به من انرژی مضاعف داد.
نرگس گفت: چی شده؟
-: نرگس روزبه بعد از دیدن من چه جوری شده بود؟
-: با اینکه نمی خواستم بهت بگم ولی خودت پرسیدی دیگه. شوکه شده بود. حق هم داشت. به قول خودش توقع یک دختر ریزه میزه رو داشت. نه یک دختر با قد 170. ولی خودمونیم ها گفتم پسر خوشگله اما تو هم دست کمی از اون نداری.
-: خب این رو که می دونم.
نرگس که داشت کتاب می خوند کتاب را بست و به سمت من پرت کرد. ما دوباره تا صبح بیدار بودیم و می خندیدیم. روز بعد دایی نادر دایی مامان به دنبال نرگس آمد و او را برد. روز بعد دوباره ما به مدرسه رفتیم.
صبح باران مثل این طلب کار ها به من نگاه می کرد و سارا مثل جن زده ها بالا و پایین می پرید. شهرزاد هم آوا را نگاه می کرد و آوا هم داشت موضوع سریال جدیدش را تعریف می کرد.
سلامی جمعی کردم. باران گفت: خب دیگه من غریبه شدم؟
-: عین آدم سلام بدید بعد سراغ طلبتون رو بگیرید.
-: با روزبه رفتید بیرون به من نمی گید؟
-: تو رو خدا ببخش. من خودم هم نفهمیدم چه جوری رفتم سر قرار.
سارا گفت: بابا وللش. این طنین اون روز نمی دونست رو هواست یا رو زمین.
با تعجب سارا را که بشکن می زد و ریز می خندید نگاه می کردم. نگاه معنا داری به او انداختم.
گفت: بابا هیچی نیست فقط همسایه قبلیمون رفته.سحر اینا رو می گم.
-: خب این بشکن داره؟ دوستت رفته؟
-: نه گریه هم داره اما به خاطر اون بشکن نمی زنم. به خاطر دو تا حوری ایه که تازه اومدن. نمی دونی چقدر جیگرن. اسم یکی شون کسری است اون یکی اسمش کیارشه. خیلی ماهن. یکشون از اون یکی دو سال بزرگتره. کسری پزشکی می خونه. کیارش هم مکانیک. خیلی توپن.
-: خوبه خوبه. هول برت نداره. چی به تو می ماسه؟
-: نمی دونم. ولی دارم ذوق مرگ می شم.
-: سارا ...! چی بگم آخه به تو.
-: هیچی.
آن روز با هر زوری بود با باران با آن ناز و عشوه هایش آشتی کردم.
طبق قراری که نیما و سارا گذاشته بودند من و سارا و گاهی یا باران یا شهرزاد و روزبه و نیما هر پنجشنبه قرار داشتیم و با هم بیرون می رفتیم. چند بار به کوه رفتیم. همیشه در طی این قرار ها نیما و سارا دست به یکی می کردند و من یا روزبه را هدف متلک های خود قرار می دادند. روابط نیما و سارا هم مثل یک خواهر و برادر واقعی بود. از در کنار هم بودن لذت می بردیم.
روز ها مانند پلک به هم زدنی می گذشت. و من غافل از گذر زمان. عید شد و کارت عروسی مهتاب همه را غافل گیر کرده بود.
آن سال عید ما به سفر نرفتیم. در این چند روز از بس رقصیده بودم به زور می توانستم راه بروم. شبی که مهتاب و پوریا را دست به دست هم دادند آنقدر در آغوشش گریه کردم و با هق هق از خاطرات تلخ و شیرینمان گفتم که چشمانم باز نمی شد. بعد از آن که از خانه ی مهتاب بیرون آمدیم من و ماهسار مثل دیوونه ها در بغل هم گریه کردیم. در آن طی مجالس فهمیدیم که برای ماهسار هم خواستگار پروپا قرصی آمده و قرار شده چند وقت بعد از مهتاب او به خانه ی بخت برود.
بعد از تعطیلات عید اولین پجشنبه ای که قرار داشتیم روزبه گفت: طنین هفته ی دیگه نمی تونم بیام. یعنی هیچ کس نمی آید. مامانم تو سارا رو برای مهمونی هفته ی دیگه به مناسبت برگشتن من گرفته و همه دعوتند، دعوت کرده.شماره تو رو داشتم شماره ی سارا رو هم از نیما گرفتم. مانمانم زنگ می زنه که دعوتتون کنه. در ضمن مامانم حتما ماماناتون رو راضی می کنه ولی اگه نیاین مشخص می شه که خودتون نخواستین بیاین اونوقته که کلامون می ره تو هم.
من و سارا نمی دانستیم چه بگیم. واقعا برایم عجیب بود. مهمانی خانوادگی روزبه! من و سارا دلیلی برای رفتن نداشتیم. حتی حرکت مادر روزبه برایم جالب بود!
سارا گفت: ممکنه نتونیم بیایم!
روزبه گفت: چرا؟
سارا با خنده گفت: خبرای خوبیه.
نیما گفت: چیه خب به ما هم بگید.
-: نمی شه آخه هنوز کسی که باید بدونه نمی دونه.
بعد از ملاقات با روزبه وقتی به خانه رسیدم مادر گفت: خانم مهمونی دعوت شدی!
خودم را به کوچه ی علی چپ زدم. گفتم: مهمونی؟ من؟ تنها؟
-: نخیر با خانواده. سارا هم دعوته. یعنی شما دوتا مارمولک نمی دونید جریان از چه قراره؟
-: نه!!!
-: مادر روزبه من و تو و پدرت رو دعوت کرده. خونه ی سارا اینا هم که تماس داشته هم عموت و هم مهسا و هم سارا و هم سارینا رو دعوت کرده.
-: روزبه؟ به چه مناسبت؟
-: به افتخار برگشت روزبه به دامان خانواده!
-: حالا می تونم برم یا نه!!!
-: نه!
-: آخه چرا مامان؟
-: چون خونه ی ما مهمونیه.
-: به چه مناسبت؟
-: یعنی سارا بهت نگفت؟
-: نه.
-: برو لباست رو عوض کن بیا. بهت می گم.
لباسم رو عوض کردم و روی مبل ولو شدم. مامان چهره ای مهربون داشت. لبخند از روی صورتش نمی رفت. گفت: می خوام منطقی فکر کنی. طنین سال دیگه تو دَرست تمومه. هر دختری هم یک روزی باید سر و سامون بگیره. حالا چه دیر چه زود براش خواستگار میاد. برای شما هم داره میاد. شهروز و خانواده اش به طور خیلی رسمی دارن ازت خواستگاری می کنن. این هفته هم مهمانیه خواستگاری شهروز از سرکار خانومه.
از جایم پریدم. گفتم: چی؟ مامان شما نباید با من هماهنگ کنی؟ مگه الآن عصر حجره که بخوام بعد از درسم ازدواج کنم؟ بابا من هم یک سری نظر دارم. شهروز محترم ، آرزوی هر دختر ولی من وشهروز با هم خوشبخت نمی شیم. مامان من رو درک کن. من تصمیم های زیادی برای آینده ام دارم نمی خوام با رفتن خونه ی شوهر بشینم یه گوشه به فکر این باشم که شام چی بپزم. بچه داری کنم. مامان.
کلمات آخر را با فریاد همراه بغض می گفتم. مامان که حسابی شاکی شده بود گفت: مگه شهروز چشه؟ بعدش هم مگه من بچه بزرگ نکردم؟ مگه من دانشگاه نمی رفتم؟ مگه ازدواج سن داره؟ طنین ... . چرا این پسر رو اینقدر معطل می کنی؟ من و بابات که راضی هستیم.
-: مامان نظر من مهم نیست. من حق انتخاب ندارم؟ من هم باید حس کنم که وقت ازدواجم هست یا نه؟
-: طنین بزار روشنت کنم اگه معطل عمادی باید بگم که داره ازدواج می کنه. اگه منتظری که سینا بیاد خواستگاریت باید بگم اون هم با درسش ازدواج کرده.
-: مرسی. واقعاً مرسی. مامان چشم بسته غیب می گی؟ اینا رو که خودم هم می دونستم! مامان حتی اگه عماد هم بیاد جلوی در چادر بزنه من تا وقتی که خودم نخوام ازدواج نمی کنم.
-: طنین جان. خانومم. دخترم. شهروز دوستت داره.
-: من هم دوستش دارم. اما نه به عنوان عشقم. نه به عنوان همسرم. مامان من شهروز رو به عنوان برادرم دوست دارم.
-: تو این دنیا همه برای تو عین برادرن. آره؟
-: آره یا نه فعلا من قصد ازدواج ندارم. مامان. تو رو خدا بس کنید. جان طنین اسم شهروز به عنوان شوهر از روی من بر دارید. داره خفه ام می کنه.
-: طنین .... .
-: مامان. خواهش کردم! من پنجشبه خونه نیستم. شهروز اگه می خواد بیاد خواستگاری باید بره خونه همسایه. خواهش می کنم بزارید مهمونی هفته ی دیگه رو برم.
به سمت اتاقم رفتم. با سارا تماس گرفتم. با خنده برداشت و گفت: سلام عروس خانوم.
با بغض گفتم: سارا!!!
-: سارا گفت: زهر مار بهتر از شهروز کی رو می خوای؟
-: سارا مرگ من ساکت. خیر سرم زنگ زدم با تو حرف بزنم. سبک شم. حالا تو شلوغش می کنی؟
-: طنین. بابا شهروز داره دق می کنه. اصلاً ... . هیچی ولش کن.
-: مامانت چی شد؟
-: گفت اگه طنین بره تو هم میری. ولی ما نمیایم. حالا چرا آبغوره می گیری؟
-: سارا. یه جوری به شهروز حالی کن من نمی خوامش. بابا از اسمش داره اُغم می گیره.
-: باشه فعلا کاری باری؟
-: نه فعلاً.
گوشی رو قطع کردم. به یاد حرف مادرم افتادم. ازدواج عماد. سینا و درس هایش. شهروز .... . از اعماق وجودم دلم می خواست با یکی که من رو می فهمه حرف بزنم. از پدرم خجالت می کشیدم. مامان هم به اندازه ی کافی سرش درد می کرد. دوستام هم نه. گوشیم زنگ زد اصلا حوصله ی کسی رو نداشتم. گریه امانم را بریده بود.
اسم روزبه روی گوشیم مثل یک پارچ آب خنک روی یک آتش بود. صدایم را صاف کردم. بغضم را خوردم. گوشی را جواب دادم.
-: بله؟
-: سلام. طنین؟
-: بله
-: گریه کردی؟ برای چی؟
-: نه. گریه نکردم. صدام گرفته. فکر کنم آلرژیم عود کرده.
-: من رو سیاه نکن. تابلوه.
-: اتفاق خاصی نیافتاده.
-: طنین من تو رو میشناسم. به خاطر هر چیزی گریه نمی کنی. چی شده.
-: گفتم که مهم نیست.
-: دیگه ما غریبه شدیم. اون از حرف زدن سارا. این از حرف زدن تو. نمی خوای به من بگی چی شده؟ منظور سارا به تو بود. نمی خوای داداشت رو خوشحال کنی؟
حرف روزبه مثل پتکی محکم هم بر روحم هم بر قلبم صاعقه وار کوبیده شد. نمی دانم چرا اما از حرفش ناراحت شدم.
گفتم: داداش من اگه براش اهمیت داشت وقتی می گفتم اتفاق خاصی نیافتاده عین یه آدم سمج گیر نمی داد.
-: باشه. نگو. پنجشنبه که میای؟
بغضم ترکید. گفتم: نمی دونم روزبه.
-: به خاطر مهمونیه من داری گریه می کنی؟ خب به مامان می گم روزش رو عوض کنه.
-: نه روزبه. به خاطر مهمونی نیست. میشه ازت خواهش کنم که بعداً با هم حرف بزنیم. من اصلاً حالم خوب نیست.
-: باشه ولی در اسرأ وقت هر موقع که بود با هم حرف می زنیم. طنین یادت نره ها. فعلاً خدا حافظ.
با قطع تلفن سرم دار داخل بالشم فرو بردم و تا جایی که نفس داشتم گریه کردم. آنقدر که نفهمیدم کی خوابم برد ولی صبح با صدای مامان بیدار شدم که می گفت: طنین. پاشو مامان می خوایم بریم فشم. پاشو گلم.
گفتم: من حالم خوب نیست شما برید.
-: نمیشه. خاله پرستو ناراحت می شه. پاشو.
با هر ترفندی که بلد بودم خواستم از رفتن پرهیز کنم اما مامان نگذاشت.
با هر زوری بود به فشم رفتیم. سلامی جمعی دادم و با خاله ها روبوسی کردم و به سمت تابی که زیر برگ درختان پنهان شده بودرفتم. نشستم. حوصله ی هیچ کس را نداشتم. سرم درد می کرد کمی هم تب داشتم. چشمانم را بستم. در آرامش خود غرق بودم که صدا سارا من را به خود آورد.
-: طنین. بابا چته؟ دیروز چه غلطی کردی.
-: منظور؟
-: کوفت. مرض. حناق. درد حلاحل. به روزبه چی گفتی؟
-: وای زنگ نزدم بهش! چطور مگه؟
-: دیروز نیما پدرم رو درآورد از بس زنگ زد. چی گفتی بهش. داشت از نگرانی می مرد بد بخت.
-: هیچی.
شهرزاد آمد و گفت: میاین بریم وسطی بازی کنیم؟ همه هستن. و بعد مشتاق مرا نگاه کرد.
گفتم: منظورت از همه داداشته دیگه؟
-: طنین باور کن من هیچ کاره ام. مامان و شهروز برنامه ریختن. من که می دونم تو شهروز رو دوست نداری. پس من رو قاطی بازی هاتون نکنید.
با عصبانیت گفتم: بازی هامون؟ این بازی ایه که داداشت شروع کرده. شهرزاد. به اون نفهم بفهمون که من اونو نمی خوام.
سارا شهرزاد رو برد تا از دعوای احتمالی جلو گیری کند. با دستم سرم را که به دوران افتاده بود گرفتم. آرنج هایم را روی زانو هایم گذاشتم. بغض گلویم را خفت کرده بود. می خواستم گریه کنم. نمی دانم چرا اما احساس می کردم حضور روزبه کنارم الزامی هست. می خواستم بهش همه چیز رو بگم. اما نمی توانستم. گاهی فکر می کردم کاش روزبه جای شهروز بود. اما ثانیه ای بعد به خود نهیب می زدم. اعتراف به اتفاقاتی که درونم اتفاق می افتاد خیلی سخت بود. نمی خواستم معترف بشم. برای همین پیش خودم می گفتم برای اینه که این حس به خاطر حوادث اخیره. اما می دونستم نیازم به حضور روزبه حسی عادی و زود گذر نیست. وای بر من!!! من چی کار کرده بودم؟ من از کی خوشم میامد؟ از کسی که قرار بود برادرم باشه؟ از کسی که قبلاً ازدواج کرده بود؟ از کسی که هنوز دلش در گرو کس دیگری بود؟
در افکارم غرق بودم که فهمیدم کسی کنارم نشسته. به خودم زحمت ندادم ببینم کیست؟
بعد از دقایقی سکوت شهروز گفت: طنین من اینقدر برات نفرت انگیز شدم؟
حوصله جواب دادن نداشتم. پس سکوت اختیار کردم. نبضی که به شقیقه هایم کوبیده می شد باعث شد فکر کنم همین الآن سرم می ترکد.
شهروز-: طنین. ازت سوال کردم؟ واقعاً از من بدت میاد؟ اگه می خوای صبر کنم، خب صبر می کنم.
گوشیم زنگ زد. روزبه بود. جواب دادم.
-: بله؟
-: طنین. مگه قرار نبود زنگ بزنی؟
-: ببخشید حالم زیاد رو به راه نیست.
-: طنین. چی شده؟
-: ول کن.
-: خواهرم. نکن. با خودت این جوری نکن. به من بگو چته.
دوباره به خروش آمدم. به روزبه با فریاد گفتم: روزبه. اصلاً مهم نیست چِم بود. الآن از دست تو اعصابم خرده. فعلاً به من زنگ نزن. فهمیدی. پنجشنبه هم یا میام یا نمیام. فعلا زنگ نزن.
-: طنین ... .
اما من تلفن را قطع کردم.
اشک ها امانم نداد.
به خواست خود آمد.
آمد اما بی صدا آمد.
آنچنان آمد که هر چه کینه بود با سیلاب خود بشوید و ببرد.
اما راه نفسم را بسته بود.
آمد ولی چه بی مقدمه آمد.
آری زمانی که نباید می آمد، آمد.
عشق آمد.
همراه با آبی زلال.
زیبا و پاک.
بدون هیچ مانعی.
با وقار.
اما وقتی آمد همه چیزیم را نابود کرد.
دوباره گوشیم زنگ خورد. جواب ندادم. دوباره. دوباره و دوباره. گوشی را خاموش کردم. شهروز گفت: گریه می کنی؟ طنین. برای کی؟ برای اون؟
خواستم بروم اما شهروز محکم دستم را گرفت. گفت: جواب ندادی.
برگشتم و نگاهش کردم. با گریه گفتم: به خاطر تو. به خاطر اون. به خاطر خودم. به خاطر بخت بدم. به خاطر ... .
اما چه می گفتم که هرچه می گفتم راز دلم بر ملا می شد.
شهروز بلند شد و رفت. فقط فهمیدم از آن روز هیچ نفهمیدم. بهانه تراشی های شهروز برای کناری گیری من. نخوردن ناهار و عصرانه. عصبانیت سارا به خاطر تماس های پیاپی نیما.
ساعت شش به خانه رسیدیم. به اتاقم رفتم. پدرم پشت سرم آمد و با خشم گفت: جدیداً به خواستگار با لوس بازی جواب میدن؟ طنین. رفتارت خیلی بی منطقه. امروز ثابت کردی که هنوز بچه ای. الآن حتی اگر خودت هم بخوای من اجازه نمی دم ازدواج کنی. چون همه رو بد بخت می کنی.
دوباره گریه. به پدرم نگاه کردم. گفتم: کدوم منطق؟ از کدوم منطق حرف می زنید؟
سرم خیلی درد می کرد. دستم را به سرم گرفتم. بلند شدم که به سمت پذیرائی بروم که سرم گیج رفت و در آغوش پدرم افتادم. پدرم شانه هایم را تکان داد. خواستم راه بروم که چشمانم سیاهی رفت و دیگر هیچ جا را ندیدم.
احساس کردم دستی مرتب به اطراف صورتم می کوبد. چشمانم را باز کردم ولی دوباره چشمانم سیاهی رفت و دوباره به خوابی عمیق رفتم.
با صدای سارا بیدار شدم. می گفت: طنین. طنینم. پاشو عزیزم. پاشو. چشمانم را که باز کردم. چشمان گریان سارا را دیدم. چشمانش را بست و گفت: خدایا شکرت. خواستم بلند شوم اما توان این کار را نداشتم. سارینا گفت: چیزی می خوای؟
بدنم درد می کرد. با اشاره فهماندم که می خوام بشینم. سارا و سارینا کمکم کردند که نشستم. اطرافم را تازه می دیدم. بیمارستان بودم. مامانم به سمتم آمد سرم را بوسید. در دستم سرم بود. به سارا با صدایی که ته چاه شنیده می شد گفتم: چی شده؟
سارا گفت: هیچی. بدنت ضعف داشته. فشارت خیلی اومده پایین. اوردنت بیمارستان. فشارت نزدیک به هفت بوده. از شدت ضعف دو روزه بی هوشی.
-: دو روز؟
-: اره امروز یکشنبه است.
خاله مهسا تسبیح دستش بود. کنارم آمد و گفت: خدا خیلی رحم کرد. طنین جان. عزیزم خواب و خوراک رو از خانوادت هم گرفته بودی.
عمو بهرام و پدرم با هم رسیدند. پدرم به محض دیدنم گل از گلش شکفت و با خوشحالی پیشانی ام را بوسید. غم را در چهره ی هم مادرم هم پدرم می دیدم. عمو بهرام هم سلامی کرد و گفت: طنین، عمو دل همه رو که از ته درآوردی. نگفتی این همه آدم رو این جوری سکته میدی؟
سرم را پایین انداختم. گوشی سارا زنگ زد. گوشی را به سمت من گرفت. روزبه بود. با سرم گفتم حرف نمی زنم.
سارا به بیرون اتاق رفت. وقتی به داخل آمد چهره اش برافروخته بود. بابا گفت: امشب میریم خونه. از دکتر اجازه گرفتم. ولی به شرط اینکه غذاتو بخوری وگرنه باید تا دو روز دیگه بمونی.
نگاهی ملتمسانه به پدرم انداختم.
شب بعد از کار های ترخیص از بیمارستان به خانه رفتیم. مادرم اجازه رفتن به مدرسه را به من نداد.
روز بعد هم گذشت.
سه شنبه وقتی به مدرسه رسیدم باران و شهرزاد کنارم آمدند و بغلم کردندو آوا چنان به سمتم می دوید که لحظه فکر کردم در هوا معلق است. سارا عصبی بود. نگاهم نمی کرد. سلام کردم. سارا گفت: طنین. واقعاً بچه ای! بابا روزبه داره دیوونه می شه. چه مرگته تو؟ آخه به اون چه؟
گفتم: سارا وکیل مدافع اون شدی؟
-: نه. جانب حق رو می گیرم. طنین. اونم آدمه وقتی دو سال پیش بهت گفتم وابسته نشین به هم واسه ی این گفتم. داره سکته می کنه. طنین. خریّت نکن. یک زنگ بهش بزن.
-: سارا به دلایلی نمی خوام. باید یک سری حرف هاشو اصلاح کنه.
-: میشه به ما هم بگید این حرف ها چیه؟
-: نه.
-: پس طنین جون روزبه بی روزبه. بهش می گم طنین عادت داره پسر ها رو دست بندازه تو هم یکیش.
ترسیدم. اگر واقعاً می گفت و نظر روزبه عوض می شد؟ سریع گفتم: سارا می فهمی عجله نکن.می فهمی. ازت خواهش می کنم عجله نکن. تو به اعتماد داری دیگه. اگه داری صبر کن.
سارا دائماً زیر لبی به من فحش می داد. آوا نظر من رو راجب شهروز می پرسید و نمی دانم چرا باران و شهرزاد در گوش هم پچ پچ می کردند و می خندیدند.
روز ها پشت سر هم می رفتند. پنج شنبه صبح قبل از مدرسه داشتم صبحانه می خوردم که به مامان گفتم: راستی مهمونیه امشب چی شد؟
مامان -: کدوم رو می گی؟
-: خاله اینا؟
-: نمیان.
-: اِ؟ چرا؟
-: از خودت بپرس.
-: چی رو؟
-: جمعه به شهروز چی گفتی؟
-: هی چی.
-: به دلیل هیچی نمیان. شهروز گفته یک وقت دیگه.
-: پس امشب می تونم برم خونه ی روزبه اینا؟
-: به بابات گفتم مخالفتی نداشت اما اگر سارا نیاد نمیشه.
-: میاد. خودش گفت.
صورت مادرم را غرق بوسه کردم و از او اجازه خواستم تا بعد از مدرسه به گلفروشی محل زندگیمان بروم و از آنجا سبد گلی سفارش دهم.
وقتی رسیدم با خنده به دوستانم سلام دادم. به سارا گفتم: امروز میای دیگه؟
-: آره. تو چی؟
-: آره.
شهرزاد و باران با لبخند کنار ما آمدند. پرسیدم: چیه جدیداً کیفتون زیادی کوکه؟
باران-: هیچی دل آقا داداش ما پیش خانوم گیره ما شدیم کفتر نامه رسون!!!
چوشحال شدم. صورت شهرزاد را بوسیدم. تبریک گفتم.
بعد از مدرسه با سارا به گلفروشی رفته و سبد گل بزرگی را سفارش دادیم.
عصر طرف ساعت 4 به آرایشگاه رفتم و مو هایم را سشوار کشیدم. یکی از زیبا ترین و شیک ترین لباس هایم را به کمک مامان انتخاب کردم و پوشیدم. یک بلوز توسی رنگ خفاشی با یک شلوار کتان توسی. ماتنو ی زیبایی پوشیدم و به همراه پدرم به سمت خانه ی سارا رفتیم. سارا نیز یکی از شیک ترین لباس هایش را پوشیده بود. با هم به منزل روزبه رفتیم. وقتی از پدرم خداحافظی کردیم زنگ خانه را زدیم. وارد شدم. خانه ای ویلایی. در یکی از مناطق شمال شهر. نزدیک به پنج متر تا در ورودی اصلی چمن کاری بود. به در اصلی رسیدیم. در باز بود. وارد شدیم. صدای همهمه ی جمعیت به گوش میرسید. اینطور که معلوم بود نزدیک به صد و خرده ای مهمان داشتند. به محض ورود نیما ما را دید. به سمت ما آمد و گفت: سلام. تو اون اتاق کنار آشپز خانه لباساتون رو عوض کنید و بیاین.
گل را به دستش دادیم و به اتاق رفتیم. سارا وقتی مرا دید گفت: طنین بابا امشب با این تیپ تو باید می موندی خونه تا خواستگارت یه نظر این جوری ببیندت.
گفتم: امشب شهروز بی شهروز.
از اتاق خارج شدیم. نیما تا ما را دید لبخندی زد و گفت: فعلاً بیاین. روزبه اون طرف مشغوله.
خیلی دلم می خواست اول روزبه من را ببیند اما با نیما رفتم. به سالن بزرگی رسیدیم. نیما سرعتش را تند تر کرد و به سمت خانم و آقایی رفت و همراه آنان آمد. نیما گفت: ناصر خان، سیمین جون طنین و سارا مهمون های ویژه ی امشب. طنین جان سارا جان خانم و آقای فلاحی، مادر و پدر روزبه.
بعد خانم فلاحی با ما رو بوسی کرد و آقای فلاحی نیز با ما دست داد.
مادر روزبه گفت: طنین جان چند لحظه دخترم صبر کن تا روناک هم بیاد.
کنار نیما رفتم و آرام گفتم: مگه من اثر هنری ام که به همه نشونم میدی؟
نیما گفت: والله آوردن اون طحفه ی نطنز از کرمانشاه کار هر کسی نبود. در مورد اثر هنری هم امشب بله. هر دوتون اثر هنری شدید.
سارا نیشش تا بنا گوش باز شد و خندید. من هم با آرنجم به پهلوی نیما به شوخی کوباندم. خانمی زیبا و شبیه روزبه به سمت ما آمد. گفت: به به! طنین جان! مشتاق دیدار. خیلی منتظر بودم ببینمت. من روناک خواهر روزبه هستم. پسر بچه ای توجهم را جلب کرد. تا من را دید گفت: سلام من سام هستم.
روزبه راست می گفت شباهت زیادی به او داشت. مادر و پدر روزبه و روناک و فرهاد همسر او از ما استقبال گرمی کردند. خانم فلاحی گفت: شما جوونا برید اون طرف. اون جا جمع مجرد هاست.
ما هم به همراه نیما راه افتادیم. نیما گفت: طنین خانم کارت خیلی زشت بود. شما به جای اینکه اینجا باشی الآن باید منتظر خواستگارت می بودی.
نگاهی خشمگینانه به سارا کردم. به سالن رسیدیم. همه به محض دیدین نیما برایش کف زدند. نیما با خنده گفت: تو رو خدا خجالت زده نکنید. خواهش می کنم. بزارید یک گلویی تازه کنم. بعد مجلس رو گرم می کنم. اول دو تا مهمان تازه وارد رو باید معرفی کنم.
رو به من و سارا کرد و گفت: کسی که باعث شد روزبه از اون لاک خودش دربیاد. فرشته ی نجات زندگی روزبه. طنین. و دوستشون سارا.
روزبه به سمت ما آمد. چقدر از دیدینش خوشحال شدم. دلم می خواست به جای این که منتظر آمدنش بشوم به سمتش بدوم و با تمام وجود بغلش کنم. اما...
روزبه به سمت ما آمد و گفت: به به. طنین خانم. چه عجب رویی نشون دادی.
سلامی کردم و سارا نیز سلام کرد. تازه روزبه و نیما را میدیدم. هر دو با لباسی شیک و کروات زده. تقریباً بین پسرها گل مجلس بودند. روزبه گفت: طنین هنوز نمی خوای بگی چی شده؟
سارا گفت: هیچی به بختش جفتک انداخت. خواستگار به چه خوبی براش اومد ندیده ردش کرد.
روزبه-: چرا؟
من-: دلم خواست.
-: اما کارت خیلی بد بود. حالا کی قرار بود بیاین؟
سارا-: امروز.
روزبه-: پس چرا اینجایی؟
سارا-: گفتم که ردشون کرد.
روزبه-: حالا کی بود؟
سارا-: شهروز.
روزبه که حسابی جا خورده بود با شنیدن این حرف اخم هایش در هم رفت. دست من را کشید و به کناری برد.
روزبه-: طنین. دوباره شهروز. آره؟ اون دوستت داره.
-: روزبه تو رو خدا تو نشو مامان. دوستم داره که داره. من آدم نیستم؟
-: طنین. بابا به خدا زمین به آسمون نمی رسه تو یه بار حرف دیگران رو گوش کنی.
-: مگه به اجبار فریبا رو فرستادن خونه ی تو؟
دست روی نقطه ضعفش گذاشتم.
-: نه. ولی تهش رو داری می بینی.
-: نمی گم دوستی مثل تو ولی قبلش باید یک علاقه ای باشه؟
-: یعنی تو شهروز رو دوست نداری؟
-: اونطوری که باید، نه.
-: بهش گفتی؟
-: ده بار. اصلاً خودش خواسته برنامه ی امروز به یک روز دیگه موکول بشه.
-: خواهر من خریت نکن.
دوباره. دوباره. کاش همان موقع که خواست من را خواهرش صدا کند جلویش را می گرفتم.
گفتم: بسه. اگه می خواستم در مورد شهروز بشنوم امروز اینجا نبودم.
بغض گلویم را بسته بود.
پیش نیما و سارا رفتیم. چند لحظه بعد یک دختر و پسر جوان به سمت ما آمدند. نیما آرام گفت: بر خر مگس معرکه لعنت.
من و سارا خندیدیم. پسر جوان که تقریباً به ما رسیده بود گفت: روزبه جان معرفی نمی کنی؟
نیما-: من که معرفی کردم.
-: معرفی ویژه.
نیما-: طنین، سارا. آرین و آسایش فرزندان خاله ی روزبه.
آرین دستش را به سمت ما دراز کرد و سلام داد اما آسایش سریع خود را به روزبه رسوند و گفت: روزبه همچین ازش تعریف می کردی فکر کردم الآن واقعاً قراره یک فرشته ی مهربون با یک چوب جادویی ببینم.
نیما-: طنین ارزش تعریف داره.
آسایش-: مثل اینکه شما هم جادو شدید.
سارا-: منظورتون از جادو چیه؟
آسایش-: طنین جان میشه رازت رو به ما هم بگی. آخه ما هم دلمون می خواد چند تا مرید داشته باشیم.
من-: راز ندارم. ولی مثل اینکه شما علاقه خاصی به کارتون های دوره ی کودکیتون دارین؟
آسایش-: چطور؟
-: چون هنوز به این چرندیات اعتقاد دارین.
-: شما همیشه اینقدر حاضر جوابین؟
-: حدوداً از بدو تولد تا به امروز.
-: می تونم بپرسم چطور روزبه راضی شد بیاد تهران؟
-: اطلاعی ندارم. من یکسری حقایق رو جلوی پاش گذاشتم. اون به خواست قلبی خودش اومد.
-: روزبه چرا وقتی من اومدم کرمانشاه منت کشی تو راضی نشدی؟
روزبه-: چون اون حقایق رو تو برام روشن نکردی.
آرین گفت: این برخورد طنین خیلی برام آشناس. حتی چهره اش. حتی سارا هم برام آشناس.
آسایش-: نکنه شما هم یک دوره پیش طنین جون برای روان کاوی رفتی؟
آرین-: نخیر. در ضمن. تا اون جایی که من فهمیدم طنین روان کاو نیست.
در حین صحبت های ما نیما گفت: دوستان، اون سمت خواستار ما هستند. بریم پیششون ببینیم دنیا دست کیه.
وقتی به آن سمت سالن رفتیم یکی از دختر ها گفت: نیما هنوز هم مثل قبلی؟
نیما-: منظورتون کدوم قبله؟
آسایش-: قبل از تاهل روزبه.
روزبه چهره اش در هم رفت.
نیما گفت: ما مثل بعضی از بی معرفت های جمع نیستیم که رنگ عوض کنیم.
حامد یکی از فامیل های روزبه گفت: منظورت رو دقیق بگو از بی معرفت. کی رو می گی؟
نیما-: خود تو. همه ی آدم های این جمع. مهمونی دعوتتون می کردم می گفتین درس داریم قرار می ذاشتیم هیچ کس نمی اومد. بازم به مرام روزبه یه زنگی می زد.
حامد-: چرت و پرت نگو. روزبه که زود تر از همه از ما بُرید.
نیما که دید همه از دست روزبه شکارن گفت: بی خیال گذشته. الآن رو بچسبید.
در یک آن یک دست رو شانه ام نشست. بر گشتم. روزبه بود. آرام در گوشم گفت: طنین بیا!
با اینکه حوصله ی حرف هایش را نداشتم ولی رفتم. به حیاط رفتیم. گفت: طنین امشب خیلی ها حرف هایی می زنن که نباید گوش کنی. اولین نفرشون هم آسایشه. من معذرت می خوام. ولی آسایش ... .
-: آسایش چی؟
-: ولش کن. آوردمت بیرون که ازت یه چیزی بپرسم. طنین جدیداً اتفاقی افتاده؟ خیلی پرخاشگر شدی. سارا تمام جریان فشم رفتنت و بیمارستان رفتنت رو برام گفت. عزیزم اون روز که تو، توی اون چت روم به من گفتی حرف بزن من با حرف زدن سبک شدم. تو به هیچ کس هیچی نمی گی. دو روز دیگه حالت از من بد تر می شه.طنین.
-: روزبه. آدم هر چیزی رو نمی تونه بگه. بعضی وقتا سکوت بهتر از حرف زدنه. وقتی حرف بزنی مجرم شناخته می شی.
-: راستی. یه سوال دیگه. یعنی سوال نیست. نظرت رو می خوام. طنین. وقتی فکر می کنم می بینم دیگه اون فریبا برای من اون فریبا می شه نه احساس من دوباره عین قبل می شه. می خوام ازش جدا بشم.
شکه شدم. آنقدر که برای لحظه ای سرم گیج رفت.
روزبه می خواست از کسی که تا الآن به خاطرش صبر کرده بود جدا بشه؟
-: چی شد همچین فکری کردی؟
-: دیروز تو راه برگشتن از شرکت دلم هوای خونه ی خودم رو کرد. رفتم خونه ام. اما به حای سکوت از خونه ام صدای قهقهه های فریبا با یه پسر رو می شنیدم. دلم خیلی گرفت. خواستم برگردم اما پیش خودم گفتم بد تر از الآن که نمی شه می رم فریبا رو می بینم. هر چی از دهنم در میاد بهش می گم. در رو باز کردم و رفتم تو. فریبا به محض اینکه من رو دید به پسره گفت: بهت گفته بودم یه هم خونه دارم. این دوست پسره اونه. رو به من گفت: روزبه فریبا نیست. یعنی حالا حالا هم نمیاد. تو هم نیا. من فکر کردم تو کرمانشاهی. راستی شوهرم رو بهت معرفی می کنم فرزاد.
فکر کردم داره شوخی می کنه گفتم: جدیداً با شوهرتون میاین خونه ی مشترکی که با دوستتون دارین؟ فریبا هم گفت: اومدم وسایلم رو جمع کنم دیدم حوصله ندارم فریبا هم نبود گفتم فرزاد هم بیاد. در ضمن من و فرزاد با هم عقد کردیم. فرزاد هم گفت: شیما چه کار خوبی می خوای بکنی که از اینجا می خوای پاشی. اون دوست بی لیاقتت کلید اینجا رو به این لندهور داده. خوب ممکنه یه شب اون اینجا نباشه من هم نباشم این بیاد.
بهش گفتم: نترس جوجه. برای خانوم شما مهم نیست که شب تنها باشه یه پسر هم بیاد تو خونش. یعنی عادت داره. راستی اون دوست بی لیاقتش هم خودشه. اسم این هرزه فریباس. من لندهور هم شوهرشم اینجا هم خونمه. حالا گمشو از خونه ی من برو بیرون. پسره به فریبا گفت: مگه تو نگفته بودی شوهرت رفته اروپا و حالا حالا هم نمیاد؟ یقه ی پسره رو گرفتم و گفتم: تو می دونستی شوهر داره و باهاش ازدواج کردی؟ اون هم گفت: زنت زن صیغه ایه منه. فعلاً باید شریکی ازش استفاده کنیم. کفری شده بودم طنین. بهش گفتم: مال بد بیخ ریش صاحبش. این مال خودت در ضمن برو عقدش کن چون من طلاقش میدم. دیروز عزمم رو جزم کرد که دیگه فریبا رو از زندگیم بیرون کنم. فقط خواستم تو اولین کسی باشی که بدونی. راستی حضورت تو دادگاه برای من مهمه.
-: من؟ چرا؟
-: احساس می کنم حضورت باعث می شه مصمم تر از هر موقعی حرف بزنم.
-: تو که می دونی من بدون اجازه خانواده ام نمی تونم بیام.
-: وقتی مامان و بابات اجازه دادن امشب بیای پس می زارن با من بیای بیرون.
-: ولی ... .
-: اگه خودت نمی خوای بیای حرف دیگه ایه.
تا خواستم حرف بزنم نیما از پنجره صدایمان کرد و گفت: بابا بیاین تو. مهمونی به افتخار آقا گرفته شده خودش رفته بیرون.
به داخل رفتیم. قیافه ی همه دیدنی بود. همه ی چشم ها از حدقه در آمده بود. حامد یکی دیگر از فامیل های روزبه و آرین خیلی دقیق من را نگاه می کردند. سارا کنارم اومد و گفت: طنین. همین جوری پیش بری آسایش کله ات رو می کنه. از وقتی رفتی داره بهت بد و بیراه می گه. روزبه چی می گفت؟
-: بعداً بهت می گم.
همه در حال حرف زدن بودن که روناک آمد و گفت: پاشین بیاین اون سالن برای شام از خودتون پذیرائی کنید.
نیما کنار ما آمد و گفت: حواستون به پسرای مجلس باشه. بعضی هاشون خیلی گرگن.
سارا-: اشکال نداره ما هم ماده گرگیم.
من-: در ضمن ما بره نیستیم. نمی گفتی هم حواسمون بود.
نیما دستانش را به صورت تسلیم بودم بالا آورد و گفت: ببخشید. اشتباه شد.
با خنده به سمت میز شام رفتیم. بعد از اینکه غذا کشیدیم و به کناری آمدیم. روزبه را دیدم که با دختر بچه ای به سمت ما می آمد. وقتی به ما رسید گفت: ستاره خانوم سلام نمی کنی دایی؟
چهره اش شبیه عروسک های داخل بوردا ها بود. نمی دونم چشم های آبیش به رفته بود. اما دریا در چشماش دیده می شد. از روزبه اجازه خواستم و به ستاره گفتم: خانومی میای بغل من؟
ستاره نگاهی به روزبه انداخت و با خنده ی روزبه فهمید اجازه دارد. به بغل من آمد و گفت: اسم شما طنینه؟
-: اسم من رو از کجا می دونی؟
-: دایی بهمون گفت.
-: بهتون؟ یعنی شما و کی؟
-: به من و سام.
-: می دونی من هم شما رو میشناسم خیلی هم دوست داشتم ببینمتون. هم شما هم برادرت رو.
-: دایی گفت شما مثل خواهرشی و ما می تونیم به شما بگیم خاله. اما من نمی خوام. می تونیم بهتون بگم طنین جون؟
-: هر جور دوست داری من رو صدا کن. راستی سام رو نمی بینم؟ کجاست؟
-: برم بیارمش؟
-: بدو.
گذاشتمش روی زمین و او به سرعت به دنبال سام رفت. نیما گفت: بچه خیلی دوست داری؟
-: آره. اگه یه روز هم با یک بچه ی غریبه باشم باهاش کنار میام. البته باید خوشگل و خوش سر و زبون باشه. وگرنه حوصله ی بچه های اون جوری رو ندارم.
ستاره با سام آمد و گفت: طنین جون این هم سام.
-: سلام. البته ما قبلاً به هم سلام دادیم.
سام گفت: بله اما آشنا نشدیم.
روی دو پایم نشستم و گفتم: بله. ولی مثل اینکه داییتون قبلاً ما رو با هم آشنا کرده؟ نه؟
در گوشم گفت: میای بریم تو اتاق دایی؟
-: چرا؟
-: می خوام اونجا رو نشونت بدم.
روزبه-: کجا رو؟
-: اتاق تو!
-: سام، طنین هنوز غذا نخورده. بعدش هم این همه جا چرا اتاق من؟
-: حالا دیگه. پس بعد از شام بریم باشه؟
و به سرعت رفت. سارا کنار گوش من گفت: این بچه واست چه خوابی دیده، خدا عالمه. البته ممکنه روزبه ازش خواسته باشه.
نگاهی به سارا کردم و با خنده به پهلویش کوباندم.



تاريخ : شنبه سی ام فروردین 1393 | 14:10 | نویسنده : میترا |

|http://www.atrebaroon.blogfa.com|عکس های عاشقانه|http://www.atrebaroon.blogfa.com|

چی می شه یک بار برای همیشه از عکست در بیای
و اون قدر محکم من رو در آغوشت بگیری که باور کنم دیگه هیچ وقت نمی ری ....



تاريخ : سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 | 20:27 | نویسنده : میترا |

|http://www.atrebaroon.blogfa.com|عکس های عاشقانه|http://www.atrebaroon.blogfa.com|

عشقم بهت عمیق بود اما تو حالو روزم رو نمی دیدی!
انقدر غرق بچگی بودی, دل بستگی هامو نفهمیدی!!!
عشقم بهت عمیق بود اما این عشقو باید ترک می کردم
از من گریزون بودیو ای کاش از روزِ اول درک می کردم ...

حالا همین تنهایی بی رحم با من رفیقی دل وفا داره
نون و نمک خوردیم یه جوری که دست از سرِ من برنمی داره

عشقم بهت عمیق بود اما قلبم عمیق تر شکست انگار
چیزی ازت به دل نمی گیرم! راحت برو محکم قدم بردار ...



تاريخ : سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 | 20:24 | نویسنده : میترا |

|http://www.atrebaroon.blogfa.com|عکس های عاشقانه|http://www.atrebaroon.blogfa.com|


دلم گرفته از این شهر

که آدمهایش،

همچون هوایش ناپایدارند...

گاه آنقدر گرم که نفست میگیرد...

گاه چنان سرد که بدنت میلرزد.... !



تاريخ : سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 | 20:23 | نویسنده : میترا |

|http://www.atrebaroon.blogfa.com|عکس های عاشقانه|http://www.atrebaroon.blogfa.com|

هر از گاهی,

سراغی بگیر,
پیامی بده,
احوالی بپرس!!!
خیلی نگذشته است از روزهایی که ,
.
.
.
عزیز دلت بودم !


تاريخ : سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 | 20:22 | نویسنده : میترا |

|http://www.atrebaroon.blogfa.com|عکس های عاشقانه|http://www.atrebaroon.blogfa.com|

تنها شديم من و سازم
چى بسازم تو اين دلتنگيا
عاشق نبودى تا بسازى
چقد گفتم يه كم كوتاه بيا
داريم ميخونيم به عشق تو
من و سازم شديم درگير تو
هى به خودم ميگم تو دنبالش برو
ميشه بهم بگى كجاس مسير تو . 


تاريخ : سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 | 20:21 | نویسنده : میترا |

|http://www.atrebaroon.blogfa.com|عکس های عاشقانه|http://www.atrebaroon.blogfa.com|

آری تو راست میگویی من احمقم
احمقم ، چون دلم برایت تنگ میشود
احمقم، چون دلواپست میشم
احمقم، چون پیش چشمانت زانو میزنم
احمقم، چون هنوزم دوستت دارم
...

تاريخ : سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 | 20:21 | نویسنده : میترا |

|http://www.atrebaroon.blogfa.com|عکس های عاشقانه|http://www.atrebaroon.blogfa.com|

خدا جون میشه یواشکی بهم بگی اونی که ازش بیخبرم حالش چطوره؟؟


تاريخ : سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 | 20:19 | نویسنده : میترا |

|http://www.atrebaroon.blogfa.com|عکس های عاشقانه|http://www.atrebaroon.blogfa.com|


کنار دریا ایستاده ای....
صدای موج....
انتظار انتظار.....
به خودت می آیی!
یادت می آید نه دیگر کسی هست که از پشت بغلت کند.....
و نه دستهایی که شانه هایت را بگیرد .....
و نه صدایی که از صدای موج های دریا قشنگ تر باشد ....
فقط خودت هستی و خاطرات .....


تاريخ : سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 | 20:18 | نویسنده : میترا |

|http://www.atrebaroon.blogfa.com|عکس های عاشقانه|http://www.atrebaroon.blogfa.com|

یادته توی رستوران بال مگس تو غذات بود؟
داد و بیداد کردی... صاحب رستوران اومد کلی عذرخواهی کرد. گفت دوباره سفارش بدید،مهمون ما باشید.
گفتی لازم نکرده خونه مگس پلو خودمون داشتیم، اومدیم بیرون تنوع بشه کوفتمون شد!
بعد شروع کردی به گیردادن به یارو، که حالا خود مگس و چیکار کردین؟ دادین به یه مشتری دیگه؟ ما ارزش یه مگس کامل و نداشتیم؟ طرف تازه از وسط های حرف فهمید سرکار گذاشتیش و خندید...


تاريخ : سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 | 20:5 | نویسنده : میترا |


 هر کی میخواست یه زندگی عاشقانه رو مثال بزنه بی اختیار زندگی سام و مولی رو بیاد می آورد.
یه زندگی پر از مهر و محبت.
تو دانشگاه بصورت اتفاقی با هم آشنا شدن ،سلیقه های مشترکی داشتن ،هر دو زیبا ،باهوش و عاشق صداقت و پاکی بودن و خیل زود زندگی شون رو تو کلیسا با قسم خوردن به اینکه که تا اخرین لحظه عمرشون در کنار هم بمونن تو شادی دوستان و خانواده هاشون اغاز کردن.
همه چیشون رویایی بودو با هم قرار گذاشتن بودن یک دفترچه خاطرات مشترک داشته باشن تا وقتی پیر شدن اونا رو برای نوه هاشون بخونن و با یاد اوری خاطرات خوش هیچوقت لحظه های زیبای با هم بودن رو از یاد نبرن.
واسه همین قبل از خواب همه چی رو توش مینوشتن .
با اینکه 5 سال از زندگیشون میگذشت هنوزم واسه دیدار هم بی تابی میکردند .
وقتی همدیگه رو تو اغوش میگرفتند دلاشون تند تند میزد و صورتشون قرمز قرمز میشدو تمام تنشون رو یه گرمای وصف نشودنی اسمونی فرا میگرفت.
همه چی خوب پیش میرفت تا اینکه سام اونروز دیر تر به خونه اومد، گرفته بود دل و دماغی نداشت مولی اینو به حساب گرفتاری کارش گذاشت،اما فردا و فرداهای دیگه هم این قضیه تکرار شد وقتایی که دیر میکرد مولی دهها بار تلفن میزد اما سام در دسترس نبود ووقتی به خونه برمیگشت جوابی برای سوالات مولی که کجا بودو چرا دیر کرده نداشت.
برای مولی عجیب بود باورش نمیشد زندگی قشنگش گرفتار طوفان شده باشه .
بدتر از همه اینکه از دفترچه خاطراتشون هم دیگه خبری نبود.
 
تا اینکه تصمیم گرفت سام رو تحت نظر بگیره اولین جرقه های ظنش با پیدا شدن چند موی بلوند رو کت سام شکل گرفت بعد هم که لباسهاشو بیشتر کنترل کرد بوی غریبه عطر زنانه شک اونو بیشتر کرد .نه نه این غیر ممکن بود اما با دیدن چندین پیامک عاشقانه با یک شماره ناشناس در تلفن سام همه چی مشخص شد .
 
سام عزیزش به اون و عشقشون خیانت کرده بود حالا علت تمام سردیها بی اعتناییهاو دوریها سام رو فهمیده بود.دنیا رو سرش خراب شد توی یک لحظه تمام قصر عشقش فرو ریخت و جای اونو کینه نفرت پر کرد .مرد ارزوهاش به دیوی وحشتناک تبدیل شده بود.
اون شب سام در مقابل تمام گریه ها و فریادهای مولی فقط سکوت کرد.
کار از کار گذشته بود .صبح مولی چمدونش رو بست و با دلی مملواز نفرت سام رو ترک کرد وبا اولین پرواز به شهر خودش برگشت..روزهای اول منتظر یک معجزه بود،شاید اینا همش خواب بود .
اما نبود .همه چی تموم شده بود.
اونوقت با خودش کنار اومد و سعی کرد سام رو با تمام خاطراتش فراموش کنه.
هر چند هر روز هزاران بار مرگ سام خائن رو از خدا ارزو میکرد.ولی خیلی زود به زندگی عادیش برگشت. .3سال گذشت و یه روز بطور اتفاقی تو فرودگاه یکی از هم دانشگاهیاش رو دید.خواست از کنارش بی اعتنا بگذره اما نشد.دوستش خیلی این پا اون پا کرد انگار میخواست مطلب مهمی رو بگه ولی نمیتونست. بلاخره گفت:سام درست 6ماه بعد از اینکه از هم جدا شدید مرد.باورش نشد مونده بود چه عکس العملی از خودش نشون بده تمام خاطرات خوشش یه لحظه جلوی چشش اومد
 
.اما سریع خودش رو جمع جور کرد و زیر لب گفت:عاقبت خائن همینه.واز دوستش که اونو با تعجب نگاه میکرد با سرعت جدا شد..اون شب کلی فکر کرد و با خودش کلنجار رفت تا تونست خودش رو قانع کنه برگشتن به اونجا فقط به این خاطره که لوازم شخصیش رو پس بگیره و قصدش دیدن رقیب عشقیش و کسی که سام رو از اون جدا کرده بود نیست سئوالی که توی این 3 سال همیشه آزارش داده بود.اخر شب به خونه قدیمیشون رسید.باغچه قشنگشون خالی از هر گل وگیاهی بود چراغها بجز چراغ در ورودی خاموش بودند.در زد هزار بار این صحنه رو تمرین کرده بود و خودش رو آماده کرده بود تا با اون رقیب چطوری برخورد بکنه.قلبش تند تند میزد. دنیایی ازخاطرات بهش هجوم اوردن کاشکی نیومده بود .
 
ولی بخودش جراتی داد.بازم زنگ زد اماکسی در رو باز نکرد.پسر کوچولویی از اون ور خیابون داد زد:هی خانوم اونجا دیگه کسی زندگی نمیکه.نفس عمیقی کشید.فکر خنده داری به نظرش رسید کلیدش همراش بود.کلیداش رو دراورد وتو جا کلیدی چرخوند . در کمال ناباوری در باز شد/همه جا تقریبا تاریک بود و فقط نور ورودی کمی خونه رو روشن کرده بوددلشوره داشت نمیدونست چی رو اونجا خواهد دید.کلید برق رو زد .باورش نمیشد/همه چی دست نخورده سر جاش بود .
 
عکسهای ازدواجشون ،مسافرت ماه عسلشون خلاصه همه عکسا به دیوارها بودند.و خونه تمیز بود.با سرعت بطرف اتاق خوابشون رفت تا ببینه وسایلش هنوز هست یا نه دلش میخواست سریع اونجا رو ترک کنه .چشمش به اتاق خوابش که افتاد دیگه داشت دیوانه میشد.درست مثل روز اول.کمد لباسهاش رو باز کرد تمام لباسهاش و وسایل شخصیش مرتب سر جاشون بود.
 
ناخوداگاه رفت سراغ لوازم سام.کشو رو کشید و شروع کرد به نگاه کردن از هر کدوم از اونا خاطره ای داشت .حالش خوب نبود یه احساسی داشت خفش میکرد ناگهان چشمش به یک کلاه گیس با موهای بلوند که ته کشو قایمش کرده بودند افتاد با تعجب برداشتش کمد رو بهم ریخت نمیدونست دنبال چی باید بگرده فقط شروع کرد به گشتن.چند عطر زنانه ویک گوشی موبایل ناشناس، روشنش کرد شماره اش رو خوب میشناخت شماره غریبه ای بود که برای سام پیام عاشقانهمیفرستاد بود.
 
گیج شده بود رشته های موی بلوند رود لباس سام،بوی عطرهای زنانه ای که از لباس سام به مشام میرسید،و پیامهای ارسال شده همه اونجا بودند.نمی فهمید.این چه بازی بود.خدایا کمکم کن.بلاخره پیداش کرد دفترچه خاطراتشون.برش داشت بازش کرد.خط سام رو خوب میشناخت .با اون خط قشنگش نوشته بود:از امروز تنها خودم تو دفتر خواهم نوشت تنهای تنها.بلاخره جواب آزمایشاتم اومد /و دکتر گفت داروها جواب ندادن .بیماریت خیلی پیشرفت کرده سام،متاسفم.
 
آه خدایا واسه خودم غمی ندارم اما مولی نازنینم.
چه طوری آمادش کنم،چطوری.اون بدون من خواهد مرد و این برای من از تحمل بیماری ومرگم سختر.مولی بقیه خطها رو نمیدید خدایا بازم یه کابوس دیگه.اخرین صفحه رو باز کرد.اوه خدایای من این صفحه رو برای من نوشته:مولی مهربانم سلام.امیدوارم هیچوقت این دفتر رو پیدا نکرده باشی و اونو نخونده باشی اما اگر الان داری اونو میخونی یعنی دست من رو شده.منو ببخش میدونستم قلب مهربونت تحمل مرگ منو نخواهد داشت.پس کاری کردم تا خودت با تنفر منو ترک کنی.این طوری بهتر بود چون اگر خبر مرگم رو میشنیدی زیاد غصه نمیخوردی.اینو بدون تو تنهای عشق من در هر دو دنیا هستی و خواهی بود.
سعی کن خوب زندگی کنی غصه منو هم نخور اینجا منتظرت خواهم موند .عاشقانه و قول میدم هیچوقت دیگه ترکت نکنم. بخاطر حقه ای که بهت زدم هم منو ببخش .اونی که عاشقانه دوستت داره سام.راستی به یکی از دوستام سپردم مواظب باشه چراغ ورودی در خونمون همیشه روشن بمونه که اگه یه روزی برگشتی همه جا تاریک نباشه.سام تو.مولی برگشت و به عکس سام روی دیوار نگاه کرد. سام منو ببخش .بخاطر اینکه توی سختترین لحظات تنها گذاشتمت منو ببخش.




تاريخ : سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 | 20:1 | نویسنده : میترا |

من تنها فرزند خانواده بودم. درسم بد نبود و دختر باهوشي بودم. همه چيز در اختيارم بود. پر توقع نبودم. تو تهران زندگي مي کرديم. خانواده ي ما خانواده اي تحصيل کرده بود. پدرم مرد متعصبي بود ولي اين تعصب هيچ وقت مانع کار هاي من نمي شد. من دختر خوبي بودم و البته گاهي لج باز و خود سر. البته کم پيش مي اومد که کله شقي کنم. يکي از شب هاي تابستان که رفته بودم خونه ي عمو محمدرضا پدر ماهسار و مهتاب، دختر عمو هايم، ماهسار پيشنهاد داد که بريم چت کنيم. ما هم چون بي کار بوديم گفتيم باشه. اون شب ما با خيلي ها چت کرديم اما يکي از اونا خيلي ذهن منو به خودش مشغول کرد. اسمش "م.متاهل" بود. مثل کسايي حرف مي زد که انگار از لشکر شکست خورده اومده بودن. 24 سالش بود. وقتي ازش پرسيديم چرا اين اسم رو براي خودش گذاشته گفت چون متاهله و وقتي ازش پرسيديم چرا اينقدر نااميد و بي انگيزه با ما حرف مي زني گفت که زنش بهش خيانت کرده و براي اينکه دست به کار احمقانه اي نزنه مياد و چت مي کنه. در همين ما بين حرف زدن ما يک دفعه ارتباط ما قطع شد. من خيلي فکرم مشغول شده بود. خيلي دنبال اسمش گشتم تا اون رو پيدا کنم اما انگار نيست شده بود. دو شب بعد از اون اتفاق من به خانه ي خودمان برگشتم. هنوز هم به اون فکر مي کردم. تا بالاخره با نرگس موضوع رو در ميان گذاشتم.

-: نرگسي نمي دونم چرا اين جوري فکرم رو به خودش مشغول کرده؟ خيلي دلم مي خواد با هاش آشنا بشم. انگار يکي از اعماق وجودم داره بهم مي گه که مي تونم دوباره پيداش کنم.
-: اوني که از اعماق وجودت اين چرت و پرت هارو بهت مي گه خيلي بي خود کرده. دختر مگه تو کار و زندگي نداري. ديوونه شدي؟ اين همه آدم تو اون اتاق چت بودن چرا اين که ازدواج کرده؟ براي خودت دردسر درست نکن.
اما من گوشم بدهکار نبود. خلاصه دو هفته ي تمام کارم اين شده بود که تو اتاق هاي چت پلاس باشم و دنبال يک اسم بگردم. بعد از دو هفته، شب کاري هام شروع شد و شب ها نمي خوابيدم و دنبال اسم اون پسره مي گشتم. بعد از يک ماه جستوجو تو اينترنت بالاخره اسمش رو تو اتاق جوان پيدا کردم. انگار دنيا رو بهم داده بودن مثل ديوونه ها مي خنديدم. اونم ساعت يازده شب! به نرگس زنگ زدم و گفتم. بعد از چند دقيقه بهش زدم: دوباره سلام! اون گفت: سلام اما چرا دوباره؟
-: ببين قبل از اينکه حرف بزنم بايد ازت عذر خواهي کنم نگو چرا چون مي فهمي. دومين مسئله ازت خواهش مي کنم که ارتباط رو قطع نکن چون يک ماه و نيمه دارم تو اتاق هاي مختلف بدون وقفه دنبال اسمت مي گردم. من رونيکام. يعني به اسم بايد من رو بشناسي. ساعت دوازده بود که بهم گفتي تو کرمانشاه زندگي مي کني. يعني چند وقته که رفتي در ضمن من اسمم طنين ِ لطفاً تو هم خودت رو معرفي کن و حقيقت رو بگو چون خيلي تلاش کردم که پيدات کنم و خيلي منتظر اين لحظه بودم.
-: چرا دنبال من مي گشتي؟ مگه نگفتي که تهراني هستي؟ چرا پيدا کردن يه آدم بد بخت مثل من برات اين قدر مهمه؟
-: ببين من خيلي به حرف هايي که اون روز به من گفتي فکر کردم و به خاطر همين اينجام.
-: چند سالته؟
-: بذار ندوني چون مطمئنم که اگه بفهمي همين الآن ميري من هم خيلي دنبال اين موقعيت بودم و نمي خوام به همين راحتي از دستش بدم.
-: خب طنين، مي تونم اين جوري صدات کنم؟ حداقل بگو از من بزرگ تري يا کوچک تر؟
-: مي توني. ولي من نمي دونم تو چيزايي که به من گفتي راسته يا نه؟
-: خب من بيست و سه سالمه متولد خرداد سال 66 هستم. اسمم روزبه فلاحي هست. يک سال و نيمه که اومدم کرمانشاه به خاطر دوري از زنم. دو سال پيش فهميدم که ديگه من رو دوست نداره. تهرانيَم. معماري خواندم . تو تهران يک دفتر دارم با يکي از دوستام اسمش نيماس شريکم. از سال اول دبيرستان با هميم با هم درس خونديم رشته هامون يکيه. خانوادم تو تهرانن. يک خواهر دارم که سه سال از من بزرگ تره. پنج سال پيش ازدواج کرده. وضع خانوادگيم عاليه. قدم 190 سانته. 90 کيلو وزنمه. تو فاميل هزار تا خاطر خواه دارم. ميون اين همه رفتم عاشق يک دختر شدم که معلوم نبود از کجا پيداش شد. يه دوستيه خيابوني! چهار سال با هم دوست بوديم. انگار فقط اون دختر تو دنيا بود که من مي ديدم. دو سال پيش ازدواج کرديم و همه چيز خوب بود اما يک بار به طور اتفاقي اومدم خونه که ديدم داره با يکي حرف ميزنه. وقتي رفتم تو اتاقم ديدم يک پسر تو اتاقم کنار فريبا نشسته. از اون روز به بعد دعوا هاي ما شروع شد. شب ها نمي اومد خونه، وقتي مي آمد مست و پاتيل بود. تمام زندگيم نابود شد يه روز ديدم که هر شب با يک پسر مياد خونه. براي اينکه هم ديگرو نبينيم من اومدم اينجا.
-: مطمئني خواب نيستي؟ اينا رو هر مردي ديده بود ديوونه شده بود. روزبه واقعاً همچين زني تو تهران وجود داره؟
-: چرا نداره. اين يکي از اون دختراي درب و داغون شهره. اسمش بعد يه مدت تو تهران پر شد. وقتي ازش مي پرسيدم که چرا با من اين کارو مي کني؟ مي گفت تو همه چيز داري. من از عالي بودنت خسته شدم. تا به امروز نشده چيزي ازت بخوام و نتوني برام فراهم کني. اين قدر عاشقش بودم که بهش گفتم: هر کاري دوست داري بکن اما من رو کنار نذار. اما الآن ديگه برام مهم نيست.
-: خب اين آرزوي هر دختر و خانوادشه که از هر جهت از طرف همسرش تأمين بشه. ازش جدا شدي؟
-: نه نمي تونم.
-: چرا؟
-: نپرس از خودت بگو.
-: چرا اسمت رو م.متاهل گذاشتي؟
-:من يک "مرد متاهل" هستم. مي خوام بدونم انگيزه يک پسر از اينکه بره دنبال يک زن شوهر دار چيه.
-: جالبه. خب من از تو کوچک ترم تهران زندگي مي کنم. تا به امروز از پسراي زيادي ضربه ديدم اما چون پسرا رو سر کار مي ذارم زياد ناراحت نمي شم. البته من در حد يک شوخيه ساده پسرا رو سر کار مي ذارم و معمولاً با پيامک اين دل خوشيه چند ساعته رو به وجود ميارم و تا وقتي کسي مزاحمم نشه مزاحم کسي نمي شم. اگه قول بدي که به خاطر سن کمم اين ارتباط رو قطع نکني من هم بهت مي گم چند سالمه.
-: باشه. بگو. هم سِنت هم ضربه هايي که از پسرا خوردي.
-: من 13 سالمه. من عاشق کسايي بودم که عملاً جلوي چشم خودم به کس ديگه اي ابراز علاقه مي کردن. البته اونا نمي دونن که من اونا رو دوست دارم و در ضمن چون فاميلن کارم واقعاً سخت تر شده. خب بايد بگم با توجه به سن و سالم خيلي مسائل رو بيشتر از سنم مي دونم. فعلاً مدرسه مي رم ولي چون رياضيم و رسمم خوبه و با توجه به اينکه براي کشيدن رسم تو مسابقات منطقه اي اداره انتخاب شدم مي خوام رياضي و معماري بخونم. درس هاي حفظيم خوب نيست. اما علوم و رياضيم هميشه تو ترم بيسته. تاريخم افتضاحه و کلاً از علوم اجتماعي بدم مياد. خانواده ي تحصيل کرده اي دارم و تک فرزندم. خانواده ي متعصبي دارم اما نه خيلي چون با درک و فهميده ان. اگه اشکال نداره مي تونم ازت يه خواهش بکنم.
-: خب تو جاي خواهر کوچک تر من. بکن.
-: ببين من نمازمو نخوندم. مي خوام بعد يک ماه يک خواب راحت برم مي تونم ازت بخوام که فردا سر ساعت 4 تو اتاق جوان با اسم خودت يعني روزبه بياي که من دوباره براي پيدا کردن اسمت اين دفعه نخوام دو ماه بيدار باشم.
-: آره. راستي، نماز مي خوني؟
-: آره. مگه تو نمي خوني؟
-: مي خوندم.
-: بقيه ي حرفا باشه براي فردا اگه کاري نداري فعلاً خداحافظ!
-: خداحافظ.
بعد از تقريباً 400 ساعت با خيال راحت سرم رو گذاشتم رو بالش و يک کله تا ساعت 2 بعد از ظهر خوابيدم.
تو اين يک ماه بي اغراق 12 ساعت کامل نخوابيده بودم. وقتي از خواب بيدار شدم يه دوش گرفتم و بعد از گذشت اين مدت سارا رو در جريان گذاشتم. سارا دختر شوخي بود و گاهي تو حرفاش به زبون بي زبوني بهم متلک مينداخت.
-: سلام سارا خوبي دلم برات تنگ شده. دلم براي مدرسه تنگ شده.
-: برو. برو بي مرام که باهات تا اطلاع ثانوي قطع رابطه کردم، شديد. شنيدم با از ما بهترون مي چرخي؟ حالا ديگه مهتاب و ماهسار از ما عزيز تر شدن که يک ماه و نيمه نه زنگ ميزني نه اون گوشيه بي صاحب مونده رو جواب ميدي؟خونه هم زنگ مي زنيم مامانت ميگه طنين نمي تونه حرف بزنه، کَپه ي مرگش رو گذاشته. وقتي مامانت مي گه خوابي دعا مي کنم خواب اول و آخرت باشه.
همين جور که داشت حرف مي زد وسط حرفاش پريدم و گفتم: اَه چه قدر زِر ميزني. دو دقيقه زبون به اون دهن وامونده بگيري مي فهمي. ببخشين، عذر مي خوام. خب تو اين چند وقت خيلي به خودم ظلم کردم. 12 ساعت کلاً نتونستم بخوابم. ولي در عوض بي خوابي هام بي نتيجه نبود. شبا اين قدر بيدار مي موندم!
-: خب ظالم چه جوري دلت اومد اون طفل معصوم رو اذيت کني پست فطرت. خب نتيجه ي اين شب زنده داري ها چي شد؟ نکنه خلاف شرع انجام داده باشي نَنَت بندازه تقصير ما. بد بختمون نکرده باشي؟ حالا پسره کي هست؟
-: خيلي بي شعوري سارا. اصلاً اين کارا با من جور در مياد؟ جريان يه چيز ديگه س. جنبه داري يا مي خواي بي جنبه بازي در بياري؟
-: به جون تو قول مي دم که مثل بچه هاي خوب گوش کنم و هيچي نگم. تو بگو که مغزم هزار جاي نرفته ر... اِاِاِاِ...! آقا چي کار ميکني؟ مي خوام رد شم. روز روشن و دزدي؟ ببين بهت مي گم هزار راه نرفته رو رفت همين الآن تو هفتِ تير داشتن کيفم رو ميزدن. خب مي گي يا يه سر به هفت حوض هم بزنم؟
-: الهي داغت به جيگر اون خواهرت بمونه که همه چيز رو شوخي مي گيري.
و شروع کردم داستان رو گفتن. آخرش که تموم شد ديدم صداي سارا در نمياد هي گفتم: سارا؟ گوشي دستته؟ سارا؟
-: به جاي برادري پسر خوش قد و بالايه. وضعشون که توپه. زنش هم که دوس نداره. بايد خوش قيافه هم باشه که تو فاميلشون هزار تا خاطر خواه داره. پس مبارکه ديگه! به سلامتي و ميمنت ايشاا... به پاي هم پير شيد.
-: دِهَ! دِ مي گم بي جنبه اي مي گي نه! ديوونه مي گم از زندگي سيره در ضمن برو ذهنتو پاکسازي کن خيلي منحرف شدي ها. مغزت معيوبه خل و چل؟ ده سال از من بزرگ تره بعدش هم اين ارتباط يک ارتباط معمولي نيست. من اون رو جاي برادرم و اون هم من رو جاي خواهرش مي دونه!
-: خب که چي! بذار يک مدت که بگذره...
-: نخير. مامانم کل جريان رو ميدونه.
-: ديگه بد تر دروغ گو هم مي شي! بعد يه مدت ديگه نمي توني کثافت کاري هايي رو که کردي آب بکشي مجبور مي شي دروغ بگي. نرگس مي دونه؟ ما هم ديگرو نديديم اما با چيز هايي که تو ازش مي گي بايد دختر روشن فکري باشه.
-: آره مي دونه. اين قدر دعوام کرد. تازه گفت اصلاً بهش فکر نکنم. مي ترسه يه چيزي بشه که نشه جمعش کرد.
-: راست ميگه بنده خدا. با اون گندي که سر امير بالا اوردي معلومه نگرانت مي شه.
-: اِ...! نه بابا. بعدش هم امير يک مزاحم بيشتر نبود که باهاش سرگرم شده بوديم. اون خودش تنش مي خاريد.
-: اره ارواح عَمَت! يادت رفته چند وقت پيش به موس موس افتاده بودي که شمارشو گير بياري ازش عذر خواهي کني.
-:درسته اما...! ولش کن خب اگه کاري نداري فعلاً.
-: باشه سلام برسون. خداحافظ.
امير يکي از مزاحم هام بود. نزديک به چهار ماه و نيم بدبخت رو سر کار گذاشته بودم. اينقدر بهش دروغ گفتم بودم که همين چند وقت پيش داشتم دنبال شمارش مي گشتم که ازش حلاليت بطلبم. اما حقش بود. پسره ي پررو فهميد دارم بهش دروغ مي گم ها اما باز دست وردار نبود. بهش گفته بودم اسمم تيناست. 17 سالمه. چند ساعت که سرکار گذاشتيم بهش گفتم که نامزد دارم و اگه بفهمه سر تورو مي کَنه اما دست وردار نبود.بعد از چهار ماه و نيم بهش گفتم که بهت هر چي تا امروز گفتم دروغ بوده اما گير داده بود باهام دوست شو. بچه پررو از من 12 سال بزرگ تر بودا اما کوتاه بيا نبود.
رفتم ناهار خوردم. بعد از اين چند وقت که همش آت و آشغال خورده بودم مامانم غذاي مورد علاقم يعني قورمه سبزي برام درست کرده بود. آخه تو اين چند وقت مثل آدم غذا نخورده بودم. مثلاً روزي يه وعده غذا مي خوردم و يک پفکي يا بيسکويتي مي خوردم و روزم رو تموم مي کردم.
ساعت ديگه چهار بود. رفتم و به سرعت وصل شدم و رفتم تو . . . چت و به سرعت رفتم تو اتاق جوان. گشتم ولي اسمش نبود. وا دادم. روح داشت از بدنم جدا مي شد.
بعد از نيم ساعت يک پنجره تو کامپيوترم باز شد که نوشته بود سلام.
تا اسمش رو خوندم خيالم راحت شد. براش زدم: سلام. کجايي؟ داشتم سکته ناقص مي زدم که پسر!
-: فکر کردم مي خواي قالم بذاري و من رو مسخره ي خودت کني. نمي خواستم بيام! ولي پيش خودم گفتم که مثلاً نهايتش اينه که نمياد ديگه؟ اومد ببينم که هستي يا نه؟ وقتي اسمت رو ديدم خوشحال شدم که مثل بقيه کسايي که اينجان بي معرفت نيستي!
-: هر چي باشم اين يکي نيستم.
-: براي همينم حالا دارم باهات چت مي کنم!
-: ببين اما ديوونه هستم. چون يک ماه و نيم دنبال تو که ديوونه تر از خودمي مي گشتم!
-: چرا دنبال من مي گشتي؟
-: به قول مامانم اصولاً خودم تنم براي اين جور کارا و دردسر کشيدن ميخاره.
-:جدي مي گم!
-: نمي دونم ولي يک چيزي، يک کسي از داخل وجودم بهم مي گفت که مي تونه تمام علامت سوال هايي که تو ذهنم ساختم بهم جوابشون رو بده. مثل يک کليد.
-: از کجا مي دوني که من کليد اين سوالام؟
-: نمي دونم. تو يکي از کسايي هستي که مطمئنم مي تونه کمکم کنه. من تا حالا خيلي ها رو کليد اين سوالات مي دونستم و مي دونم و خواهم دونست. البته اگه تو کليد سوالام باشي ديگه نفر بعدي وجود نداره. تا امروز هيچکس نتونسته اين سوال ها رو بهم جواب بده. يا مسخرم مي کردن وقتي ازشون اين سوالا رو مي کردم يا مي گفتن ذهن تو هنوز آمادگي شنيد چنين چيزايي رونداره. بچه اي. اما نمي دونستن که من به همين سادگي ها کوتاه بيا نيستم.
-: يعني چي؟
-: ببين درکش خيلي راحته. من يک سري سوال دارم که تو و امثال تو يا کسايي که اين چيزا رو ديدن مي تونن جواب سوال هاي من رو بدن. اما يکسري اين مسئووليت رو از سر خودشون باز مي کنن و براش دليل هايي ميارن مثل اين که تو بچه اي. حالا تو حاضري به من جواب بدي يا مي خواي بگي هنوز بچه اي؟
-: تو هميشه با مرد هاي متأهل چت مي کني؟
-: مشخصه که نه. اشتباه نکن. من تا به امروز از کسايي مثل مامانم يا بابام يا دوستام و هم سن و سال هاي خودم که جواب اين سوال ها رو نمي دونن پرسيدم.
-: خب اين سوال هاي پر ماجرا چي هستن؟
-: ببين من نمي خوام به همين راحتي اين سوال ها رو ازت بکنم. اگه آماده اي بايد براي رسيدن به جواب اين سوال يک آزمون چند مرحله اي رو پشت سر بذاري؟
-: ممکنه وسط راه کم بيارم.
-: اگه پا به پاي من بياي جلو کم نمياري. آماده اي؟
-: ببين نمي تونم بهت قول بدم.
-: من مي خوام مطمئن باشم.
-: ميشه بگي اين آزموني که مي گي چيه؟ چون من درسم خوب نيست.
-: اين آزمون نيست. تداعي زندگي خودته.
-: پس از همين حالا بدون مردودم.
-: چرا؟؟؟
-: من خيلي تو اين مدت اشتباه کردم. نمي خوام ياد آوريش کنم.
-: روزبه من براي پيدا کردن تو از خيلي ها بد و بيراه شنيدم. نمي ذارم که تلاشم رو نابود کني. ازت خواهش مي کنم.
-: آخه بچه از زندگي درب و داغون من چي نصيب تو مي شه؟
-: ديدي؟ تو هم مثل بقيه اي؟ گفتي مي توني سوالام رو جواب بدي.
-: مطمئني؟
-: به خودم مطئنم. وگرنه زير بار متلک هاي دوستام تا حالا شونه خالي کرده بودم. حالا جواب مي دي يا نه؟
-: ببين من بايد بدونم که از زندگي من چي نصيب تو ميشه؟
-: مي فهمي. اما الآن نه.
-: خب. من آماده ام.
-: از جايي شروع کن که هنوز با فريبا آشنا نشده بودي. مثلاً چند ماه قبلش.
-: من يه پسر 17 ساله بودم که هم خوش قيافه بودم هم پولدار هم مغرور. اسمم که مي اومد تا به دختراي جوون فاميل آب قند نمي دادن بهوش نمي اومدن. تو فامل رد خور نداشت کسي به خاطر تحصيلاتم يا زيباييم يا هزار تا حسن ديگه اي که داشتم تحسينم نکنه. هميشه مايه افتخار خانوادم بودم. تنها پسر جووني بودم که تعادل اخلاقي داشت. يعني هم کيفِ جوونيم رو مي بردم هم نمازم رو مي خوندم. تو خانواده ي ما تو هم سن و سال هاي خودم جوون نماز خوان خيلي کم بود. يه روز با نيما و دوستامون رفتيم فرحزاد. به قول دوستام پسر اهل حالي بودم. قرار گذاشتيم از اول فرحزاد تا جايي که تقريباً مغازه ها تموم ميشه پياده بريم. هر کدوم از دوستام به جز نيما با دوستشون اومده بودن. منظور از دوست همون دوست دختره. اون شب طبق قرارمون کل فرحزاد رو دور زديم آخر شب موقع خداحافظي وقتي داشتيم از هم جدا مي شديم نيما سوار ماشين من شد و گفت حال خونه رفتن ندارم بريم يه دوري بزنيم. آخه قرار بود اون روز نيما بياد خونمون. داشتيم دوتايي بر مي گشتيم که حس انسان دوستانه ي اين دوست ديوونه ي ما گل کرد و چشمش به يه دختر افتاد و گفت وايسا کمکش کنيم. من هم وايسادم. اصلاً اون دختره رو نديده بودم. فقط صداي گريشو مي شنيدم که داره با نيما حرف مي زنه. بيست دقيقه بعد نيما با دختره سوار ماشين شد و گفت: اول خانم رو مي رسونيم بعد مي ريم.
-: تو هم قبول کردي؟
-: آره.
-: اون دختر، فريبا بود؟
-: آره.
-: خب ادامه بده.
-: نيما با اون دختره سوار شد. تو طول مسير صداي خيلي خفيف گريه ي اون دختر موزيک متن شده بود. وقتي آدرس رو داد کمي تعجب کردم. خونشون تو خيابون فرشته بود. وقتي رسونديمش در خونه اون دختر خيلي تشکر کرد. وقتي خواستم ازش خواحافظي کنم براي اولين بار ديدمش. دختر نازي بود. انقدر گريه کرده بود و با دستمال گريه هاشو پاک کرده بود گونه هاش سرخ شده بود. تمام ملاک هايي که فکر مي کردم يک دختر زيبا داشته باشه داشت. اون شب فريبا رو رسونديم به اون خونه و رفتيم. نيما يکم شوخ طبع و شيطونه. البته يکم نه، خيلي. وقتي فريبا پياده شد به من گفت: خب چه طور بود؟ من هم خودم رو زدم به کوچه ي علي چپ و گفتم: چي؟
وقتي PM روزبه رو خواندم خندم گرفت و پيش خودم گفتم: اشکال نداره يه ذره شوخ طبعه. اما سارا تو زندگيش اصلاً شوخي و جديش مشخص نيست. چند دقيقه روي حرف هاي روزبه فکر کردم.ديگه نه اون PM مي داد نه من. تا آخر ماجرا رو خوندم. به روزبه زدم : چرا هنوز فريبا رو زن خودت مي دوني؟
-: يک بار بهت گفتم ول کن. بي خيال!
-: ولي مطمئن باش يک روز مي فهمم.
-: شايد. خب از خودت، دوستات، خانوادت بگو.
-: خب پدرم ليسانس الکترونيک داره. مامانم ليسانس تاريخ. خانواده ي متوسطي هستيم البته متوسطه رو به بالا. در کنار هم شاديم. گاهي با مامانم دعوام مي شه اما در حدّ يک بحث. دوستاي خوبي دارم.تک فرزندم و صد البته کنجکاو. يک دوست دارم اسمش ساراست. اخلاقش مثل نيماس. شوخي و جديش اصلاً مشخص نيست. يک دوست ديگه دارم اسمش نرگس ِ. دختر خيلي خوبيه. يک دوست ديگه هم دارم اسمش شهرزاده. اون هم دختر خوبيه. شهرزاد و سارا هم سن منن. اما نرگس سه سال از من بزرگ تره. وقتي بهشون گفتم مي خوام دنبالت بگردم نرگس هر چي دم دستش بود نثارم کرد. سارا هم که يکم ذهنش منحرفه شروع به چرت و پرت گفتن کرد. شهرزاد هم تا حالا به لطف سارا فهميده. باران هم که يکي ديگه از دوستامه قطعاً اون هم فهميده. اون شب اول هم با دختر عمو هام مهتاب و ماهسار اومده بوديم چت روم. باورت نميشه روزبه! اين قدر اون شب بهم متلک انداختن نزديک بود اشکم در بياد. راستي اسم خواهرت چيه؟
-: روناک.
-: مي شه درباره ي خانوادت بگي؟ و نظر اونا درباره ي ازدواجت با فريبا؟
-: پدرم يک تاجر موفق تهرانيه. روناک يک سال قبل از ازدواج من ازدواج کرد و بلافاصله حامله شد. پسر شيطون و مثل داييش خوشگل. سال بعدش هم يک دختر. فرهاد شوهر روناک که هنوز هم باهاش در ارتباطم به شوخي ميگه اگه اون سال خواهرت رو اون قدر عذاب نمي دادي الآن دومين بچه مون هم پسر مي بود.
-: چقدر خود شيفته. لابد هر خوشگلي تو فاميل شما مياد به تو رفته؟
-: آره. ولي نه شوخي کردم. سالي که من تصميم به ازدواج با فريبا گرفتم ستاره هم به دنيا اومد. بهونه هاي سام کم بود نق نق هاي ستاره هم اضافه شد. اون موقع مامانم داشت از دستم عاصي مي شد. اين قدر بي اهميت شده بودم که وقتي گفت يا فريبا يا هيچ کس ديگه ، بابام چک بيست ميليوني پول رو پرت کرد تو صورتم و گفت خونه که داري اين هم پول براي زندگي. عروسي نگير چون از فاميل هاي خودت هيچ کس نمياد. اون هم که بي کس و کاره و جز چندتا دوست اوباش کسي رو نداره. گمشو که ديگه نمي خوام هيچ وقت ريخت تو و اون دختره ي خونه خراب کن رو ببينم.
اون شب اين قدر داغ بودم که نفهميدم دو دستي خودم رو انداختم تو چاه. پول و يک چمدون وسايل رو برداشتم و رفتم تو خونه اي که بابام قبلاً بهم داده بود. اون شب سريع زنگ زدم به فريبا و گفتم که فردا با دو تا از دوستات بيا بريم محضر و کار تموم کنيم.اون هم قبول کرد. بعد از محضر رفتيم براي شروع زندگي مشترکمون کمي خرت و پرت بخريم که بتونيم توي اون خونه زندگي کنيم. اميد زندگي مضاعف شده بود. با اشتياق کار مي کردم. با اشتياق خونه ميومدم. جز خوش گذروني کار ديگه اي نداشتم. بي نماز و بي خدا و دين و پيغمبر شده بودم. اون موقع اصلا به ذهنم هم نمي رسيد که اون ممکنه همه رو از من برنجونه. زندگي خوبي داشتم اما مثل يک بخار بود. حالا که چشمم همه جا رو مي بينه دارم مي بينم که خودم ، خودم رو بيچاره کرده بودم.
-: روزبه اون ادعاي پول يا طلاق نمي کنه؟
-: ديگه چقدر ميخواد. ماهي دو ميليون داره خرج کثافت کاري هاش مي کنه. هر گندي هم که ميزنه اسم من به عنوان شوهر کاراشو ماست مالي ميکنه. ديگه چي مي خواد بهتر از اين.
-: چرا دوباره بر نمي گردي پيشش؟ شايد اون هم پشيمون باشه؟
-: نيست.
-: از کجا ميدوني؟ اگر هم نيست تو برو اونو سر عقل بيار. تو از اون بچه نداري؟
-: داشتم.
-: پيش اونه؟
-: نه همون موقع ها بدون اطلاع من انداختش اما خودم هم همين اوآخر فهميدم.
-: متأسفم.
دقايقي بدون ارتباط گذشت. نه من جرعت حرف زدن داشتم نه اون چيزي مي گفت.
بعد از چند دقيقه گفت : ببخشيد من امروز حال مساعدي ندارم ميشه اين بحث باشه براي يه وقت ديگه؟
-: باشه. فردا ساعت چهار همين جا وبا همين اسم. خوبه.
-: اگه موافق باشي باشه پس فردا. من فردا نيستم.
-: مي تونم بپرسم کجايي؟
-: پيش نيما.
-: باشه. فعلاً.
ديگه ساعت نزديک به پنج و نيم بود. بيکار بودم. سه هفته بيشتر از تعطيلات تابستاني من باقي نمانده بود. داشتم اتاقم رو جمع ميکردم که تلفن زنگ زد و بعد از دقايقي مامانم گفت بردار ساراست. تو دلم خودمو لعن کردم. اصلاً حوصله ي زرت و پرت هاشو نداشتم. تلفن رو برداشتم و با صدايي خواب آلود گفتم: بله. بفرمائيد.
سارا خنده اي کرد و گفت: بيچاره مهتاب و ماهسار. تو دلم چقدر بهشون بد و بيراه گفتم. نمي دونستم کرم از ميوه نيست از خود درخته؟
-: چي داري براي خودت بلغور مي کني؟ عين آدم حرف بزن ما هم بفهميم.
-: آهان حرف عين آدم. باشه. روزبه جون چه طوره؟
اول گيج و منگ گفتم: کدوم روزبه...؟
ولي به ثانيه نکشيد که منظورش رو گرفتم.
-: به تو چه فضول محله؟ آقا جان ما يه خبطي کرديم بي خيال.
-: آهان. قالت گذاشته؟
-: نخير.
-: با زنش آشتي کرده؟
-: نخير.
-: داره زنش رو طلاق ميده که بره زن بگيره؟
-: نه سارا!
-: باباش ورشکست شده؟
-: نمي دونم.
-: خوب حالا کي مثل آدم حرف نمي زنه؟ مگه داريم بيست سوالي بازي مي کنيم؟
-: تو زنگ زدي با من حرف بزني يا درباره ي روزبه سوال پيچم کني؟
-: اهوه. بابا غيرتي نشو. غلط کرديم. خوبه؟ تقصير اين دل بي صاب موندس. هوس عروسي کرده.
-: انشا ا... عروسي آبجي جونت. براي سارينا که سر مي بُرن! حالا چرا عروسي من؟
-: سارينا به گور داداش نداشتش خنديده. سارينا بابا تو در ميارم. هنوز من که ازش خير سرم دو سال بزرگ ترم به زور و ترس و لرز جواب سلام پسرا رو ميدم اين ميخواد ازدواج کنه؟ باکي؟ حمال سر کوچه؟
-: خوبه حالا دور بر ندار واسه من. هر کي ندونه فکر ميکنه تا به امروز با پسرا رو در رو نشدي. سي سي من که دونم به زور جواب سلام پسرا رو نمي دي ولي با اون چشاي از کاسه در اومدت قورتشون ميدي.
صداي بلند من پاي تلفن به گوش سارينا هم رسيد. سارينا از ما يک سال و نيم کوچيک تر بود ولي گاهي براي سر به سر گذاشتن سارا با سارينا دست به يکي مي کرديم تا يکم بهش بخنديم. سارينا و من مي خنديديم و سارا مثل اسفند رو آتش از حرص هر چي از دهنش در آمد نثار من و هر چه دم دستش بود به سمت سارينا پرت کرد.
با خنده گفتم: حرص نخور. پير مي شي. داشتيم شوخي مي کرديم.
-: طنين اگه يک بار ديگه از اين تيکه کلام هاي مسخرت مثل سي سي و نانا استفاده کني خفت ميکنم عسيسم. نکبت ها. گفتم ترشيده شديم رفت ها!
از شنيدن اين حرف باز هم خنديدم و گفتم: آخي. ناسي. من و سارا گاهي تيکه کلام هايي مي سازيم که براي ما ياد آوري يک خاطره يا چيز هاي ديگرو مي کنه مثل عسيسم يا ناسي. البته اينجا منظور خاصي نداريم فقط به جاي حرف ز از حرف س استفاده مي کنيم. سارا گفت: خانوم نمکدون قراره فردا با هم بريم بيرون. البته با مامانامون تا آخرين روزاي تابستونمون بياد موندني بشه. در ضمن يادت نره شنبه ي آينده براي کلاس بندي بيايي ها.
-: نه يادم نميره. پس تا فردا.
-: گاگول جاي هميشگي و ساعت هميشگي. دير نيايي ها. وگرنه هم من ، هم شهرزاد ، هم باران و هم سارينا به اندازه ي هر ثانيه دير اومدنت موهاتو مي کنيم. فهميدي؟ البته بعيد بدونم اما خداحافظ.
مي دونستم که فردا قراره اين چند وقت يا نه اين چند روز آشنايي با روزبه رو به طور کامل و حتي بدون جا انداختن يک واو براي دوستام تعريف کنم. پس بعد از خوردن شام سريع خوابيدم که ساعت ده توي پارک قيطريه دوستامو ببينم.
مامانم رأس ساعت نُه صدام کرد. خانه ما به پارک دور نبود. لباسم را پوشيدم صبحانه ي مختصري خوردم و بعد از راهي شدن پدرم به سمت دفترش، ما هم از خانه خارج شديم. به پارک رسيديم و به پاتوقمون يعني آلاچيق رفتيم. معمولاً مامان هامون بيرون آلاچيق روي نيمکت ها مي شستند و ما در آلاچيق. وقتي به اونجا رسيدم فقط باران و مامانش رو ديدم و خدا را شکر کردم که هنوز سارا نيومده بود. چون اگر زود تر مي آمد کولي بازي در مي آورد. اول به سمت خانم ميثاقي يا خاله پرستو يعني مادر باران رفتم و طبق معمول با سلام و احوال پرسي گرمي هم با من و هم با مامانم صحبت را شروع کرد تا من به سمت آلاچيق رفتم شهرزاد و خانم تابان يا خاله شيدا هم رسيدند و با ما و مادر هامون سلام و احوال پرسي کردند. بعد از يک ربع که مامان هامون گرم صحبت بودند ، صداي دعواي سارا و سارينا و صداي خانم کيا منش يا خاله مهسا که سعي داشت آن دو را به سکوت دعوت کند توجه ما را جلب کرد. با آمدن آن ها جمع شکل کلي خود را گرفت و همه به سمتي رفتند. مادر و پدر هاي دوستانم همه در سطح فرهنگي بالا و تحصيل کرده و خانواده هاي خوش مشربي بودند و من و خانواده ام هميشه از هم نشيني با آن ها لذت مي برديم. من سارينا را کنار کشيدم و گفتم: باز که شما دو تا مثل سگ و گربه به هم مي پيچيديد. دوباره چطون شده؟
سارينا با حالتي قهر مانند سرش را از روي سارا برگردوند و گفت: به من چه دوست شما با خودش درگيره؟ از صبح تا حالا به خاطر اينکه ديشب تا ساعت 3 بيدار بوده و ساعت پنج دقيقه به ده تازه اون هم با داد و هوار من از خواب بيدار شده داره مثل مورچه رو نِروِ من و مامان ميره!
با حالتي کنجکاوانه به سارا گفتم: تا ساعت 3 چه غلطي مي کردي؟
سارينا پيش دستي کردو گفت: هيچي. تا صبح داشت فيلم مي ديد.
-: مگه روز رو ازت گرفتن؟
سارينا گفت: همينو بگو والله.
با آرنج به پهلوي سارينا کوباندم با اخمي به او فهماندم که ديگه بسه. آخه من و سارينا نه تنها به عنوان دوست با هم بوديم بلکه مثل خواهر هم ديگر رو دوست داشتيم. کلاً من با سارا و سارينا احساس راحت تري داشتم. سارا از دست سارينا جوش آورده بود و گفت: جهنم که نتونستي بخوابي. تازه دو غورت ونيمت هم باقيه؟ اما اون هم با اشاره ي من و شهرزاد و باران ساکت شد. پنج دقيقه همه سکوت کرديم. من از روي مادر ها که مشغول صحبت بودند چشم بر نمي داشتم. سارا زبون وا کرد و گفت: راستي طنين حال روزبه جو. . . نه روزبه خان چه طوره؟
باران و شهرزاد نگاه مشکوکي به من و سارا انداختند. از سارا پرسيدم: نمي دونن؟
-: نه از کجا بايد بدونن؟
-: گفتم شايد خبر رساني بين المللي بهشون خبر داده؟
-: مگه به گوش اونا هم رسيده؟
-: رو پيشونيه من نوشته خر يا تو خودت چيز جديدي پيدا کردي؟
-: رو پيشونيت نه. ولي از دم درازت پيداست.
-: عمَــــمَمَمَـــمَت.
-: عمه ي خودت.
شهرزاد طاقت نياورد و پرسيد: ميشه يکي ما رو هم روشن کنه؟
سارا گفت: روشن کردن شما وظيفه ي ما نيست.
گفتم: خيلي بيشعوري. بسه ديگه. شهرزاد جان! نگاه کن هيچ اتفاق خاصي نيافتاده. مامانم مي دونه اما شماها پيش ماماناتون دهن ها قرص. باشه؟ ببين يه آقاي بيست و سه ساله است که من دارم روش يک سري تحقيق مي کنم.
شهرزاد و باران با هم گفتن: چي؟
-: نه نه. اشتباه نکنيد تو چت روم. در ضمن زن داره. فقط من اين جا نقش يک آدمي قصد داره زندگي يه آدم تو باتلاق رفته رو نجات بده دارم. زنش، زن سالمي نيست. اون هم به خاطر علاقه زيادي که بين اينا بوده بعد از يک مدت که فهميد دختره، دختر درستي نيست شوکه شده. به همين علت از زندگي سير شده.
سارا گفت: طنين هم مي خواد بره جاي خاليه زن روزبه جون رو پر کنه.
-: سارا خفه شو. 1300 بار بهت گفتم بين من و روزبه فقط رابطه ي خواهرانه و برادران است. منحرف.
باران گفت: ميشه عين آدم توضيح بدي؟
و من داستان رو بدون جا انداختن يک حرف براشون گفتم.
شهرزاد دختر به شدت احساساتي بود. بعد از شنيدن زندگي روزبه اشک در چشماش جمع شد و گفت: الهي. طنين کمکش کن. گناه داره.
سارا گفت: اين جور کمک کردن ها به صورت گاماس گاماس صورت مي گيرد. اول مثل خواهرش. بعد مثل دوستش. بعد مثل نامزدش بعد به عنوان همسرش و بعد از گذشت نه ماه به عنوان مادر بچه هاش. خوبه سلسله مراتب جالبيه.
سارينا يک تو سري باحال نثار سارا کرد. سارا در حالتي که سرش را مي ماليد گفت: راستي اسم دوستش چي بود؟ خودش که نسيبمون نشد حداقل دوستش نسيبمون بشه.
من به ياد حرف روزبه که از نيما تعريف مي کرد افتادم خنده ام گرفت. گفتم: اتفاقاً زوج هنري مناسبي مي شيد.
باران گفت: طنين ما نرگس رو نديديم اما واقعاً حرفاش درسته! اون ميدونه؟
-: آره.ميگه بيخيالش شم. مي ترسه مثل امير بخوام سر کارش بزارم.
باران با لرزشي در صدايش گفت: طنين ممکنه اين پسره 24 ساله يک مرد 60 ساله باشه. تو از اون مطمئني؟
-: خوب باشه. چي مي شه؟
-: طنين . . .! خوب . . . اگه اين طوري باشه ممکنه تو براش . . ..
با آرامش کامل گفتم: باران هر کي ندونه شما ها مي دونين اولين بارم نيست که رفتم تو چت روم. در ضمن آدم دروغگو کم حافظه هم هست. وقتي تو چت روم بعد از تقريباً دو ماه دوباره بهش ميگم فلاني ام مي شناسه و دوباره همون مشخصات قبلي رو ميده ديگه چي مي شه گفت؟
شهرزاد گفت: طنين به هر حال ممکنه اتفاقي بيافته. زياد باهاش صميمي نشو.
سارا دادش در آمد و گفت: عمه من بود همين الآن گفت ]با لحن خاصي که قصد داشت اَداي شهرزاد را در بياورد[ الهي. طنين گناه داره کمکش کن.
شهرزاد گفت: اگه راست گفته باشه خب خيلي سختي کشيده. طفلکي دلم براش ميسوزه.
سارا گفت: شما هميشه قدرت خدا سوزش معده داري. حالا اين نه، يکي ديگه.
اون روز کاملا درباره ي روزبه حرف زديم. يک دفعه مادر ها بلند شدند و خاله پرستو با ته لهجه ي شيرين اصفهاني گفت: دخترا خيلي گرم صحبتن. تصميم گرفتين کجا ناهار بخوريم؟
باران گفت: مامان الآن خيلي زوده.
خاله شيدا گفتن: نخير شما مشغوليد. ميدونين ساعت چنده؟
به طور غير ارادي همه ي ما به ساعت مچي هامون نگاه کرديم. با هم گفتيم: ساعت يکِ؟
مامانم گفت: بله.
سارا به مامان گفت: خاله نازي اگه روز معمولي بود و دخترتون ما رو به حرف نمي گرفت تا الآن ده بار به ساعت ديواريه طنين نگاه کرده بوديم يا گشنمون شده بود.
و همه بلند شديم و به سمت بيرون آلاچيق رفتيم. من عادت داشتم ساعت هايي انتخاب کنم که يا خيلي ظريفن که معمولاً مال مهماني هاي رسمي بود يا صفحه هاي خيلي بزرگ داشت که معمولاً اونا رو دستم مي کردم. منظور سارا از ساعت ديوار طنين کنايه به ساعت بزرگ من بود. به نزديک ترين رستوران اونجا رفتيم. طبق معمول مادر ها در يک ميز و ما در يک ميز ديگر که به ميز آن ها ديد داشت ولي دور بود نشستيم. سارا طوري نشست که مادر ها نتوانند او را ببينند. من در کنار سارا، در صندلي بغل من کيف هايمان، صندلي بعد سارينا و درست رو به روي سارا، باران و شهرزاد نشسته بودند. بعد سفارش غذا و کلي بگو و بخند در حالي که من با منو موشک درست مي کردم صداي باز شدن در و صداي چند کفش با عث شد صداي ما پايين تر بيايد. بي توجه به افراد جديد با موشکم سرگرم بودم که بازوي سارا در کمرم کوبانده شد. سرم را بالا گرفتم و با اخم سارا را نگاه کردم. سارا با اشاره اي که کسي نفهمد به من اشاره کرد رو به رويم را نگاه کنم. به محض بلند کردن سرم با چهار جفت چشم مواجه شدم.درست در ميز بغلي و رو به روي من و سارا 4 پسر آراسته و خوش رو نشسته بودند. لبخند از روي لب هاي سارا محو نمي شد و چشمش روي ميز ماسيده بود. با اخم نگاهي به پسران انداختم و زير گوش سارا با خشم گفتم: خودتو جمع جور کن. پسر نديده. غذا را آوردن وما مشغول غذا خوردن شديم. يکي از پسر ها که درست رو به روي من قرار داشت با خنده اي و به صورتي که ما حرفش را بفهميم گفت: چه خانوم هاي نازي! مياين بريم بازي؟
از لحن حرف زدن آن پسر به شدت متنفر بودم و معمولاً به طور نا خواسته نمي توانستم جواب پررويي هاي کسي را ندهم. تا خواستم دهان وا کنم سارا از زير ميز به پاي من زد.با غيض نگاهي به پسر انداختم. سارا با صدايي بلند گفت: چه قدر مگس اينجا زياده!
پسر که متلک سارا را گرفته بود لب ور چيد و صاف نشست. دوستانش مي خنديدند ولي باران که هنوز موضوع را نگرفته بود گفت: خب تابستونه ديگه.
شهرزاد گفت: توقع نداري که به خاطر اومدن شما ورود مگس و پشه رو قدغن کنن؟
سارينا برگشت و به محض ديدن پسر ها سريع صورتش را برگرداند. او تازه منظور سارا را فهميده بود و شروع به خنديدن کرد. يکي ديگر از پسر ها گفت: مگس چو مگس ببيند خوشش آيد.
اعصابم خرد شده بود. به محض تمام شدن غذا بيرون رستوران رفتم و سارا هم به دنبالم آمد.
-: چته ديوونه؟
-: حرف نزن که به جاي اونا تو رو ميزنم.
سارينا و باران و شهرزاد هم آمدند و منتظر آمد مادر ها شديم. با صداي در سرم را بالا آوردم و به جاي مادر هايمان اون بي سرو پا ها رو ديدم. شاکي شدم. همون پسري که تو رستوران متلک انداخت جلو آمد و دستش را دراز کرد و گفت: من سيامک هستم. افتخار آشنايي با چه کسي رو دارم؟
شهرزاد و باران تازه فهميدن که چرا جوش آوردم براي همين ساکت شدن. سارينا پشت من ايستاده بود و سارا در کنار من. خانواده ي دوستانم مي دانستند که من بي دليل عصباني نمي شوم و مي توانم گليم خودم رو از آب بيرون بکشم. پس وقتي من را عصباني مي ديدند سعي داشتن طرف دعوا را يک جور قانع کنند که کوتاه بيايد وگرنه من هيچ گونه کوتاه بيا نبودم. زير دست پسر زدم و گفتم: افتخار آشنايي با عمت رو داري.
دوستان آن پسر که از بر خورد من با دوستشان خنده شان گرفته بود جلو آمدند و يکي از ان ها گفت: سيا بي خيال. داري بد کنف مي شي.
سارينا که خنده اش گرفته بود پشتش را به آن ها کرد و ريسه رفت.
عصباني تر از قبل گفتم: ببين پسر جواب سوال هاي منو درست بده.
پسر به نشانه ي اطاعت تعظيم کرد و گفت: ما از اول در خدمت بوديم.
گفتم: مو هات را دوست داري؟
پسر با بي تفاوتي گفت: آره.
-: سرتو چطور؟
-: معلومه ديگه.
-: پس تا از دست نداديشون دمتو بزار رو کولت. هررري.
-: آخه چرا؟
-: چون جونت درآد.
-: اعصاب نداري ها!
-: پس تا اخلاق گَندم از اين بيشتر شکفته نشده گمشو.
يکي ديگر از پسران گفت: تو گمشو.
با خنده اي عصبي گفتم: گم نمي شم.آدرس خونه مون رو بلدم.
پسرها که گويا تير شان به هدف نخورده بود حاضر جوابي مي کردند.
سارا از عاقبت دعوا مي ترسيد. گفت: تورو خدا کوتاه بيا.
با صدايي بلند گفتم: از بس جوابشون رو نداديم پررو شدن ديگه. فکر کردن چون پسرن مي تونن هر غلطي که دلشون خواست بکنن.
يکي از پسرا گفت: دختر تو اين سن و سال به پررويي تو نديدم.
با تمسخر گفتم: مگه تو مي دوني چند سالمه؟
سيامک گفت: هيچي نداشته باشي. هفده سال رو داري.
از قاطعيت حرفش خنده ام گرفته بود. گفتم: ميدونيد چي خنده داره؟ که شما پسرا خودتون رو علامه دهر مي دونيد و نفهميديد يک دختر 14 ساله داره دستتون ميندازه.
چشماشون از حدقه در آمده بود. سيامک گفت: بچه ها بياين بريم. طرف بچه اس.
يکي از اونا گفت: الآن که 14 سالشه اين جوريه 24 سالش بشه چه جوري ميشه.
تا خواستم جوابش را بدهم مامان از در خارج شد و گفت: دوباره کي چي گفته؟
سارا گفت: پسره بي ادبي کرد جوابشو گرفت.
مامان که از دست کاراي من جون به لبش رسيده بود گفت: نمي شه تو جواب ندي؟
با عصبانيت گفتم: از بس دخترا به خاطر حفظ نجابتشون لال شدن و هيچي نگفتن پسرا پرو شدن ديگه! چرا دخترا بايد به خاطر پسرا تو خودشون خرد بشن؟ چرا بايد هميشه کسي که کوتاه مياد ما باشيم؟ چرا به خاطر جاه طلبي بي پايان پسرا دخترا از آزاد بودن منع بشن؟ چرا وقتي هميشه مقصر پسران دخترا رو توي مضيقه قرار ميدين؟
سارا پشتم را گرفته بود و من را مي کشيد و در گوشم هيس هيس مي کرد. خاله پرستو زير گوش مامان گفت: کاش تا آخر عمرش بتونه حقش رو پس بگيره.
باران برگشت و گفت: منظور؟
خاله شيدا گفت: منظور خونه ي شوهرشه.
سارا با لودگي گفت: مطمئن باشين طنين پدر طرف رو در مي آره.
و در گوش من گفت: تازه اگه پسره يک بار طعم زنگي مشترک رو چشيده باشه.
با غيض نگاهي به سارا انداختم. منظورش روزبه بود. به هر حال زمان خداحافظي رسيد. سارا گفت: طنين شنبه يادت نره بيايي ها. کلاس بندي نباشي شوتت مي کنن يک کلاس ديگه.
خاله شيدا به مامانم گفت: نازي جون ديگه خداحافظ تا يکشنبه.
خاله مهسا به خاله شيدا گفت: شيدا جان چرا به اين زودي ميري؟
خانم شيدا گفت: مهسا جان شهروز امروز بايد بره يک سر دانشگاه. اون از کنکورش که پدرمون رو درآورد اين از دانشگاهش. خدا کنه شهرزاد عين شهروز نشه. پسره خيلي بي هوا است. دفعه پيش با دوستش رفته بود مثلاً کتابخانه اومده خونه ميگه تو راه درکه آينه ي ماشين گير کرد به ماشين بغلي شکست. بايد برم خودم برسونمش دانشگاه.
مامان گفت: جوونن ديگه. اشکال نداره.
خاله پرستو گفت: خوب شد خودش چيزيش نشد. آخه . . .
صداي مادر ها آرام و در يک لحظه همه خنديدند. خاله شيدا خداحافظي کرد و رفت. بعد از آن خاله پرستو گفت: خب من هم ديگه برم تا اين دوتا پسر خونه را آتش نزدند.
مامان گفت: پرستو جون بابک و برديا ديگه بزرگ شدن. تو ديگه چرا؟
خاله پرستو با تأسف گفت: درسته مثلاً يکشون 18 و ديگري 20 سالشه. اما بابک اصلاً آرام نيست. نمي دونم به کي رفته؟
بابک برادر بزرگ باران و برديا برادر کوچک باران هستند و هر دو از باران بزرگ ترند.
شهروز هم برادر بزرگ شهرزاد است. با رفتن خاله پرستو خاله مهسا لطف کردن و تصميم به رساندن ما گرفتند. در راه من و سارا از روزبه حرف ميزديم و سارينا که امسال سال اول راهنمايي بود در باره ي سختي مدرسه با مامان و خاله مهسا صحبت مي کرد. حدود ساعت سه و نيم به خانه رسيديم. استراحت کردم و به فکر اولين روز مدرسه افتادم.
تابستان تمام شد و آغاز اولين روز مدرسه و ادامه ي ارتباط من و روزبه. تقريباً براي هم مثل خواهر و برادر بوديم و بيشتر درد و دل هايمان را با هم مي کرديم و هيچ مشکلي نبود. مهتاب و ماهسار به شدت من را مورد تمسخر قرار مي دادند چون فکر مي کردن روزبه هيچ شخصيت خارجي ندارد و يک پسر خود را اينگونه جلوه مي دهد. حرف هاي کنايه دار مامان نشان از دل ناراضي اش به اين ارتباط بود. نرگس دائماً مرا نصيحت مي کرد و از وجود روزبه مرا مي ترساند. در صورتي که من با روزبه هيچ رابطه اي نداشتم جز يک ارتباط پاک. روزبه از خانواده اش و نيما و اتفاقات روزانه اش برايم مي گفت. به قول خود روزبه از مرگ قطعي نجاتش داده بودم. روز هاي سختي براي من و او بود. با وجود درس آمادگي براي ثبت نام در دبيرستان هاي خوب هر روز از ساعت 4 تا ساعت 5 با روزبه چت مي کردم. روز هاي اول مدرسه چنان به سرعت گذشت که تا چشم باز کردم برنامه امتحاني ترم اول رو به رويم بود. از روزبه خواستم تا ايميلش را به من بدهد چون تمام امتحانات پشت سر هم بود و سر بعضي درس ها مي توانستم به کار هايي جز درس بپردازم. برنامه روزانه ي روزبه برايم جالب بود. مثل پسران منضبط برايم شرح مي داد که چه اتفاقي برايش افتاده است. امتحانات را با سختي ولي به هرحال تمام کردم و ترم اول را به اتمام رساندم. سارا و باران سخت مشغول درس خواندن و شهرزاد هم به دنبال کار هاي دبيرستانش بود و ما را از مدارس خوب آگاه مي کرد. من هم روز هاي شنبه کلاس برنامه نويسي داشتم و هيچ تلاش اضافه اي براي آماده کردن خودم براي امتحانات ورودي نداشتم چون معتقد بودم اگر به طور اتفاقي در يکي از مدارس مورد نظر قبول مي شوم و نتوانم زياد درس بخوانم خودم، خودم را زير سوال برده ام و هميشه با معلومات ذهني خودم اين گونه امتحانات را مي دادم. روزبه سعي داشت مرا بيشتر به درس خواندن تشويق کند و مي گفت که ما ايميل هم را داريم و مي توانيم با هم از اين طريق ارتباط داشته باشيم اما من مي گفتم که چت روم بهتر از ايميل است و زير بار نمي رفتم.

امتحانات تمام شد و طبق قولي که مامان بهم داده بود برايم جشن تولدي گرفت که خيلي به من و دوستانم خوش گذشت. آن روز به اتفاق بعضي از دوستانم مثل سارا و باران و سارينا و شهرزاد به چت روم رفتم و از روزبه به خاطر اينکه نمي توانستم آن روز با او چت کنم عذر خواهي کردم. تا ساعت 11 شب که تمام بچه ها رفتند و فقط خودمان پنج نفر بوديم دائماً در حال رقصيدن بوديم و گاهي مامان که از علاقه ي من نسبت به عماد که يکي از پسر هاي فاميل او مي شد خبر داشت و از بعضي از دستور العمل هاي آشپزي او استفاده کرده بوديم متلک مي انداخت و باعث خنده ي دوستانم مي شد. عماد يکي از کساني بود که به خاطر بعضي از موقعيت هاي فاميلي نمي توانستم با او زياد ارتباط صميمي داشته باشم. عماد از من هشت سال بزرگ تر بود و دوست دختري داشت که گويا قصد ازدواج با او را داشت. اون روز اولين ملاقات دوستان من با مهتاب و ماهسار و نرگس بود. برايم برخوردشان جالب بود. چون نرگس از رفتار موقر و خانمانه ي باران خوشش آمده بود و با سارا مشغول خنديدن به من بودند. نرگس تبعاً به خاطر سنش بيشتر با مهتاب و ماهسار گرم گرفته بود و مهتاب و ماهسار و نرگس به اين نتيجه رسيدند که هيچ کدوم از آدم هايي که با هم چت ميکنند حرف راست به هم نمي زنند و اگر وجود شخصي به نام روزبه هم واقعي باشه حرف و تعريف هايش از خود دروغي است. بعد از ساعت 11و رفتن آخرين مهمان ما پنج تا به سمت اتاق من هجوم برديم. باران گفت: طنين، ايميل هاتو امروز چک کردي؟ مامان و بابا بهت تبريک گفتن؟
خسته جواب دادم: نمي دونم. نه امروز وقت نداشتم.
شهرزاد گفت: خوب الآن بريم.
باران کامپيوتر را روشن کرد و به اينترنت وصل شد و از من خواست تا رمز ايميلم را وارد کنم. باران از روي صندلي بلند و من نشستم. وقتي صفحه ايميل هاي دريافتي باز شد اولين چيزي که توجه سارا و باران را جلب کرد اسم روزبه بود. سارا بر سرم کوبيد و گفت: خاک بر سرت. ايميلت هم دادي بهش؟
با ناراحتي و کوفتگي گفتم: نمي دونستم بايد از تو اجازه بگيرم.
شهرزاد پيله کرد و گفت: بايد باز کني ببينيم چي برات فرستاده!
من هم قول دادم که بعد از جواب دادن ايميل خانواده ميثاقي تمام ايميل ها را نشانشان دهم. وقتي بعد از جواب ايميل آن ها دوباره به صفحه ي اصلي ايميل برگشتم ديدم پيامي جديد از روزبه دارم. سارا موس را از دستم قاپيد و سريع ايميل را باز کرد. روزبه نوشته بود:
باسلام به طنين، خواهر عزيزم:


با اينکه مرا از روز تولدت مطلع نساخته بودي
و من از دستت براي اين کارت ناراحت شدم ولي رسم
دوستي اين نيست که بي معرفتي رو با بي معرفتي
جواب داد. پس تولدت رو بهت تبريک مي گم و
آرزوي بهترين ها را برايت دارم.

برادر تو:


روزبه


سارا که باور نمي کرد هنوز روزبه مرا به عنوان خواهرش دوست دارد با خواندن ايميل گفت: دمش گرم. با اين کارش حال کردم.
باران گفت: پسر فهميده ايه.
و شهرزاد که هنوز بغض گلويش را بسته بود گفت: بازم به معرفتش. خيلي آقاس.
سارينا گفت: مثل خواهر کوچکش باحاله. مامان وارد اتاق شد و گفت: طنين، امشب دوستات خونمون مي مونن. از خانواده هاشون اجازه گرفتم.
مامان تا خواست از اتاق برود صدايش زدم و ايميل روزبه را نشانش دادم. مامان گفت: والله چي بگم؟ فقط اميدوارم ختم به خير بشه.
مامان از اتاق خارج شد. باران گفت: مامانت هنوز مشکوکه؟
با خستگي گفتم: نه ولي عين بقيه مادر ها نگران آينده دخترشه.
سارينا با تعجب پرسيد: روزبه نمي دونه تولد تو بهمنه نه اسفند؟
من تولدم رو به علت اينکه در امتحانات بود نگرفتم به همين دليل به بعد موکول شد.
-: نه نمي دونه.
سارا گفت: پس هفت ماهه شما درباره چي زِر ميزنيد؟
-: درباره خودمون. کار هامون. روزبه خيلي سعي داره من رو به درس خوندن مجبور کنه. اما من گوش نمي دم.
شهرزاد گفت: تو اين مدت عکسي ازش نگرفتي؟
-: نه.
شهرزاد گفت: روزبه زن داشت. آره؟ اون هيچي بهش نمي گه؟ مثلاً چرا با توچت مي کنه. طلاقش داده؟
-: نه. آخه فريبا پيش روزبه زندگي نمي کنه. اون تهرانه تو خونه اي که با روزبه توش زندگي مي کرد زندگي مي کنه.
-: چرا طلاقش نمي ده؟ مگه نمي گه مايه عذابشه؟
-: چرا دو سه بار ازش پرسيدم ميگه بيخيال. مي پيچونه.
-: مشکل داره؟
-: کي؟
-: روزبه.
-: از چه لحاظي؟
-: مي تونه پدر بشه؟
-: آره.
باران با چشماي از حدقه در آمده گفت: ازش پرسيدي؟
سارا گفت: آره ديگه. پس بهش الهام شده؟
با اعتراض گفتم: مگه من مثل تو بي حيام سارا؟
سارا دستش را به کمرش زد و گفت: پس از کجا ميدوني؟
-: يک بار گفت که فريبا از اون باردار بوده و بدون اطلاع اون بچه رو انداخته.
سارا گفت: پس دختره خيلي نا مروته. چرا روزبه ازش خوشش آمده؟
-: عشق در يک نگاه. برات که قبلاً گفتم.
-: آره ولي خوب با عقل جور در نمياد. آخه وقتي با فريبا ازدواج کرده بيست سالش بوده. پس فريبا چند سالش بوده؟
-: نمي دونم.
-: بهش ايميل بده ببين مي تونه امشب بياد چت روم؟
-: ايميلش رو احتمالاً فردا چک مي کنه.
-: تو ايميل بده. شايد الآن داره ايميلش رو چک مي کنه.

به روزبه ايميل دادم
اگر اشکالي نداره و قبل از ساعت 1 بامداد
امشب مي توني بياي چت روم؟

طنين
و ارسال کردم. پشتم را به کاميپوتر کردم و با سارينا مشغول به حرف زدن درباره ي مهماني ان شب شديم. باران و شهرزاد و سارا هم مشغول حرف زدن درباره ي روزبه شدند. ده دقيقه نگذشته بود که باران به مانيتور نگاه کرد و گفت: بچه ها روزبه ايميل داده.
از تعجب خشکم زده بود. سارا ايميل را باز کرد و گفت: نوشته بريم.
سارا وارد چت روم شد و اتاق جوان را انتخاب کرد و با اسم طنين وارد شد. به محض ورود PM روزبه براي من باز شد.
نوشت: شب به خير.
سارا نوشت: به روزبه خان من سارا دوست طنين هستم. معرف حضور هستم؟
روزبه زد: ولي طنين به من ايميل داد!
-: بله ولي طنين الآن نعشه است. حال نداره براي همين من مزاحم شدم. اگر مزاحمم برم؟
-: نه. طنين، مشکلي براش پيش آمده؟
-: نخير سرومرو گنده اينجاست ولي از بس رقصيده حال نداره. شما نگران نباشيد.
-: ممنون که اطلاع داديد. خودش اونجاس؟
-: بله.
-: ميشه با خودش چت کنم؟
-: بله.
-: ممنون.
پشت کامپيوتر نشستم. زدم : سلام پسر خوب!
-: سلام خواهر بي معرفت.
-: ببخشيد دير گفتم. پيش نيومده بود که بگم.
-: باشه. چي شد گفتي بيام؟
-: راستش براي دوستام سوال پيش آمده بود.
-: چه سوالي؟
-: مي خوان بدونن وقتي با فريبا ازدواج کردي اون چند ساله بوده؟
-: چرا براي دوستات اين سوال پيش آمده؟
-: نمي دونم.
-: اون 19سالش بود.
-: باران مي خواد بدونه چرا طلاقش نمي دي؟
-: واقعاً باران مي خواد بدونه يا خودت؟
-: به جون مامانم، باران. من ديگه اين سوال رو ازت نمي کنم. چون دو سه بار از جواب دادن طفره رفتي. حتماً نمي خواستي بگي!
-: مي شه جواب ندم.
-: باران مي پرسه چرا؟
-: چون اين يکي از نقطه ضعف هاي آقايونه شايد هم فقط من.
-: سارا ميگه لطفاً بگو.
-: چون نمي تونم يک سري از مسائل رو هضم کنم و فراموش کنم!
-: شهرزاد ميگه چه مسائلي؟
-: سخته چهار سال از زندگي تو به خاطر يک نفر بسازي و همون يک نفر تمام اون لحظه ها رو نابود کنه. من به خاطر فريبا همه چيز رو تو گذشته ام ، چه خوب چه بد فراموش کردم تا با اون باشم. اما اگه اون چهار سال رو هم که فقط و فقط به خاطر اون زنده بودم فراموش کنم ديگه هيچ چيز برام نمي مونه. ميشم يک آدم بدون گذشته.
-: سارا ميگه واضح بگو!
-: واضحش اينکه دوستش دارم. خيلي. بي اندازه.
بعد از خواندن PM روزبه براش زدم که: پس چرا بر نمي گردي پيشش؟
-: اين حرف از طرف کيه؟
-: خودم.
-: من يک مَردم. خيلي براي يک مرد سخته ناموسش رو لاي پر و بال مرد هاي ديگه ببينه.
-: تو ديوونه اي روزبه. يعني اونقدر قدرت نداري که يک مدت نذاري جايي بره. کسي رو ببينه. محدودش کني؟
-: نه.
-: چرا؟
-: طنين براي اين گفتم بيخيال. نمي تونم بگم. گير نده.
-: مگه نمي گي مردي؟
-: شک داري؟
-: آره.
-: چرا؟
-: چون مرده و حرفش. مرگ يک بار شيون هم يک بار. مگه نمي گي دوستش داري مگه يک زماني برات نمي مرده. برو پيداش کن بندازش تو خونه. محدودش کن. مي ميري؟
-: اگه شوهرت با تو همچين رفتاري داشته باشه ناراحت نمي شي؟
-: اگه بي خود و بي دليل باشه چرا. اما من هيچ وقت مثل فريبا نمي شم.
-: مگه فريبا چشه؟
-: چش نيست اَبروه. بگم ناراحت نمي شي؟
-: عادت کردم تو هم بگو.
-: روزبه جان حقيقت تلخه ولي فريبا ديگه هر جايي شده. من و امثال من به اون مي گيم خيابوني. تو جامعه ما توي آداب ايراني اين چيز درستي نيست. ميدوني چرا؟
-: چرا؟
-: چون به غيرت شوهر اون زن نگاه مي کنن. پيش خودشون ميگن چرا وقتي اون مرد همچين دختر خوشگلي رو ازش استفاده نمي کنه سر ما بي کلاه بمونه؟ احتمال يک درصد اولين بار خود فريبا دلش نمي خواست اين اتفاق براش بيافتد اما وقتي بي خياليه مردش که تو باشي رو مي بينه ميگه به درک. من خوش باشم کافيه.
-: وقتي فريبا اين کاره شد باباش مردش بود نه من.
-: يعني چند ساله بوده؟
-: 14 سالش. اون شب هم که من و نيما پيداش کرديم يه پسره آش و لاشش کرده بود ولش کرده بود تو خيابان بدون هيچ مُزدي. اون خونه فرشته هم خونه ي خودش نبود خونه يکي از دوستاش بود. اون شب اگه من نبودم يکي از پسراي مجلس داشت خفه اش مي کرد. مي دوني چرا؟ چون مست بود و نمي دونست داره چه غلطي ميکنه. از اون شب ديگه نتونستم بيخيالش بشم ميدوني چرا؟
-: چرا؟ لابد دل سوزي!
-: نه. پسر پاک خانواده فلاحي کنترلش رو از دست داد به جاي اون پسره با فريبا هم بستر شد. چون اون شب به خاطر اينکه اون گند رو بالا آوردم مهموني هاي اين مدلي شده بود برام سرگرمي عرق و مشروب شده بود ذکر روزم. براي اينکه يک شب يه غلطي کردم و ادامش دادم. طنين من هم آدم سالمي نبودم اما تنها کسي که باهاش ارتباط برقرار کردم فقط اون بود.
از هجوم پيام هاي روزبه ترسيدم. فهميد که عصباني شده. هيچي نگفتم. يک ربع بعد براش زدم: ببخشيد. قصد ناراحت کردنت رو نداشتم.
روزبه زد: نه اتفاقاً منو به خودم آوردي. من تند رفتم. خيلي سبک شدم. مدت ها بود درد دل نکرده بودم. از دوستات معذرت بخواه. ساعت دو و نيمه شبه. بخواب. طنين من فردا کمي کار دارم چون نيما مياد اينجا. تا شنبه خداحافظ.
-: خداحافظ. شب خوش.
برام جالب بود. چون تا به امروز از روزبه یک پسر دست و پا چلفتی در ذهنم ساخته بودم. یک پسر که با تمام وجودش می جنگید که به یک دختر پایبند بمونه. میشه گفت تا صبح اصلاً نخوابیدم. ساعت نزدیک شش بود. سارا و سارینا و شهرزاد رو از خواب بیدار کردم تا نماز بخوانیم. باران خودش زیاد اهل نماز نبود. اما تا جایی که من می دانستم بردیا و مادر و پدرش نماز می خواندند ولی بابک بعد از دوره ی راهنمائی کلاً بی دین شده بود. به هر حال نماز را خواندیم و سارینا و شهرزاد که حتی نمازشان را در خواب خواندند به سمت رخت خواب هایشان شیرجه رفتند. سارا هم به سمت تشکش رفت که دقیقاً پایین تخت من بود. من هم به سمت تختم رفتم و دراز کشیدم. چشمانم باز بود اما حرف نمی زدم. سارا صدایش را صاف کرد و گفت: طنین بیداری؟
به سمتش چرخیدم و دستش را در دستم گرفتم و با لبخندی گفتم: بله. تو نمی خوابی؟
-: دیگه نه. نمی تونم. طنین؟
-: بله.
-: می تونم ازت یک خواهشی بکنم؟
-: بکن.
-: انجام میدی؟
-: بستگی داره.
-: طنین. بیخیال روزبه شو.
-: چرا؟
-: طنین خواه نا خواه خیلی حواست بهش جمع شده. نمی گم وابستگی چون می شناسمت. اما دیشب خودت فهمیدی بعد از اینکه روزبه بهت گفت فریبا رو دوست داره، تمام بدنت لرزید؟ فهمیدی عصبی شدی؟ فهمیدی؟
سارینا که هنوز خواب و بیدار بود گفت: مثل تو نفهم که نیست.
سارا با خنده گفت: بِکَپ بابا. ننه غر غرو.
با صدایی آرام گفتم: نه ولی مطمئنم این حس اون حسی که تو فکر می کنی نیست.
سارا ساکت شد. همینطور که دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود، غرق در افکارش بود.
شاید سارا راست می گفت. اما من تا به امروز اون حسی رو که به عماد یا سینا پسر خاله مامانم داشتم نسبت به روزبه نداشتم. من حتی تصور ذهنی ای از چهره ی روزبه نداشتم. چطور می تونستم دوستش داشته باشم؟ سرگرم افکارم بودم که سارا با لباس بیرونش بالای سر من ایستاده بود در گوشم گفت: پاشو تنبل. ساعت هفته. پاشو بریم پارک. یکم راه بریم.
بی چک و چونه از مادرم که خواب و بیدار بود اجازه گرفتم و من و سارا به پارک رفتیم. از دم خانه ی ما تا پارک زرگنده فاصله ی زیادی نبود. با سارا آرام آرام راه می رفتیم. سارا گفت: طنین هنوز سینا و عماد رو دوست داری؟
از حرفش که بی مقدمه بود شکه شدم. پرسیدم: چه طور؟
سارا مِن مِن کنان گفت: همین جوری!
چون از سوال سارا بدم نیامده بود گفتم: راستش سارا دیگه مثل قبل سینا رو دوست ندارم خیلی خودش رو می گیره. شاید هم چون نمی دونه که یکی مثل من داشت براش پرپر می زد. شاید هم به خاطر اینه که این علاقه بر میگرده به سه چهار سالگی من. اما هرچی از سینا بدم میاد یا دوست ندارم ببینمش هر لحظه منتظرم از عماد خبری به طور اتفاقی بهم برسه. شاید هم منتظر کارت عروسی هستم. می دونی بدی این عشق چیه. این زبون بی صاب مونده لال شده حتی نمی توم درباره ی این علاقه بهش بگم. شاید اگر بهش می گفتم و نظر اون رو می دونستم بی خیلاش می شدم و قصر طلایی تو ابر ها برای خودم و اون نمی ساختم. گاهی فکر می کنم، می بینم هیچ کدومشون هیچ چیز ندارن. اما این عماد مهره مار داره. همه دوستش دارند. مامان و بابام می خوان مثال خوبی بزنن میگن عماد رو نگاه کن. البته من هم جدیداً من هم اتو ازش گرفتم. تو خانواده مادر من دوستی با دختر وجه ی جالبی نداره. میگن اون که دوست دختر داره! برای همین جدیداً حرفی ازش نشنیدم.
سارا گفت: از چهار ،پنج سالگیت هم منحرف بودی. آخه کی تو این سن و سال عاشق می شه؟
خندیدم. سارا گفت: طنین دبیرستان چی کار می کنی؟
-: نمی دونم. سارا بیا برگردیم. الآن بچه ها بیدار میشن ببینن ما نیستیم ناراحت می شن.
-: طنین می دونی تو چی داری که همه ی ما دوست داریم با هات دوست باشیم؟ طنین هیچ وقت هیچ کس رو نا راضی نمی ذاری. دل همه رو بدست میاری. حالا می فهمم چرا بنده خدا زوم کرده روتو.
ایستادم. منظور سارا رو نفهمیدم. سارا برگشت و چهره ی من رو دید. یک دفعه دستش را رو دهانش کوباند. زیر لب گفت: خراب کردم.
سارا به راهش ادامه داد. دستش را گرفتم و پرسید: چی؟
سارا ترسیده بود. گفت: باور کن هیچی. امروز خودت می فهمی.
-: سارا با تو هستم. منظور؟
-: بیا بریم. اشتباه شد.
-: سارا بگو وگرنه ، نه من نه تو.
-: طنین بیخیال.
دستش رو ول کردم و به راهم ادامه داد. حتی نگاه به سارا نکردم. سارا هم به راه خودش ادامه داد. دو دقیقه بعد دیدم صدایی نمیاد. پشت سرم رو نگاه کردم. خبری از سارا نبود. پیش خودم گفتم: دیوونه عجب کاری کردی ها. این دختره دیوونه است. الآن گم وگور میشه. در یک لحظه دیدم سارا با آرامش کامل سه تا نان سنگک به دست گرفته داره از توی کوچه ای که نانوایی داشت بیرون آمد. آمد بغلم و گفت: بریم. الآن کنیز های کفگیر خورده از خواب بیدار می شن.
مونده بودم. بزنمش؟ خودمو بزنم؟
گفتم: سارا ذاتاً آدم بی شعوری هستی. ترسیدم.
-: اگه جنبه داری بهت بگم کیه؟
-: کیه؟
-: ببین هنوز شهرزاد هم جواب قطعی از شهروز نگرفته. اما می گفت جدیداً حال طنین رو خیلی می پرسه. دو سه بار هم وقتی شنیده با روزبه چت می کنی عصبی شده.
عین ماست وا رفتم.-: سارا چی می گی؟ شهروز؟
-: آره. اون هم مثل هر پسر امروزی ای نیاز به یک هم زبون داره. خیر سرش 19 سالشه. تازه تو که همیشه شعار می دادی دوستی سالم زیر نظر خانواده اشکال نداره.
-: چرا اما ... . ولش کن نمی خوام درباره اش چیزی بشنوم.
-: یعنی اگه اون هم بخواد تو میگی نه.
-: نه.
به خانه رسیدیم. تا بالا رسیدیم بابا ما را در راه پله ها دید. گفت: آفرین دختر های گلم. می خواستم برم نون بخرم. خوب کردین زود آمدین. طنین نازی داره میز صبحانه را می چینه. برو دختر ها رو بیدار کن. من و سارا بالا رفتیم و سارا کمک مامان کرد و من هم بچه ها را بیدار کردم. بعد از صبحانه به پیشنهاد بابا به همراه خانواده ی دوستانم بریم فشم. ما هم از خدا خواسته آماده شدیم تا به باغ پدر باران در فشم برویم.
توی این پنج سال اخیر که ما چهار خانواده با هم آشنا شده بودیم به هم وابستگی زیادی پیدا کرده بودیم.
داشتم آماده میشدم که یادم افتاد شهروز هم می آید. با هر شکلی که می شد خواستم زیر آمدن بزنم ولی نشد. به هر حال به فشم رسیم. ما در ماشین پدرم بودیم. یعنی من و پدرم جلو و دختر ها عقب. تا فشم بابا با ماشین عمو کوروش که بابک پشت فرمان آن نشسته بود به شوخی کورس گذاشته بود که شهروز و بردیا در ان ماشین بودند. بابک پسر بدی نبود. یعنی پسر خوبی هم بود ولی گاهی از روی لج بازی کار هایی می کرد که زیاد جالب نبود. عمو کوروش و عمو سروش و عمو بهرام در یک ماشین و مادر ها هم در یک ماشین بودند. هر بار که ما سفر یا پیک نیکی می رفتیم یکی از پدر ها وظیفه داشت که به دختر ها باج بدهد.
وقتی رسیدیم ساعت 10 بود. بابا و عمو کوروش پدر باران مشغول تدارکات ناهار بودند و عمو بهرام پدر سارا و عمو سروش پدر شهرزاد هم قصد داشتن برای خرید میوه و تنقلات به خرید بروند. بابا و عمو کوروش جوجه ها را به سیخ می کشیدند و بابک هم داشت آتش برای کباب کردنشان درست می کرد. مادر ها هم سالاد و ظرف و این جور وسایل را آماده می کردند. ما دختر ها هم یکی یک چوب به دست گرفته بودیم و در حیاط بزرگ باغ راه می رفتیم. بردیا تا ما را دید گفت: به به. خانوما. خسته نشید.
با پررویی گفتم: نه از کتاب درسیه شما سنگین تر نیست.
همه خندیدیم. بابک گفت: من موندم تو این زبون رو نداشتی چی کار می کردی؟
گفتم: وایمیستم و بر و بر تو رو نگاه می کردم.
بابک که سر و زبان خوبی داشت گفت: آره دیگه. نه که زیاد خوشگل دورو برتون نیست. باشه نگاه کن اما وقت قبلی بگیر چون سرم خیلی شلوغه.
با چوب دنبالش کردم. هر چه قدر دیویدم نتونستم بزنمش. عمو بهرام تا رسید گفت: دوباره که اینا مثل موش و گربه به هم می پرن. چی شده؟
سر چوبم به دست بابک خورد. دستش رو گرفت و گفت: آخ آخ. عمو جون گربه ی خیلی بی چشم و رویی هم هست.
من هم که نفسم بند آمده بود دستانم رو سر زانو هایم گذاشتم . گفتم: آره عمو. موشش هم از اون موش آزمایشگاهی هاست. پررو. بهش تقویتی میدین خاله اینقدر تند می دوئه؟
خاله پرستو گفت: نه. بابک دخترم رو اذیت کنی من میدونم با تو.
بابک آمد و در گوشم گفت: چیز خورشون کردی اینقدر دوست دارن؟
-: نه پسر خوب. ترجیح میدن به جای پسر دختر داشته باشن. آخه از پسر خیری ندیدن.
همه مرده بودن از خنده. ناهار خوردیم و دوباره من و بابک شروع کردیم. ساعت پنج ونیم بود. قصد رفتن کردیم. همه داشتن خداحافظی می کردن. دخترا بابت مهمانی دیروز و امروز از مامان تشکر کردن وبه سمت من آمدند. شهروز و بردیا که آن روز کمتر حرف زدند و فقط می خندیدند با بابک به سمت ما آمدند. داشتیم خداحافظی می کردیم که سارا گفت: طنین فکر کنم اولین روزیه که بدون فکر روزبه گذروندی؟ آره؟
تازه یادم افتاد که امروز هیچ خبری از روزبه نداشتم. غیر ارادی دستم رابه صورتم زدم.
باران گفت: حرص نخور. امروز نیما میره اونجا.
بابک و بردیا با هم گفتند: تو از کجا می دونی؟
گفتم: غیرتی نشین واسه من که می دونم آخر بی غیرت هایین. دیشب من بهش گفتم.
کمی آرام شدم ولی همش در دل می گفتم اگر امروز روزبه بیاید چت روم و من نباشم؟
بلاخره به خانه رفتیم و من سریع به اینترنت رفتم. در چت روم نبود. البته منطقی هم نبود که آن جا باشد چون ساعت 7 شب بود. اما وقتی ایمیل هایم را باز کردم ایمیل روزبه را دیدم. بازش کردم. نوشته بود


دوباره دیر کردی طنین خانوم.
اشکالی نداره که دیر می کنی اما اگر یک روزی
احساس کردی مزاحمم بهم بگو.

تا فردا ساعت چهار به خودم لعن فرستادم که چرا به روزبه نگفته بودم چون دوست نداشتم چنین فکری بکند. ساعت یک ربع به چهار در چت روم رفتم. واقعاً از دست خودم عصبانی بودم. ساعت چهار روزبه وارد چت روم شد سریع برایش زدم
-: سلام. بابت دیروز معذرت می خوام. یک دفعه ای شد.
روزبه زد: علیک سلام. وایسا برسم! بعد. مگه من باز خواستت کردم.
-: نه ولی باور کن من واقعاً نمی تونستم بهت خبر بدم.
-: چرا؟
-: دیروز رفتیم باغ پدر باران. تا ساعت پنج و نیم اونجا بودیم. در ضمن اصلاً من نمی خواستم برم. مامان گفت زشته نیای. من هم رفتم. ساعت ده اونجا بودیم.
-: خوب بود؟
-: آره. کلاً با خانواده های دوستانم به ما خوش میگذره.
-: طنین می دونی چند وقته دلم برای یک پیک نیک رفتن با خانواده ام تنگ شده؟
-: روزبه تو واقعاً خودت نمی خوای بری پیش خانوادت. اون ها هم مطمئناً دلشون برای تو تنگ شده.
-: می ترسم. می ترسم دیگه من را نخوان. من رو پس بزنند. ولش کن. از دیروز بگو.
-: جات خالی بود. کاش تو هم می تونستی بیای.
-: اگه تهران بودم می تونستم بیام؟
-: نمی دونم. راستی تو چرا دیگه تهران نمی یای؟
-: می ترسم دوباره فریبا رو ببینم.
-: تو از دیروزت بگو! نیما اونجا بود. آره؟
-: آره الآن هم اینجاست. نمیره.
-: چرا؟
-: به توچه؟
تعجب کردم. سریع روزبه زد. : طنین معذرت می خوام. دست گل نیما بود.
زدم : میشه با اون چت کنم.
روزبه اسمش تغیر کرد و نیما زد: بله.
-: خوبید آقا نیما؟
-: شما بهترید. با مزاحمت ها؟
-: بله؟ کدام مزاحمت؟
-: این دوست بیکارم رو میگم!
-: آهان. بله. میسوزیم و می سازیم.
-: خانم چه کاریه! والله غرض از مزاحمت برای روزبه خان این بود که می خوام با خودم برای تعطیلات عید از الآن ببرمش شمال. هی خودش رو لوس می کنه میگه نه!
-: چه خوب. چرا نمیاد؟
-: نمی دونم.
-: لطفاً به حرفش گوش نده نیما باخودت ببرش شمال.
-: پس شما چی؟
-: آهان دردش رو فهمیدم. من هم احتمالاً از 28 اسفند تا 12 فروردین سفر هستم. اشکالی نداره. راستی اگر ممکنه توی این سه ماه باقی مونده تا آخر امتحانات من روزبه رو سرگرم کن. چون من بعد از عید خیلی سرم شلوغ میشه. نمی خوام دوباره احساس تنهایی کنه. من هم تمام تلاشم رو می کنم تا هر روز بهش ایمیل بدم.
-: اگه خودش قبول کنه. قدمش رو چشم من و خانواده ام. خواهرم هم که نیست بخواد بهونه کنه.
-: پس لطفاً تمام سعی خودت رو بکن تا ببریش.
اسم نیما عوض شد و روزبه دوباره با من چت کرد.
-: چرا؟
-: چی چرا؟
-: تا آخر خرداد؟
-: روزبه جان بزار با خیال راحت این امتحانا تموم شه تابستان رو که ازمون نگرفتن؟
-: باشه. پس منتظر ایمیل هاتم. درس هاتو خیلی خوب بخوان. معدل بیست ازت می خوام ها.
-: مامانم کم بود تو هم اضافه شدی؟
[FONT=Aria-: آره دیگه. پس فعلاً.[/FONT]
-: خداحافظ.
بعد از بیرون آمدن از چت روم به مامانم خبر دادم که تا اطلاع ثانوی قصد ندارم با روزبه چت کنم. مامانم بی اندازه خوشحال شد ولی به روی خودش نمی آورد. به نرگس زنگ زدم تا با او صحبت کنم.
-: سلام نرگس خوبی؟ چه طوری؟
-: خوبم. چی شد یادی از ما کردی؟
-: ببخش. نمی تونستم. کار زیاد داشتم. در ضمن بچه پررو ما تازه هم دیگر را دیدیم.
-: نه عزیزم روزبه خان شده فکر و ذکرت. گور بابای وقت. اگه 24 ساعت روز هم بشه 25 ساعت شما باز وقت کم داری.
-: نر گس به خدا این طوری نیست. باور کن به خاطر امتحانام هم بهش گفتم تا اول تیر دیگه ارتباطمون قطع بشه.
-: امیدوارم برای خودت دردسر درست نکنی. طنین اینقدر یک دنده نباش. باور کن روزبه اینقدر ها هم پاک و بی عیب نیست که تو به اسمش قسم می خوری. طنین برات نگرانم.
-: نباش. کاری باری؟
-: نه سلام برسون.
-: باشه تو هم همین طور.
دو هفته گذشت. مامانم فکر می کرد که من دیگه از روزبه دل کندم و دیگه اسمش هم نمی آورم . اما نمی دانست که لحظه شماری می کردم که آخرین امتحانم را بدهم. روز 26 خرداد امتحانات تمام شد. روز 27 و 28 خرداد آزمون ورودی مدارس مورد نظر را دادم و از مدرسه و درس فارغ شدم.روز 28 خرداد یادم افتاد که تولد روزبه توی خرداد اما نمی دانستم دقیقاً چه روزی. برای همین برایش ایمیل فرستادم:

سلام به برادر عزیزم ، روزبه.
تولدت مبارک. صد سال به از این سال ها
زیر سایه پدر و مادرت زنده باشی و بهترین ها
برایت اتفاق بیافتد. راستی امتحانتم تمام شد.

با آرزوی بهترین ها برای برادرم
طنین
روز 29 خرداد از صبح تا شب همه خانه ی عمو سروش دعوت بودیم. آن روز بعد از مدت ها دوباره به چت روم رفتم و با روزبه چت کردم. هنوز خانه ی نیما بود.گفت تصمیم دارد خانه ی کرمانشاه را بفروشد دوباره به تهران بیاید. آن قدر از این موضوع خوشحال شدم که سر از پا نمی شناختم. چون روزبه با وجود نیما به زندگی امیدوار تر می شد.
روز 5 تیر ماه کارنامه ام را گرفتم سال سوم را به اتمام رساندم. در تابستان بهترین لحظه ها را داشتم. چون مطمئن بودم که دبیرستان با تمامی دوستانم هستم. با روزبه دائماً در ارتباط بودم. دوباره کلاس های گیتارم را شروع کرده بودم. با دوستان خانوادگی مان دائماً در سفر بودیم و یک سفر هم با عمو محمدرضا و زن عمو سیما و مهتاب و ماهسار رفتیم.
در آن سال یکی از بهترین تابستان های عمرم را داشتم. برای سارا در 7 مرداد تولدی بزرگ گرفتند و اکثر فامیل هایشان بودند. در آن مهمانی با یکی از فامیل هاشون به نام آرمین که مجلس گرم کن جوون ها بود آشنا شدیم و بسیار در کنار او از تولد سارا لذت بردیم. در آن تولد فهمیدیم که آرمین از سارا خوشش می آید و سارینا به یکی از پسر های فامیلشون به اسم شهاب خیلی علاقه داره ولی این موضوع را بروز نمی دهد. شهاب پسر 17 ساله و متینی بود. آرمین هم شیطنت از سر رویش می بارید ولی وقتی سارا او را مخاطب خود قرار می داد خواه نا خواه زبانش بند می آمد و سرخ می شد و سرش را پایین می انداخت. شهروز در تکاپو بود که در هر لحظه ای مرا می دید خودش را به من نزدیک نشان دهد ولی من اصلاً به این مسئله اهمیت نمی دادم. به وضوح تغییرات رفتار روزبه را از وقتی پا به تهران گذاشته بود می دیدم. بسیار شاد و سر زنده شده بود ولی هنوز می ترسید که با خانواده اش رو در رو شود. او خانه ی کرمانشاه را فروخت و برای همیشه به تهران آمده بود ولی در خانه ی نیما با او و مادر و پدرش زندگی می کرد و پا به خانه ی خودش نگذاشته بود. در 7 مهر ماه هم برای سارینا تولدی مختصر گرفتند ولی برایم جالب بود چون از طرف عمو بهرام و خاله مهسا به آن و سارا بلیط برای آلمان هدیه گرفتند و این اتفاق با تعصبات اجتناب نا پذیر عمو جور در نمی آمد. آن دو به همراه خاله یشان برای تعطیلات کریسمس به مدت 5 روز به آلمان می رفتند ولی از الآن بلیط آن روز را در دست داشتند. سال اول دبیرستان بر عکس اکثر سال اولی ها برای من و دوستانم بدون هیچ اُفت تحصیلی ای شروع شد و ما از هر لحظه اش استفاده می کردیم. در دبیرستان دوست جدیدی به نام آوا در میان ما اضافه شد ولی فقط روابط بین من و او و دوستانم بود و خانواده هایمان با هم رفت آمد نداشتند. آوا دختر مهربان و شیطانی بود. به قول خودمان اهل حال بود. روزبه مرا تشویق به درس خواندن می کرد ولی من همان دختر کله شق سابق. شیطنت هایم کم که نشده بود زیاد هم شده بود و مثل قبل در مقابل پررویی پسر ها سکوت نمی کردم. یک بار در تابستان در شمال جلوی عمو ها و بابام با یک پسر چنان دعوایی راه انداختم که تا عمر داشت از شعاع پنج متری هیچ دختری رد نشود. آن روز خیلی عصبانی شده بودم. حتی در سفر هایمان با بابک هم دعوا کردم چون مثل پسر های الاف به هر دختری می رسید متلک بارانش می کرد. بابک دیگه بابک قبل نبود. یک روز که همه ی جوون ها داشتیم لب ساحل راه می رفتیم دیدم سیگار می کشه. از باران پرسیدم: مامان و بابات می دونن؟
باران با حالتی سرشار از خجالت و شرمندگی گفت: آره. نمی دونم این به کی رفته. دو سه بار بابا دعواش کرده ولی خیلی پررو شده و به بابا گفت این سیگاره، اگه اذیتم کنید خانواده ی میثاقی رو بی آبرو می کنم.
خانواده ی باران خانواده ی بسیار متشخصی بودند و همیشه هم از لحاظ علمی و هم از لحاظ تربیت فرزند زبان زد بودند. ولی بابک یک استثنا در این خانواده بود. به سمتش رفتم و سیگار را ازش گرفتم و کلی با او اول حرف زدم ولی او با حرف منظورم را نمی فهمید و مجبور شدم با او دعوا کنم.
در یک چشم به هم زدن سال تحصیلی به اواسطش رسیده و ما در حال درس خواندن برای امتحانات ترم اول. واقعاً لحظه ها مثل باد می گذشت. آن سال عمو کوروش باران و شهرزاد که هر دو در آذر ماه با تفاوت 8 روز که باران بزرگ تر بود در روز تولد شهرزاد یعنی 29 آذر تولد با شکوهی در فشم برای آن دو گرفتند. خیلی تولد خوبی بود. آن سال بهترین جشن هایی که داشتیم جشن تولد دوستانم بود. آن سال مادر و پدرم به خواست خودم تولد بزرگی برای من نگرفتند چون از آن ها خواسته بودم که هدیه تولدم را که پانصد هزار تومان پول بود همه را برای من کتاب و رمان و فیلم بگیرند ولی آن ها برای من زنجیر طلایی خریدند که قفلی داشت و وقتی قفل را باز می کردیم عکس خودم در طرفی و عکس مامان بابا در طرف دیگر آن بود و با بقیه کادو تولدم برایم کتاب خریدند. آن سال روزبه با پیک برای من کادویی فرستاد که واقعاً مرا خجالت زده کرد. او برایم یک دستبند زیبا و ظریف طلا خریده بود و برایم فرستاده بود. همان شب برای اینکه دلیل این کادوی سنگینش رابفهمم برایش ایمیل دادم :
ممنون بابت کادو. ولی چرا اینقدر زحمت کشیدی؟
فردای آن روز در چت روم روزبه گفت: چون تو زندگی ام را نجات دادی. مثل خواهرمی و بهت مدیون بودم.
اوآخر بهمن ماه سارا یک روز پرسید: راستی طنین تا حالا روزبه رو دیدی؟
گفتم: نه.
-: قیافه اش هم ندیدی؟
-: نه.
-: ازش یک عکس بگیر.
-: باشه ولی می خوای چی کار کنی؟
-: می خوام برم دیوار اتاقم رو پر کنم از عکسش. خب معلومه دیگه. می خوام برو رویش را ببینم.
آن روز از روزبه خواستم یکی از عکس هایش را برایم ایمیل کند. من هم همان شب حتی بدون اینکه عکس را ببینم ان را پرینت گرفتم و دوباره بی توجه به آن عکس ، عکس را در پوشه ای گذاشتم تا فردا به سارا نشانش بدهم.
وقتی رسیدم سارا داشت خاطرات آلمان را برای بچه ها تعریف می کرد. پیش آن ها رفتم و گفتم: یک سورپرایز.
در کیفم را باز کردم و پوشه را در آوردم. عکس را در آوردم.
برای لحظاتی منگ بودم. سارا عکس را از دستم قاپید و بعد از دیدنش او هم مثل من مبهوت شد.
تصور هر قیافه ای را داشتم به جز این!
باران تا دیدش گفت: بابا این که مثل ماه می مونه.
سارا زد پس کله ام گفت: از دستش بدی خودم می رم سراغش. بد کردار مثل عروسک می مونه.
واقعاً چهره محسور کننده ای داشت. چشمان توسی پر رنگ. مو های پر پشت. جذبه مردانه در چهره اش هویدا بود.
بینی قلمی و مردانه. لبانی زیبا. چهار شانه و جذاب. با ته ریشی که سنش را بیشتر 25 سال نشان می داد.
شهرزاد گفت: طنین واقعاً تا حالا ندیده بودیش؟
سارا گفت: چرا بابا. دیشب تو کف چشماش بوده.
با لکنت زبان گفتم: نه باور کنید. همین الآن دیدمش.
آن روز همه ی حرف ها در باره ی چهره ی روزبه بود. سارا پرسید: راستی از تو عکس نخواست؟
-: نه.
شهرزاد گفت: واقعاً تو این یک سال و خرده ای ثابت کرده پسر خوبیه. حداقل مثل بقیه ی پسرها نیست. سریع از طرف مقابلشون عکس بخوان. قرار بزارن. واقعاً مرده.
باران گفت: کاش تنه ی این به بابک خورده بود.
همه ساکت شدند. آوا تقریباً از اتفاقاتی که بین ما افتاده بود خبر داشت و برای همدردی با باران گفت: اشکال نداره. جوونه. سرش به سنگ می خوره. بیخیال.
اما سیلاب اشک روی صورت باران پهن شد. در میان گریه هایش می گفت: کدوم سنگ. احمق. معتاد شده. داره میره سوئد. نمی دونم کی براش دعوت نامه فرستاده اما با کله داره میره. مامان داره دق می کنه. کثافت بی شعور. بابا به اندازه ی ده سال یک شبه پیر شد. دیوونه فردا شب می ره.
من و سارا و شهرزاد از تعجب مانده بودیم گریه کنیم، کاری نکنیم یا به باران دلداری بدیم. بابک! دوست بچگیمون. برادر بزرگمون. معتاد شده بود؟ داشت برای همیشه از پیش ما می رفت؟
برای لحظاتی دلم برای خاله پرستو و عمو کوروش سوخت.
آن روز وقتی به خانه رفتم موضوع را با مامانم و بابام در میان گذاشتم. بابا گفت: پاشید یه سر باید بریم خونشون. شاید بشه این پسره رو نگه داریم. خیلی داره تند می ره. بابا زنگ زد به عمو بهرام و عمو سروش و همه به سمت خانه ی باران راه افتادیم.


وقتی رسیدیم باران در را باز کرد و ما به داخل رفتیم. هنوز وارد پاگرد نشده بودیم که صدای داد های بردیا و بابک به وضوح به گوش رسید. باران که مشخصاً از بغض نمی توانست چیزی بگوید برای همین سلامی کوتاه کرد و رفت و روی یکی از مبل ها نشست. خاله گریه می کرد و عمو مضطرب از این ور هال پذیرایی به آن طرفش رژه می رفت. مامان و خاله ها رفتند پیش خاله و بابا و عمو ها رفتند کنار عمو. من و سارا و شهرزاد و سارینا هم کنار باران ایستاده بودیم. همه بدون هیچ دخالتی به بحث میان بابک و بردیا گوش می دادیم.
بابک-: من میرم که از دست و تو و اون آدم های بیرون خلاص شم اونوقت تو میگی مامان سکته می کنه؟
بردیا-: خیلی پستی. آشغال حداقل 21 سال از زندگیشو برای تو به هدر داده. احمق مادرته.
بابک-: مگه من خواستم؟ خودش خواسته کرده. حالا که من می خوام کاریم نداشته باشه مثل بختک افتاده رو زندگیم؟
عمو کوروش خواست به سمت اتاق بابک که او در آنجا بود برود و گوش مالیش دهد اما بابا و عمو ها جلویش را گرفتند. صدای محکمی همه ی مارا به خود آورد. بابک که مثل حیوانی رَم کرده بود با صدایی که از خشم و خماری می لرزید گفت: آفرین داداش کوچولو. مرد شدی. خوب داری با برادرت تا می کنی. خوب داری از اونایی که اون بیرونن دفاع می کنی. بیا بزن. بزن شاید تخلیه بشی.
صدای او بلند تر شد.
بابک-: پا شو دیگه حیف نون. دلت نمیاد یه آدم خمار رو بزنی. پاشو وگرنه خرد و خمیرت میکنم پاشو دیگه لامذهب.
صدای مشت های پیاپیی که بی هدف به هم می زدند رعشه به وجود همه ی ما انداخته بود. صدای گریه ی خاله و باران در این صدا ها محو شده بود. باران بلند شد که به سمت در اتاق بابک برود ولی تا بلند شد در اتاق باز شد و بردیا مثل یک عروسک با صورت خونی روی سنگ ها سر خورد.
تا خواست بلند بشه عمو سروش و شهروز به سمتش رفتند و بلندش کردند و بابا و عمو بهرام به سمت بابک رفتند. بابک عربده زنان گفت: ولم کنید. اینا کم بودن شما ها اومدین؟ اومدین چی رو ببینین. دعوای خانوادگی رو؟ یا اومدین خدا حافظی؟
بابک که مست بود خنده ای از روی بی خیالی کرد و گفت: اومدین پسر ارشد خانواده ی میثاقی که از عرش به فرش رسیده رو ببینین.
بابک هم که دیگر کم آورده بود جملات آخرش را با بغض می گفت. باران از شدت گریه روی زمین نشست و با هق هق گفت: بابک آخه تو چه مرگت شده.
باران نگاهی به صورت خون آلود بردیا کرد و گفت: آخه این حقه که به خاطر اون زهر ماری که خودتو تا خرخره باهاش خفه کردی برادرت رو، پاره ی تنت رو این طوری بزنی. آخه چرا بابک؟
گریه امان باران را گرفت و باران فقط زجه می زد. عمو کوروش به سمت بابک رفت بلندش کرد. بابک با وقاحت تمام نگاهی پر از نفرت را نثار پدرش کرد و گفت: حالم از همتون بهم هم می خوره.
عمو چنان سیلی در گوشش خواباند که برق از سر بابک رفت و پخش زمین شد. عمو با صدایی که مثلاً آرامش دارد ولی از خشم می لرزید گفت: گمشو. بابک برو بیرون که دیگه جای تو، تو این خونه نیست. پاشو برو و دیگه فکر نکن خانواده ای داری.
خاله با صدایی که از ته چاه می آمد و با لحنی ملتمسانه گفت: کوروش.
ولی عمو با قاطعیت به چهره بابک زل زده بود. بابک به اتاقش رفت و با یک کوله ی ورزشی بیرون آمدو رفت. در را چنان کوباند که هر لحظه با خودم می گفتم پنجره ها پودر شدند.
باران دیگه سر از پا نمی شناخت. آنقدر بی توجه به اطرافش می گریست که همه فکر می کردند که بابک همه کس او بوده است. بردیا اول صورت خود و سپس صورت باران را پاک کرد و باران را بلند کرد و گفت: اون ارزش این همه دلسوزی رو نداره باران. تو رو جون داداش گریه نکن.
اما با شندین اسم داداش صدای گریه باران دل هر سنگ دلی را ریش می شد. بردیا او را به اتاقش برد و از ما خواست که به اتاق او نرویم چون می خواست با او صحبت کند. خاله مهسا ، خاله پرستو رو بغل کرده بود و او و بقیه ی مادر ها هم آرام گریه می کردند. عمو که رنگش مثل گچ سفید شده بود گوشه ای نشست. سارینا برای عمو آب خنک آورد تا شاید از عصبانیتش کم کند. من هم فقط به رفتار بابک فکر می کردم و گاهی به سارا و شهرزاد نگاهی می کردم. مامان با بغض گفت: اشکالی نداره. خدا دوستت داشته بهت یک پسر دیگه هم داده. ماشاالله هیچ عیبی هم نداره مثل دسته ی گله. جای خالی اون رو هم پر می کنه.
عمو گفت : کدوم پسر؟ ما از اولش هم یک پسر داشتیم. دیگه نمی خوام اسم اون بی حیای وقیح رو بشنوم.
همه ساکت شدند. بردیا از تو اتاق باران گفت: شهرزاد. یک دقیقه بیا.
شهرزاد رفت و چند دقیقه بعد برگشت صورتش مثل گچ سفید شده بود در گوش پدرش چیزی گفت و عمو به سرعت از خانه خارج شد. بردیا چند لحظه بعد باران که بیهوش در کنارش بود را آورد و خواست از در بیرون برود. خاله تا باران را این طور دید گریه هایش به زجه تبدیل شد. عمو دیگر سفید نبود واز بدنش حرارت خارج می شد و قرمز شده بود. شهرزاد به کمک بردیا رفت و باران را به سمت در بردند. بردیا گفت: ما تا صبح میایم. باید ببریمش بیمارستان. خاله نزارید مامان بیاد. اون هم حالش بد میشه.
آن ها رفتند و فقط من و سارا و سارینا و شهروز ماندیم. سارینا به اتاق باران رفت و سارا هم به دنبال او. اما من به اتاق بابک رفتم. توی اتاقش بوی الکل می آمد و آن قدر به هم ریخته بود که شتر با بارش اونجا گم می شد. به سمت میزش رفتم. پودری سفید رنگ روی میزش بود که به آن ها را از هم جدا کرده بود و در کنار آن ها یک نی بود. نمی دانستم که چیست اما از فیلم هایی که میدیدم می دانستم که مواد مخدر است. عصبی شدم. بابک پسر خوبی بود. درسته از همان اول هم سر و گوشش می جنبید اما نه تا حدی که معتاد شود!
به اتاق باران رفتم. سارینا روی تخت دراز کشیده بود. سارا روی زمین نشسته بود و هر دو مشغول فکر کردن بودن. من هم نشستم و فقط به رفتار بابک فکر می کردم. بیچاره باران! بابک برایش مثل یک حامی بود. همه در فکر بودیم که در اتاق باز شد. شهروز هم ناراحت بود. کنار سارا ایستاد. همه به هم نگاه می کردند ولی هیچ نمی گفتند. شهروز طوری من را مخاطب قرار دهد گفت: پا شو بریم پیش بردیا و شهرزاد. بابا خسته بود. من هم فردا دانشگاه کار زیادی ندارم.
می دانستم باز هم قصد دارد که از فرصت ها استفاده کند و مثلاً با من حرف بزند ولی در این موقعیت این رفتارش برایم غیر قابل تحمل بود. به سارا نگاه کردم و گفتم: با سارا برو. یا سارینا. من حال ندارم.
سارا چشم غره ای به من رفت و سارینا گفت: من فردا باید برم مدرسه. تا همین الآن هم بیدارم، خیلی حَرفه.
بلند شدم و به سمت در رفتم و گفتم: من نمی رم. خسته ام.
شهروز از در بیرون رفت سارا بعد از رفتن او گفت: دیوونه که نیست منتت رو الکی بکشه. پا شو دیگه.
با ناراحتی به سالن رفتم و از بابا اجازه خواستم تا به بیمارستان بروم و بر عکس توقعی که داشتم مامان و بابا به شدت موافقت کردند. با ماشین ما به سمت بیمارستان راه افتادیم. تقریباً ساعت 2 بعد از نصف شب بود. خیابان ها هم خیلی خلوت بودند. مدتی بعد شهروز به بردیا زنگ زد و از او آدرس بیمارستان را پرسید. در راه شهروز به کنار خیابان رفت و پارک کرد. از او پرسیدم: چرا نمی ری؟
چیزی نگفت ولی صدای نفسش با لرزشی همراه بود. ساکت شدم. بعد از دقایقی شروع به حرف زدن کرد.
-: بردیا خیلی اصرار داره که خودش اونجا باشه. ما داریم میریم شهرزاد رو بیاریم و من جای بابا اونجا باشم. البته یا من یا تو.
-: پس چرا نمی ری؟
-: کارت داشتم.
احساس غریبی به سراغم آمد. نگاه شهروز روی فرمان ماشین قفل شده بود. چند دقیقه ساکت شد.
سپس گفت: می خواستم بگم...
به شهروز نگاه کردم. صورتش را به سمت من برگرداند. ادامه داد: طنین . . .
اما وقتی در چشمانم نگاه کرد مثل آدم هایی شده بود که گذر زمان را حس نمی کنند. فقط من را نگاه می کرد. انگار چیز دیگری در اطرافش نبود و فقط چشمانش روی من متمرکز شده بود.
گرما به صورتم هجوم آورد و سریع نگاهم را از چشمانش گرفتم. بعد از چند لحظه نگاهش کردم و دیدم که او هم صورتش سرخ شده و دوباره به فرمان نگاه می کند و اخم هایش را در هم کشیده است. بی هیچ حرفی دوباره راه افتاد. آن شب یکی از شب هایی بود که هیچ وقت از خاطر من نخواهد رفت. از چشمانش همه چیز به وضوح مشهود بود. نیازی به حرف زدن نداشت. چیزی که سارا ظرف چند دقیقه به من فهماند خود شهروز در یک نگاه آن را ثابت کرد. اما نمی توانستم نظرم را عوض کنم. او را مثل برادرم دوست داشتم نه چیز دیگر. به هر حال به بیمارستان رسیدیم و وقتی ماشین را پارک کردیم و پیاده شدیم شهروز گفت: طنین بابت رفتار امشب معذرت می خوام ولی یک عمل غیر ارادی بود. امیدوارم با این کارم همه چیز رو نابود نکرده باشم. و به سرعت وارد ساختمان بیمارستان شد.
شهرزاد مثل گچ سفید شده بود. عمو سروش گفت: شهروز این کلید ماشین. شهرزاد فشارش افتاده من این دوتا رو می برم. تو می مونی یا طنین؟
قبل از اینکه از من بپرسد گفت: حال طنین هم خوب نیست. ببرینشون. من و بردیا هستیم.
رفتار آقامنشانه اش به دلم نشست اما...
آن روز هم گذشت و فردا من و سارا فقط مدرسه رفتیم. وقتی آوا فهمید که بابک چه کرده از دستش خیلی شاکی شد و وقتی آن دو فهمیدند که بین من شهروز چه گذشته بسیار خوشحال شدند.
آن روز در چت روم ماجرای روز قبل را برای روزبه گفتم. روزبه انقدر بد وبیراه به بابک گفت که روحش تخلیه شد. آن شب من و شهروز و سارا به فرودگاه رفتیم. شهرزاد از روز قبل بیمار بود اُفت فشار شدیدی گرفته بود و میگرنش عود کرده بود و باران و بردیا هم هنوز بیمارستان بودند چون حال باران اصلاً خوب نبود. اسم بابک را چند بار پیج کردیم ولی خبری از او نشد . نا امید به سمت بوفه رفتیم . سارا سریع دستش را به کتف من زد و گفت: اونجاست.
به سمتش رفتیم. شهروز سلام کرد. بابک اصلاً توقع نداشت که ما را ببیند. هم خوشحال بود هم ناراحت. به سمت محوطه فرودگاه رفتیم. نشستیم. سارا گفت: واقعاً می خوای بری؟
بابک-: نه ولی مجبورم. محیط اینجا آزارم میده. از اطرافیانم بدم میاد.
شهروز-:می دونی از دیشب تا حالا باران تو بیمارستان بستریه؟ می دونی مامانت داره ثانیه به ثانیه پیر می شه؟ بابات داره دق می کنه؟
بابک-: مهم نیست. ولی به باران سلامم رو برسونید بگید همیشه به فکرشم.
سارا که دیگر جوش آورده بود گفت: تو گُه خوردی. اگه نگرانشی باید بزاری بری؟
رو به بابک کردم و گفتم: بابک خواهش می کنم نرو. اگه وایسی خودم کمکت می کنم ترک کنی.
بابک خندید و گفت: تو؟ عمراً.
بغض گلویم را گرفته بود. گفتم: بابک تو رو جون باران نرو. تورو جون طنین نرو.
اشک از چشم هایم سرازیر شده بود. سارا داشت گریه می کرد و شهروز خیلی جلوی خودش را می گرفت که بغض درونش باعث نشود گریه کند. بابک هم خودش بغض کرده بود و گریه می کرد. گفت: طنین گریه نکن. بزار با خاطره ی خوش برم. به یاد تموم کل کلامون بخند. بزار من هم خوشحال بشم.
نمی توانستم حرف بزنم. بابک من را بغل کرد و در آغوش برادرانه اش برای آخرین بار گریه کردم. هم او گریه می کرد و هم من. بعد از من نوبت سارا شد او هم مثل من غرق در گریه بود. خاطرات شیرینی که باید همه را دفن می کردیم و به گور خاطرات می سپردیم. شهروز هم او را بغل کرد و با هم خداحافظی کردند. میان گریه هایم گفتم: بابک مرگ من خریت نکن. نرو. فکر خودت نیستی فکر خانوادت باش.
-: برن بمیرن. کدومشون رو میگی؟ اگه منظورت بارانه اون هم میفهمه این جوری بهتره.
با این حرفش من را به نقطه ی مرگ رساند. بی آنکه بفهمم در عرض چند ثانیه یک سیلی نثارش کردم.
-: بابک خیلی پستی. شاید اونجا قدر خانوادت رو بدونی. می گن آدم قدر نداشته هاشو بیشتر می دونه.
به هر حال بابک رفت و هیچ کدام از ما نتوانستیم که او را برای ماندن قانع کنیم.



تاريخ : سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 | 20:0 | نویسنده : میترا |

پیرمردی اسبی داشت و با آن اسب زمینش را شخم می‌زد.


روزی آن اسب از دست پیرمرد فرار کرد و در صحرا گم شد.


همسایگان برای ابراز همدردی با پیرمرد، به نزد او آمدند و گفتند:


عجب بد شانسی‌ای آوردی


پیرمرد جواب داد: بد شانسی؟ خوش شانسی؟ کسی چه می‌داند؟


چندی بعد اسب پیرمرد به همراه چند اسب وحشی دیگر


به خانه‌ی پیرمرد بازگشت.


این‌بار همسایگان با خوشحالی به او گفتند:

عجب خوش شانسی‌ای

آوردی!اما پیرم


رد جواب داد: خوش شانسی؟ بد شانسی؟ کسی چه می‌داند؟


بعد از مدتی پسر جوان پیرمرد در حالی که سعی می‌کرد یکی از آن


اسب‌های وحشی را رام کند از روی اسب به زمین خورد و پایش شکست.


باز همسایگان گفتند: “عجب بد شانسی‌ای آوردی!” و این‌بار هم پیرمرد


جواب داد: “بد شانسی؟ خوش شانسی؟ کسی چه می‌داند؟”


در همان هنگام، ماموران حکومتی به روستا آمدند.


آن‌ها برای ارتش به سربازهای جوان احتیاج داشتند.


از این رو هرچه جوان در روستا بود را برای سربازی با خود بردند،


اما وقتی دیدند که پسر پیرمرد پایش شکسته است و نمی‌تواند


راه برود، از بردن او منصرف شدند.


“خوش شانسی؟ بد شانسی؟


چـــه می‌داند؟


هر حادثه‌ای که در زندگی ما روی می‌دهد، دو روی دارد.


یک روی خوب و یک روی بد.


هیچ اتفاقی خوب مطلق و یا بد مطلق نیست.


بهتر است همیشه این دو را در کنار هم ببینیم.


زندگی سرشار از حوادث است…



تاريخ : جمعه پانزدهم فروردین 1393 | 10:37 | نویسنده : میترا |

دست بالای دست بسیار است


> پسر جوانی در کتابخانه از دختری پرسید:

«مزاحمتان نمی شوم کنار دست شما بنشینم؟»

> دختر جوان با صدای بلند گفت: «نمی خواهم یک شب را با شما بگذرانم»

> تمام دانشجویان در کتابخانه به پسر که بسیار خجالت زده شده بود نگاه کردند. پس از

چند دقیقه دختر به سمت آن پسر رفت و در کنار میزش به او گفت: «من روانشناسی

پژوهش می کنم و میدانم مرد ها به چه چیزی فکر میکنند، گمان کنم شمارا خجالت زده

کردم درست است؟»

> پسر با صدای بسیار بلند گفت:

«200 دلار برای یک شب!!؟ خیلی زیاد است!!!»

> وتمام آنانی که در کتابخانه بودند به دختر نگاهی غیر عادی کردند،

پسر به گوش دختر زمزمه کرد

« من حقوق میخوانم و میدانم چطور شخص بیگناهی را گناهکار جلوه بدهم!!»



تاريخ : جمعه پانزدهم فروردین 1393 | 10:36 | نویسنده : میترا |

شخصی به نام پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده

بود. شب عید هنگامی که پل از ادارهاش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد که

دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می کرد. پل نزدیک ماشین که

رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟"


پل سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است".


پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است که برادرتان این ماشین را همین جوری،

بدون این که دلاری بابت آن پرداخت کنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای کاش..."


البته پل کاملاً واقف بود که پسر چه آرزویی می خواهد بکند. او می خواست آرزو کند. که

ای کاش او هم یک همچو برادری داشت. اما آنچه که پسر گفت سرتا پای وجود پل را به

لرزه درآورد:

" ای کاش من هم یک همچو برادری بودم."


پل مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و سپس با یک انگیزه آنی گفت: "دوست داری با هم تو

ماشین یه گشتی بزنیم؟"


"اوه بله، دوست دارم."


تازه راه افتاده بودند که پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی که از خوشحالی برق

می زد، گفت: "آقا، می شه خواهش کنم که بری به طرف خونه ما؟"


پل لبخند زد. او خوب فهمید که پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به

همسایگانش نشان دهد که توی چه ماشین بزرگ و شیکی به خانه برگشته است. اما

پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بی زحمت اونجایی که دو تا پله داره، نگهدارید."


پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت که پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و

تیـز بر نمی گشت. او برادر کوچک فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل کرده بود.


سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره کرد :" اوناهاش، جیمی،

می بینی؟ درست همون طوریه که طبقه بالا برات تعریف کردم. برادرش عیدی بهش داده

و او دلاری بابت آن پرداخت نکرده. یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم

داد ... اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب

عید رو، همان طوری که همیشه برات شرح می دم، ببینی."


پل در حالی که اشکهای گوشه چشمش را پاک می کرد از ماشین پیاده شد و پسربچه

را در صندلی جلوئی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، کنار او

نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند.



تاريخ : جمعه پانزدهم فروردین 1393 | 10:35 | نویسنده : میترا |


بار اول که دیدمش تو کوچه بود...

یه لباس گل گلی تنش بود...با موهای بلند و خرمایی...

اومد طرفم و گفت داداشی؟میای باهام بازی کنی؟از چشمای نازش التماس

می بارید...خیلی کوچیک بودم اما دلم لرزید...

تو همون نگاه اول عاشقش شدم...

سه سال ازش بزرگتر بودم...قبول کردم و کلی بازی کردیم!اخرش گفت:

تو بهترین داداش دنیایی...سالها گذشت هر روز خودم تا مدرسه می بردمش...

هر روز به عشق دیدنش بیدار میشدم...

اما اون همیشه میگفت:تو بهترین داداش دنیایی...

داغون شدم که عشقم منو داداش صدا میزنه...

گذشت و گذشت...تا اینکه عروسی کرد و ماشین خودم شد ماشین عروسش...

منم رانندش بودم...هی گریه میکردم و اشکامو پاک میکردم...

سالها گذشت که تصادف کرد و واسه همیشه رفت...خودم زیر تابوتشو گرفتم...

اگه بود بازم می گفت:تو بهترین داداش دنیایی...

رفت...واسه همیشه رفت و حتی یکبار هم نتونستم بگم اخه دیوونه...

من عاشقتم...من میمیرم واست...چشمهات همه دنیامه...

یه شب شوهرش رفت دفترچه خاطراتشو اورد...

دیدم چشاش پر اشک بود...دفترو داد و رفت...

وقتی خوندمش مردم...نابود شدم...نابود...نوشته بود داداشی...

دوست داشتم...عاشقت بودم...اما میترسیدم بهت بگم!میترسم داداشی..

.امید وارم زود تر از تو بمیرم که اینو بخونی...داداشی ببخش که عاشقت

شدم...داداشی تمام ارزوهام تو بودی...داااااااادااااااااشی.... نگرانگریه



تاريخ : جمعه پانزدهم فروردین 1393 | 10:34 | نویسنده : میترا |

 

.

عشق نمی پرسه اهل کجایی؟ فقط میگه: توی قلب من زندگی می کنی .


عشق نمی پرسه چه کار می کنی؟ فقط میگه:

باعث می شی قلب من به ضربان بیفته .


عشق نمی پرسه چرا دور هستی؟

فقط میگه: همیشه با منی .


عشق نمی پرسه دوستم داری؟

فقط میگه: دوستت دارم.



تاريخ : جمعه پانزدهم فروردین 1393 | 10:31 | نویسنده : میترا |
دو خلبان نابینا که هر دو عینک های تیره به چشم داشتند ، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند ، در حالی که یکی از آنها عصایی سفید در دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت می کرد. زمانی که دو خلبان وارد هواپیما شدند ، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد. اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز ، اعلام مسیر و ساعت فرود هواپیما ، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند !!!
در همین حال ، زمزمه های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند ، یک نفر از راه برسد و اعلام کند این ماجرا فقط یک شوخی یا چیزی شبیه دوربین مخفی بوده است. اما در کمال تعجب و ترس آنها ، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت. هر لحظه بر ترس مسافران افزوده میشد چرا که می دیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد ، می رود. هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه میداد و چرخ های آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند. اما در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد.
در همین هنگام در کابین خلبان ، یکی از خلبانان به دیگری می گوید : باب ، یکی از همین روزا بالاخره مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن می کنن و اون وقت کار همه مون تمومه !!!
داستان خنده دار میمون ها و کلاه فروش
کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت، تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند؛ لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست. بالای سرش را نگاه کرد، تعدادی میمون را دید که کلاه را برداشته اند. فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد؟!؟! در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را از سرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد و میمونها هم کلاهها را به طرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.
سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند. یک روز که نوه از همان جنگل میگذشت ، در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد.
او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش را برداشت و میمون ها هم این کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین انداخت ولی میمون ها این کار را نکردند. یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از سرش برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت : فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری؟!؟!؟!
داستان طنز آرزوی سالگرد ازدواج
یک زوج در اوایل 60 سالگی ، در یک رستوران کوچیک رمانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن. ناگهان یک پری کوچولوِ قشنگ سر میزشون ظاهر شد و گفت : چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستین و در تمام این مدت به هم وفادار موندین ، هر کدومتون می تونین یک آرزو بکنین. خانم گفت : اووووووووووووووووه ! من میخوام به همراه همسر عزیزم ، دور دنیا سفر کنم . پری چوب جادووییش رو تکون داد و اجی مجی لا ترجی و دوتا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیک در دستش ظاهر شد.
حالا نوبت آقا بود ، چند لحظه فکر کرد و گفت : خب ، این خیلی رمانتیکه ولی چنین موقعیتی فقط یک بار در زندگی آدم اتفاق می افته ، بنابراین ، خیلی متاسفم عزیزم ولی آرزوی من اینه که همسری 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم. خانم و پری واقعا ناامید شده بودن ولی آرزو ، آرزوه دیگه !!!
پری چوب جادوییش و چرخوند و اجی مجی لا ترجی
و آقا 90 ساله شد !


تاريخ : جمعه پانزدهم فروردین 1393 | 10:28 | نویسنده : میترا |
بهش نگاه کردم..خواستم چیزی بگم که گفت : نیازی به تشکر نیست!!
منم نگاهمو ازش گرفتم و چیزی نگفتم... یه جفت کفش مشکی هم گرفتم...ساده بودن اما زیبا .. کیف مشکی هم وسایلم رو کامل کرد ... دیگه خریدی نداشتم ... آوید هم یه پیراهن خرید ...خواستم یکی از وسایل رو ازش بگیرم..دستمو بردم جلو .. با اخم وسایل رو کشید سمت خودش و گفت : سنگینن..
-خب بذار کمک کنم..
آوید : نمیخواد...
سری تکون دادم و دنبالش رفتم..داشتیم میرسیدیم به درب خروجیِ پاساژ که آوید ایستاد ... یکی از جعبه ها رو گرفت سمتم..ازش گرفتم و خواستم برم که گفت : وایسا..
دست کرد توی جیب پیراهنش... یه کارت درآورد و گرفت سمتم... ازش گرفتمش..اونم جعبه رو گرفت و گفت : برو پایین هر چی لازم داری بخر.. من تو ماشین منتظرم...
رمزش رو بهم گفت و بعد هم بدون اینکه به من اجازه بده حرفی بزنم از پیشم رفت... با حرص به کارت نگاه کردم و رفتم پایین .. رفتم توی اولین مغازه.. چند دست انتخاب کردم و گذاشتم روی میز.. کارتو بهش دادم تا برام حساب کنه... نگام رفت سمت لباس خواب های رنگاوارنگی که توی فروشگاه بودن... بعضیاشون رو که اصلا نمیپوشیدی سنگین تر بودی ...
--کدومو میخوای عزیزم ؟
با صدای همون دختر بهش نگاه کردم و چیزی نگفتم.. لبخند زد و ادامه داد :
--میخوای من کمکت کنم ؟
راست میگفت بد نبود... سری تکون دادم و گفتم : ممنون...
--چند وقته ازدواج کردی ؟!
-برای چی ؟
--همینطوری..
کیفمو گذاشتم روی شونه م وگفتم : دیروز عروسیم بود ..
ابرو بالا انداخت و با تعجب گفت : جدی ؟! مبارک باشه عزیزم....
-ممنون..
لبخند زد .. رفت طرف لباس خواب ها .. لباس خواب لازم داشتم... باید میخریدم.. اونا دیگه قدیمی شده بودن.. چند دقیقه ای گذشته بود که اومد ... چهار تا لباس خواب توی دستش بود .. یکی یکی گذاشتشون جلوم... رنگای سفید و نیلی و مشکی و زرشکی...
--اینا به نظرم بهت میان...
نگاهشون کردم... زرشکیه و سفیده چشمم رو گرفتن... اونا رو هم گرفتم و از پاساژ خارج شدم...
آوید نشسته بود توی ماشین و داشت با گوشیش کار میکرد ... در عقب رو باز کردم و وسایل رو گذاشتم روی صندلی عقب و خودمم نشستم جلو ... کارت رو گرفتم به طرفش ...
اونم گرفت و گذاشت توی جیبش و بدون هیچ حرفی حرکت کرد سمت خونه ..........
***
لباس هایی که دیروز خریده بودیم رو پوشیدم... ایستادم جلوی آیینه و نگاهی به خودم انداختم..خوب شده بودم ..رژم رو تجدید کردم و از اتاق زدم بیرون.. آوید هم همون پیراهنی که خریده بود رو پوشیده بود.. با دیدنم لبخند زد و گفت : بریم ..
خواست بره بیرون که گفتم : پس سوییچ رو برنمیداری ؟
همونطور که کفشاشو میپوشید گفت : نه ...
-پس چطوری میریم ؟ آژانس ؟
دستی به پیراهنش کشید و گفت : نه..
-پس چی؟
--با پا ...
خنده م گرفت .. اتفاقا پیاده روی دوست داشتم... " باشه " ای گفتم و از خونه زدم بیرون ..درو قفل کرد و سوار آسانسور شدیم... تکیه دادم به میله و با دستام از پشت گرفتمش...نگاه آوید روی مانتوم بود .. آسانسور ایستاد ...اومدیم بیرون و رفتیم از مجتمع بیرون.. از قنادیِ سرِ خیابون یه جعبه شکلات فندقی گرفتیم و رفتم سمت خونه لاله جون...
جعبه ی شکلات دست من بود و آوید هم دستاش رو توی جیب شلوارش فرو کرده بود و کنارم راه میرفت...توی فکر بود و حواسش به من نبود...
-میگم...
با صدام سرشو چرخوند سمتم و بدون اینکه لبخندی بزنه یا اخمی کنه گفت : هوم ؟
-چند تا سوال بپرسم جواب میدی ؟
--تا سوالا چی باشه...
-تو منو فقط برای ارثیه قبول کردی ؟
--پس میخواستی برای چی قبولت کنم ؟! من اصلا به ازدواج فکرهم نمیکردم... همه از دست من عاصی شده بودن.. به هر دری میزدن و برای من دختر پیدا میکردن... اما...من قبول نمیکردم.. اینم یه دسیسه بوده از طرف مادر و پدرم... پای ارث و میراث رو پیش کشیدن تا منو زن بدن..
بعدشم آروم خندید....
-پس منو فقط برای ارث قبول کردی ..
--بله...
نمیدونم چرا....ولی خیلی ناراحت شدم... دوست نداشتم اینو از زبونش بشنوم..
--تو چی ؟!
با اخم کمرنگی نگاهش کردم و گفتم :
-من چی ؟!
--تو منو برای چی قبول کردی ؟
-این ازدواج هیچ سودی برای من نداشت...من رو فقط مجبور کردن...همین و بس..
--آهان...
با رسیدن به خیابون اونا حرفامون تموم شد .. هیچ کدوم بهم نگاه نمیکردیم... زنگ خونه رو زدیم..در بعد از چند دقیقه باز شد و رفتیم تو .. لاله جون و پدر آوید و آوین اومدن جلومون...سلام علیک کردیم..لاله جون هم چند بار پشت سر هم منو بوسید...
با حرفایی که اوید بهم زده بود یه طوری شده بودم.. برای اینکه لاله جون شک نکنه بهم سعی کردم لبخند بزنم و وانمود کنم که حالم خوبه... اما واقعا حالم بد بود...


جعبه شکلات رو دادم دست آوین و رفتیم تو.. مثل همیشه لاله جون من رو نشوند کنار آوید ... البته الان که دیگه نمی تونستیم مخالفتی بکنیم ...چون الان...زن و شوهر بودیم ؟!


لاله جون و آوین تند تند پذیرایی میکردن... هنوز شربتی رو که برامون آورده بودن رو نخورده بودم ... گذاشتمش روی میز و پا انداختم روی پام.. زیر چشمی به آوید نگاه کردم.. با لبخند به لاله جون نگاه میکرد ..


دلم گرفت ... ای کاش مادر منم بود ... اگه بود الان میتونستم مثل آوید با لبخند بهش نگاه کنم و به حرفاش گوش بدم...


به آوین نگاه کردم... پرتقالی رو که برای اوید پوست کنده بود گرفت سمتش ... بازم دلم گرفت...چرا من باید تک فرزند باشم ؟ چرا من نباید خواهر یا برادر داشته باشم ؟!..


لاله جون : ساکتی ماتینا جان...


خواستم حرفی بزنم که آوید گفت :


آوید : آره...ساکته... باید تو خونه ببینیدش ...


بعدم بهم نگاه کرد ..


آوین خندید و گفت : مگر این ماتینا بتونه تورو آدم کنه...


خنده م گرفت ...


پدر آوید گفت : کجا میری ؟


بهشون نگاه کردم... آوین شونه ای بالا انداخت و گفت :


آوین : هیچی.. میخوام برم دوربین بیارم چند تا عکس با ماتینا و آوید بگیریم...


لاله جون سریع موافقت خودشو اعلام کرد ... کیفم رو گذاشتم روی مبل کناری و در گوش آوید گفتم : آخه الان چه وقته عکس گرفتنه ؟


بعدم همزمان بهم نگاه کردیم...


با صدای فلش دوربین نگاهمونو از هم گرفتیم و به آوین و لاله جون که رو به رومون با لبخند ایستاده بودن نگاه کردیم..


آوین خندید و دوربین رو گرفت جلوش و گفت : اینم اولین عکس... خیلی قشنگ شد ...


لاله جون اشکشو پاک کرد و با بغض گفت : خب... آوین تو عکس بگیر ...


بعدم با پدر آوید اومدن سمتمون.. من و آوید کنار هم بودیم ... لاله جون و پدر آوید هم کنارمون..


آوین : بگید انگور... شیش ، هفت ، هشت..


همه مون خندیدیم و آوین عکس گرفت.. لاله جون بلند شد ... بازم هردومون رو بوسید ... آوین هم نشست وسطمون و دست انداخت دور کمر هردومون.. لاله جون عکس گرفت... خواستیم بلند شیم که اوین گفت : نه ..بذارید چند تا هم دو نفره بگیرید .. من امشب شما دو تا رو ول نمی کنم...


بعدم رفت عقب ایستاد ... من و آوید همونطور معمولی کنار هم نشسته بودیم... نگاه هردومون به دوربین بود ..


آوین : بابا اینجا همه خودین.. یکمی صمیمی تر بشینید ..


آوید : بابا آوین عکستو بگیر دیگه..


آوین : اصلا مگه عکاس من نیستم..؟ هر چی گفتم شما فقط میگی چشم..


بازم همه مون خندیدیم..


آوین : خب.. از اونجا که من خیلی مهربونم میذارمش به عهده خودتون... شمام ژستای خوشگل بگیرینا... خب ..اولی...زود باشین..


آوید خودشو به من نزدیک تر کرد و دستشو انداخت دور کمرم .. با دست راستش هم دستامو که توی هم فقل شده بودن رو گرفت توی دستاش ...


آوین با لحن با مزه و کشداری گفت :


آوین : آهـــــــــــــــا... این شد ..


بعدم ...چیک... عکس گرفت...


آوین : هوهووووو ..عالی شد ... خیلی ناز شد .. یکی دیگه


آوید : بسه دیگه...


آوین : نه .. یکی دیگه هم بگیرید .. قول میدم تمومش کنم..


آوید : آوین اخریه ها....


آوین : باشه باشه..


دم گوشم گفت :


آوید : کار زیادی نمیخواد انجام بدی ..اخماتو باز کن و سرتو بذار روی شونه م .. به وقتش حساب اینو میرسم..


آوین : خب دیگه...حرفاتونو بذارید واسه بعد ...


آوید چرخید سمت دوربین و اینبار دستشو دور شونه م حلقه کرد ..منم سرمو گذاشتم روی شونه ش و اوین برای بار دوم ازمون عکس گرفت...


شیطون نگاهمون کرد و گفت :


آوین : یکی دیگه...


آوید با حرص دستاشو از دور شونه م باز کرد و بالشت کوچیک روی مبل رو برداشت و پرت کرد سمت آوین و اونم با خنده در رفت ...


لاله جون : منم برم دورِ شام..


خواستم از جام بلند شم و برم کمکشون کنم.. اما هر کار کردم قبول نکردن و مجبور شدم بشینم همونجا......



تاريخ : جمعه پانزدهم فروردین 1393 | 10:27 | نویسنده : میترا |
 

دراز کشیده بودم روی مبل و با گوشیم ور میرفتم..آوید هم روی مبل کناریِ من نشسته بود و کتاب میخوند ..گوشیم توی دستم لرزید .. مهبد بود... من نمیدونم واسه چی زنگ میزنه... با اینکه میبینه جوابش رو نمیدم..؟ از وقتی که نتونست برای ازدواج من کاری کنه باهاش حرف نزدم... دیگه اون حس سابق رو بهش ندارم... اگه واقعا دوسم داشت یه کاری میکرد ...نه اینکه زود بکشه کنار...بازم به معرفت آوید ... با اینکه هیچ علاقه ای به من نداره اما هوامو که داره...
گوشی رو گرفتم سمت آوید و گفتم :
-ولم نمیکنه...ردش کن لطفا..
تا گوشی رو ازم گرفت نشستم روی مبل و بهش نگاه کردم... سریع جواب داد ..
-بله ؟!
--...
-امر ؟
--...
-خطش از این به بعد دست منه..
--...
بعدم قطع کرد ... سریع گفتم : چی شد ؟
نگام کرد... گوشی رو خاموش کرد و رفت توی اتاق ... بعد از چند دقیقه برگشت...نشست کنارم و سیم کارتمو از توش دراورد.. یه سیم کارت همراه اول گذاشت توش و باتری رو هم گذاشت..گوشی رو روشن کرد و گرفت سمتم و گفت :
آوید : ایرانسلت دست من باشه بهتره... فعلا این همراه اول مال تو ..
وقتی دید حرکتی نمیکنم چند بار گوشی رو جلوم تکون داد و گفت : بگیرش دیگه..
گوشی رو گرفتم... ادامه داد :
آوید : هیچ کس این شماره رو نداره..یادت باشه این پسره نباید بفهمه که این خطِ جدیدِ توئه.. به خونه هم زنگ زد جواب نمیدی ... اگرم دوباره به این خط زنگ زد خودم جوابش رو میدم..
لبخند زدم و گفتم : ممنون...
با دستش زد زیر چونه م و سرمو آورد بالا... و چرخوند سمت خودش... همونطور که نگاهش توی چشمام بود خندید و با دستش اروم یکی زد روی گونه م و از جاش بلند شد ...
اون رفت توی آشپزخونه و منم به گوشی توی دستم نگاه کردم... سریع رفتم طرف تلفن و نشستم جفتش ...
با گوشی شماره خونه رو گرفتم ... تلفن زنگ خورد ...نگام خیره موند روی شماره جدیدم.. دوتا شماره آخرش توی خط قبلیم هم بود ..
تماس رو قطع کردم و دوییدم توی آشپزخونه ... آوید پشتش به من بود و داشت با بشکه،اب میخورد ... با دیدن این کارش حرفمو یادم رفت... با حرص بلوزش رو از پشت کشیدم ... چرخید سمتم.. بشکه رو گذاشت روی میز و بدون حرف بهم نگاه کرد ...منتظر بود من حرف بزنم...
منم گوشی رو گذاشتم روی میز و گفتم :
-ما چند وقته با هم ازدواج کردیم ؟!..
اخم کرد و گفت : هوم ؟
-میگم ما چند وقته ازدواج کردیم ؟
موهامو از توی صورتم کنار زد .. خندید و گفت : سه ماه...
دستامو زدم به کمرم و گفتم :
-تو این سه ماه من چند بار گفتم با بشکه آب نخور ؟!..
بی تفاوت شونه بالا انداخت و گفت : خیلی بار...
-خب پس چرا با بشکه آب میخوری ؟!
جاشو با من عوض کرد و گفت : برای اینکه وقتی عصبی میشی خیلی خوشگل میشی... چشات بزرگ میشن... دستاتم میزنی به کمرت... جیغ جیغم میکنی .... دوست دارم اینطوری ببینمت...
کفگیرِ دسته قرمزم و از روی کابینت برداشتم و گفتم :

-در رو ...
خندید و حرکتی نکرد...
کفگیر رو بردم بالا و خواستم بزنم تو کتفش که از آشپزخونه دویید بیرون... و منم دنبالش ...
دو بار کل پذیرایی رو دوییدیم... رفت سمت اتاق... سریع دویید تو و منم پشت سرش... در با شدت بسته شد ... اون فقط میخندید...با حرص دو ت دستامو زدم تخت سینه ش و هُلش دادم سمت تخت ... افتاد روی تخت... رفتم سمتش ... قبل از اینکه بهم اجازه بده از کفگیر استفاده کنم از دستم گرفتش و پرتش کرد پایین تخت .. دراز کشیدم جفتش و با مشت میکوبیدم به سینه ش ... با خنده مچ دست راستم رو گرفت و اونم دستشم گذاشت پشت کمرم و یه بار چرخید.. فشار کوچیکی به دستم وارد کرد ... با اینکه دردش زیاد نبود اما جیغ بلندی زدم... خندید و چرخوندم سمت خودش .. موهام پخش شده بودن توی صورتم...خواست موهامو از توی صورتم بزنه کنار که با قهر صورتم رو کشیدم کنار... خندید و دستش باز اومد سمت صورتم دستش که به موهام خورد صدای زنگ در بلند شد ... اینقدر تند تند و پشت سرهم زنگ میزدن که هردومون رو حسابی ترسونده بودن .... با ترس از روی تخت پریدیم پایین ..
اوید : نیای بیرون ها ...
رفت سمت در و بازش کرد...
--سلام آقا آوید...خوب هستین ؟ مزاحم که نشدم ؟!
با صدای نیاز با حرص از اتاق رفتم بیرون...
-اخه مگه تو مرض داری اینطوری زنگ میزنی ؟ سکته م دادی دیوونه..
--خیرسرم خواستم سوپرایزت کنم..
کفشاشو دراورد و اومد تو و بغلم کرد و گفت :
--سلاااااام.. دلم خیلی برات تنگ شده بود ماتی...
-سلام...منم دلم برات تنگ شده بود..
--تو که یه وقت نیای پیش من ها... یه زنگم بهم بزی بد نیست...بخدا ثواب داره ..
هلش دادم طرف پذیرایی و گفتم :
-برو... زیادی داری حرف میزنی..
آوید هم درو بست و بدون هیچ حرفی رفت توی اتاق ... ما رو تنها گذاشت.. اینطوری هم بهتر بود ...
-شهدخت واقعا دلم برات تنگ شده بود
چشم غره ای بهم رفت و گفت : کوفت...
خندیدم..
-دلم واسه کوفت گفتناتم تنگ شده بود نیاز...
رفتم تو اشپزخونه و گفتم : چی میخوری ؟ شربت ؟ یا چایی ؟
کیفشو گذاشت کنارش و گفت :
--من کاپوچینو میخورم...
-کارد بخوره تو اون شکمت..
یه لیوان شربت آلبالو براش درست کردم و رفتم از آشپزخونه بیرون...
--آلبالو ؟! بی شعور خسیس...
-همینه دیگه..کافیشاپ که نیومدی ...
همین که نشستم آوید صدام کرد...
آوید : ماتینا یه دقیقه بیا...
شربت رو برداشت و گفت : برو که آقاتون صدات میکنه..
چشم غره ای بهش رفتم و از کنارش بلند شدم و رفتم توی اتاق... آوید لباساشو عوض کرده بود و ایستاده بود جلوی آیینه و داشت عطر میزد... رفتم و تکیه دادم به دیوار کنار میز توالت و بهش نگاه کردم... مثل همیشه یکم از عطرش رو زد به دستش و کشید به گردنش .. عطرش رو گذشت سرِ جاش و ساعتش رو برداشت و گفت :
آوید : من میرم بیرون تا شماها راحت باشین .. شام میمونه دیگه ؟!
-نمیدونم..
آوید : خب... به هر حال اگه موند یا شام خودت یه چیزی درست کن... یا ...
مکث کرد ... ساعتش رو بست روی دستش و از توی کشوی میز یه کارت دراورد و گذاشت روی میز و گفت :
آوید : یا زنگ بزن اینجا یه چیزی سفارش بده...اشتراکم اگه بلد نیستی 512...
-باشه ممنون..
با دستش پایین پیراهنش رو مرتب کرد و گفت :
آوید : پس من رفتم... در ضمن.. هر وقت که رفت زنگ بزن که من برگردم..
-باشه... ممنونم..
ایستاد جلوم و گفت : خوب شدم ؟!
ابرو بالا انداختم و گفتم : آره... حالا کجا میخوای بری اینقدر تیپ زدی ؟
-داریم با بچه ها میریم بیرون..
گوشیشو از روی میز برداشت و گفت : مجردی ...
خندید و گوشیشو گذاشتتوی جیب شلوارش .. من جلوتر رفتم بیرون و اونم پشت سرم..
ایستادم کنار در و اونم داشت کفشاشو میپوشید ... به نیاز نگاه کردم.. با شیطنت به من نگاه میکرد..نگاهمو ازش گرفتم و به آوید دوختم..
به نیاز نگاه کرد و خداحافظی کرد و قبل از اینکه بره در گوشم گفت :
آوید : کاری داشتی زنگ بزن.. خدافظ..

سری تکون دادم و گفتم : باشه...خدافظ..
از خونه رفت بیرون... درو که بستم نیاز شالش رو از سرش دراورد و ولو شد روی مبل...
--وااااای...این پسره نمی تونست زودتر بره بیرون ؟ مردم از گرما... نمیشد زودتر بفرستیش بره ؟!

نشستم روی مبل و گفتم :
-وای نیاز بخدا خیلی فک میزنی ...بدبخت شوهرت...
تا اینو گفتم یهو مثل فنر نشست سر جاش و گفت :.
--آآآره...شــوهر.. اصن یادم رفته بود برای چی اومدم...

-دیووونه..

--باور کن یادم رفته بود .. کیفم کو ؟!

به پایین مبل اشاره کردم و گفتم : اوناها..

خم شد و برش داشت و گذاشت روی پاش... بلند شدم و نشستم کنارش ..

از توی کیفش یه کارت کرم و طلایی رنگ درآورد و گرفت سمتم...

با خنده گفت :

--شمام دعوتید ... بیایــــــــــد..

خندیدم و کارت رو ازش گرفتم و گفتم :

-کارت عروسیته ؟ کدوم بی عقلی اومده تورو گرفته ؟!..


--یکی مثل همین بی عقلی که اومده تورو گرفته...


بلند شد و مانتوش رو از تنش دراورد و پرت کرد روی مبل کناریش و خودشم نشست سر جاش و گفت :


--شهناز داره عروسی میکنه...


اول پشت کارت رو نگاه کردم... با دیدن نوشته ی پشتش با اخم رو به نیاز گفتم :


-اقای جاوید و بانو ؟!..


با لبخند نگاهم کرد و چشمکی زد ....


سرمو با تاسف براش تکون دادم و کارت رو باز کردم... شهناز و کیوان...


-پس بالاخره شهناز و کیوان بعد 4 سال رفتن سر خونه زندگیشون...


--بعد از 6 سال ...


از روی میز یه موز برداشت و مشغول خوردنش شد و ادامه داد


--2 سالش رو که دوست بودن... 4 سالشم که نامزد بودن


شهناز خواهر بزرگتر شهدخت یا همون نیاز بود... از 21 سالگیش با کیوان دوست بود .. تا الان نتونسته بود باهاش ازدواج کنه...


-چرا خود شهناز نیوورد .. دلم براش تنگ شده اتفاقا...


-میخواست بیاره... اما من گفتم خودم بیارم برات ...


تلفنش زنگ خورد ... آهنگ طناز پخش شد ...


-تو هنوز این آهنگو عوض نکردی ؟


--عوضشم نمیکنم..


رفت طرف گوشیش و جواب داد ...


--الو ؟


--...


--مرسی..
-...
--اره خونه ماتینام...
--اومدم کارتو بدم دیگه...
-...
--میدونی که بدم میاد از خونه اونا.. خودت یه بهونه بیار..من میمونم پیش ماتینا..
-...
--شهنـــــــــــاز...
-...
--باشه بابا الان راه می افتم..
-...
--اوکی.. فعلا..

با حرص گوشیشو قطع کرد و گفت : باید برم..

-چرا ؟ شام میموندی ...؟

از جاش بلند شد و همونطور که مانتوش رو میپوشید گفت :

--بابا شهناز میگه عموی کیوان زنگ زده دعوتشون کرده ... وقتیم فهمیدن که شهناز خونه ست ما رو هم باهاشون دعوت کردن....

-حالا مگه عیبی داره ؟ برو..

--چه میدونم بابا ... خوشم نمیاد ..

شالش رو هم زد روی سرش.. جلوی در هم ربع ساعت با هم حرف زدیم ...که البته اونم فقط غر میزد ...
بالاخره رفت ... به ساعت نگاه کردم.. هفت و نیم بود ... سریع به آوید تک زدم... دو دقیقه بعدش بهم زنگ زد ... نشستم روی مبل و کنترل تلوزیون رو گرفتم توی دستم و جواب تلفن رو دادم ..
-الو ؟
--سلام... بله ؟ کاری داری ؟
-نیاز رفت...
--خب..
-خب دیگه...کی میای ؟!..
--کی بیام ؟
-هر وقت خواستی...میخوای شام درست کنم ..تو هم بیا..
--خیل خب.. الان میام..
-دوستات چی ؟!
--کاری نداریم که.. الان میام..شام چی میخوای درست کنی ؟
خندیدم و گفتم : کتلت..
اونم خندید و گفت : پس من بعد از شام میام..
-اِ...
خندید و گفت : اوکی... فعلا..
-خداحافظ...
قطع کردم و زیر لب گفتم : شکمو...
رفتم سمت آشپزخونه...تصمیم گرفتم کوکو سبزی درست کنم... ولی بلد نبودم... سیب زمینی هم نداشتیم که حداقل کتلت درست کنم..
بلند شدم و رفتم سمت تلفن.. باید به لاله جون زنگ میزدم..
سریع شماره شون رو گرفتم... بعد از چهار تا بوق تا خواستم قطع کنم جواب داد...
--الو ؟
صدای اهنگ همه چی ارومه ی حمید طالب زاده پخش میشد و من به راحتی میتونستم بشنومش...کار آوین بود...مثل اوید علاقه ی زیادی به موسیقی اونم با صدای بلندش داشت..
-سلام لاله جون ...خوبید ؟!..
--سلام عزیزم... مرسی گلم...شما خوب باشید ما هم خوبیم..
-آوین چطوره ؟
--آوین هم خوبه سلام میرسونه..آوید چطوره ؟
-آویدم خوبه... راستش لاله جون یه چیزی میخواستم بپرسم...
--بگو عزیزم..
تا خواستم حرف بزنم داد زد که باعث شد گوشی رو از گوشم دور کنم...
--آویــــــــن ... اینو کم کن بفهمم این دختر چی میگه..
سریع صداش کم شد و بعدم صدای پر اعتراض آوین اومد ... خندیدم و گفتم :
-چیکارش داشتین لاله جون..
--آخه من هیچی نمیشنوم...بگو عزیزم چیکار داری ؟!
-راستش میخوام کوکو درست کنم.. اما بلد نیستم... چی باید بریزم توش ؟!
--کوکو سبزی ؟
-آره...
--خیل خب اول باید ...
-نه ..صبر کنید برم یه کاغذ و خودکار بیارم..
از توی کشوی میز تلوزیون یه کاغذ و یه خودکار برداشتم ....لاله جون تند تند میگفت و منم تند تند مینوشتم...
-دستتون درد نکنه...
--خواهش میکنم عزیزم..
صدای آوین از اون طرف اومد : خوب به شکمش میرسیا..واسه همینه آوید روز به روز بیشتر عاشت میشه... آخه ماتینا شنیدی میگن مردا بنده ی شکمشونن ؟!
خندیدم و چیزی نگفتم ...

لاله جون سریع خداحافظی کرد و قطع کردیم...
ادامه دارد...


تاريخ : جمعه پانزدهم فروردین 1393 | 10:26 | نویسنده : میترا |
کاغذ رو برداشتم و رفتم توی آشپزخونه... تمام موادی رو که لاله جون گفته بود رو دراوردم و گذاشتم روی میز و دست به کار شدم..
نمیدونم چقدر گذشت که مواد کوکو آماده شد ... ظرف و بلند کردم و گذاشتم جفت گاز ... ماهیتابه رو گذاشتم روی گاز ... روغن ریختم توش ...وقتی که روغن داغ شد ... طرف رو برداشتم و آوردم بالای ماهیتابه ... قاشق هم توی اون دستم بود ...از مواد برداشتم و تا خواستم بذارمش توی ماهیتابه زنگو زدن...
ترسیدم.. پریدم ..
قاشق و ظرف هر دو از دستم پرت شدن .. نصف مواد ریخت توی ماهیتابه و خود ظرف هم از دستم افتاد زمین .. چون قاشق یکم خیس بود روغن پرید بالا... دیر فرار کردم و ازش ریخت روی دست چپم...جیغ زدم و دوییدم از آشپزخونه بیرون ... دستم حسابی میسوخت ... دست راستم رو گذاشتم روی دستم و جیغ زدم.. واقعا درد داشت ... اولین بار نبود که دستم میسوخت ... اما الان خیلی دردش زیاد بود ...
صدای آوید رو از پشت در میشنیدم..
آوید : ماتینا ؟! چت شده ؟ چرا جیغ زدی ؟
از جام بلند شدم و رفتم سمت در .. همونطور که به دستم فوت میکردم تا سوزشش کم بشه در رو برای آوید باز کردم ..
سریع اومد تو ... درو بست و اومد سمتم..
آوید : چی شده ؟!
-دستم...
آوید : دستت چی شد ؟
دست راستمو گرفت توی دستش ... وقتی دید چیزیش نیست دست چپمو گرفت توی دستش ...
آروم انگشتش رو کشید بهش که جیغم رفت هوا و محکم دستمو از توی دستش کشیدم بیرون و جیغ زدم : نکن اینطوری ...میـــــــــــسوزه..
آوید : خب بذار ببینیم چش شده
دوباره دستش رو اورد جلو و خواست دستمو بگیره که دستم رو کشیدم عقب...
بو کشیدم...
واااااااااای ... غذا..
-وای ... غــــــــــــذا سوخت ...
سریع دوییدم توی آشپزخونه... اطراف گاز رو دود برداشته بود ... هود رو روشن کردم و گاز زیر ماهیتابه رو خاموش کردم... برگشتم و به آوید نگاه کردم.. از لپ هاش فهمیدم که چقدر خودش رو کنترل کرده نخنده... دست به سینه تکیه داده بود به اُپن و به من نگاه میکرد..
با حرص بهش گفتم : بخندی کشتمت ها...
خنده ش عمیق تر شد ... ولی سریع سرشو انداخت پایین...
دود ها که کمتر شد با ناراحتی به مواد سوخته ی توی ماهیتابه نگاه کردم... گرمای گاز و دود ها که به دستم خورده بودن دردش رو بیشتر کردن..
اشکام یه دفعه از چشمام ریختن بیرون ... به کابینت تکیه دادم..آوید با تعجب نگاهم میکرد ..
اومد جلو و گفت : دیوونه واسه چی داری گریه میکنی ؟
-غذام سوخت...دستم سوخت... همه چی سوخت.. آشپزخونه به گند کشیده شد ...
بهش نگاه کردم... ایستادم بود سر پا..
نشست رو به روم ..
-اینهمه زحمت کشیدم براش .. میدونی با چه بدبختی این کوکو رو درست کردم ؟!
--تو واسه این داری گریه میکنی ؟
-تو که نبودی ببینی چقدر مشقت کشیدم تا درست شد ..
خندید و گفت : عیب نداره بابا.. پاشو برو یه آبی بزن به دست و صورتت..دیگه هم گریه نکن..
-همه ش تصیر تو بود..
--من ؟!
-آره... تو یه دفعه زنگ رو زدی ...منم ترسیدم...
--واقــــــــــعا ببخشید..
-حالا شامو چکار کنیم ؟!
--حاضری میخوریم..
-هیچی تو خونه نداریم..
--نون پنیر ...
-شام نون و پنیر بخوریم ؟!
--چه اشکالی داره ...
-باشه...
توی یه حرکت گونه م رو بوسید و گفت : اشکاتو پاک کن..منم میرم لباسمو عوض کنم..
بعدم بلند شد و رفت توی اتاق.. آوید منو بوسید ؟!.. تا الان گونه م رو نبوسیده بود ... اوایل خیلی کم بهم دست میزد.. دستمو گذاشتم روی گونه م ... بوسه ش حس شیرینی رو بهم منتقل کرده بود ... اشکام رو پاک کردم و از جام بلند شدم و رفتم سمت دستشویی .. آب که به صورتم زدم حالم بهتر شد ..از دستشویی اومدم بیرون .. اوید هم همزمان با من از اتاق اومد بیرون .. لباس راحتی پوشیده بود..
سرمو انداختم پایین و گفتم : بیا بریم .. مجبوریم همون حاضری رو بخوریم..
--کسی فعلا چیزی نمیخوره..
با تعجب نگاهش کردم و گفتم : چرا ؟!..
دماغمو کشید و با خنده گفت : باید بریم گندی که زدی تو آشپزخونه رو جمع کنیم...
اخم کردم و رومو ازش گرفتم.. جلوتر از من راه افتاد سمت آشپزخونه و گفت :
--سریع بیا ..
با حرص دنبالش راه افتادم.. رفت توی آشپزخونه ... نگاهش که به پایین گاز افتاد سوتی زد و گفت : انگاری بمب ترکوندی اینجا..
-قرار بود تمیز کنیم اینجا رو ..
--آره میدونم..
رفت و نشست روی صندلی و گفت : هیچ وقت از یه مرد نخواه که خونه برات تمیز کنه...اینکار رو باید یه زن انجام بده... سریع باش ... میخوام تو سه سوت اینجا رو برق بندازی..
با حرص نگاهش کردم... خندید و چشمک زد .. بلند شد و خواست از آشپزخونه بره بیرون که گفتم : من خودم تنها که نمی تونم...
--زیاد نیست که ... پایین گاز رو تمیز کنی تموم میشه... ماهیتابه رو هم بشور..سخته ؟!!
سری تکون دادم ...حرفِ دیگه ای نزد و از آشپزخونه رفت بیرون...
نفسمو پر صدا دادم بیرون و مشغول تمیز کردن آشپزخونه شدم..
نمیدونم چقدر گذشته بود که کارم تموم شد .. با خستگی از جام بلند شدم و به آشپزخونه ی تمیزم نگاه کردم... خیلی خوب شده بود ..
رفتم از آشپزخونه بیرون .. ایستادم جلوی آوید که داشت تلوزیون نگاه میکرد..
با اعتراض گفت : اِ اِ اِ ... بیا اینور ببینم ..دارم نگاه میکنم..
-نمیشه.. هر چی نگاه کردی بسه ..
با خنده گفت : تو برو آشپزخونه ت رو تمیزکن ..
-زهر مار .. من تمی کردم..تو پاشو یه شام توپ بده بهم...
آوید : خیلی دست و پا چلفتی ای ... اگه حواست رو جمع میکردی الان مجبور نبودی اینقدر کار کنی ..
با حرص گفتم :
-بازم میگم که تقصیر تو بود ... اگه اونقدر تند تند زنگ نمیزدی منم نمی ترسیدم...
نگاهم کرد و آروم خندید ...
نشستم روی مبل و گفتم :
-فکر نمیکردم ایندر زود قبول کنی که بیای خونه ...
آوید : چطور ؟!
-اخه پسرا وقتی پیش دوستاشونن به این راحتیا ولشون نمیکنن...
آوید : خب وقتی اسم غذا رو آوردی دست و پام شل شد ...
-یعنی فقط به خاطر غذا اومدی خونه ؟!
نگاهم کرد و گفت :
آوید : پس چی فکر کردی ؟ فکر کردی به خاطر تو اومدم ؟!..
نگاه بدی بهش انداختم که باعث شد خنده ش بگیره...
ایستادم سرِ پا...دستام رو زدم به کمرم و گفتم :
-به جای اینکه بخندی پاشو برو یه فکری به حال شام کن...
آوید : به من میخوره آشپزی بلد باشم ؟!
-بهت که اصلا نمیخوره ....ولی...
بیخیال کل کل شدم... کنارش نشستم و دست انداختم دور گردنش و گفتم :
-اویــــــــــد ؟
روشو ازمن گرفت و گفت :
آوید : چته ؟!
-یه بار نشد صدات کنم بگی جانم...
آوید : من به تو بگم جانم ؟
-آوید...
آوید : اوکی...
ازجاش بلند شد و همونطور که میرفت سمت اتاق گفت :
آوید : مثل اینکه امشبم مجبوریم مثل شبای دیگه پیتزا بخوریم...
-تو کی شبای قبل پیتزا خوردی ؟!..
آوید : پریشب...
خندیدم و گفتم : پس واسه من پپرونی بگیر..
به من نگاه کرد : ای جــــــــــــون... پپرونی میخوای ؟!
ابرو بالا انداختم و گفتم : اره..
آوید : تعارف نکنا ..اگه مکزیکی میخوای بگو ..
-مکزیکی دوست ندارم.. پپرونی...
چیزی نگفت و رفت سمت اتاق... با شیطنت گفتم :
-نوشابه پپسی و سیب زمینی با پنیرم فراموش نشه ...

با لحن کشداری گفت : ای به چـــــــشم..... عجب رویی داریا ... به جای اینکه پاشی یه چیزی درست کنی پا انداختی رو پا و میگی نوشابه پپسی میخوای ؟!...
خندیدم و چیزی نگفتم ....
اونم بعد از اینکه سفارش دو تا پیتزا رو داد از اتاق اومد بیرون.. نشست کنارم و گفت : چیز دیگه ای که میل نداشتی ؟!
نگاهش کردم و گفتم : نه ...دستت درد نکنه...
خنده ش گرفت...ولی نخندید ...
زیر چشمی به نیم رخش نگاه کردم ... فکرم رو به زبون اوردم...کاملا بی اختیار...
-میدونستی خیلی جذابی ؟!..
نگاهم کرد ... با شیطنت ابرو بالا انداخت و گفت : اره میدونستم..
با اخم یکی زدم به بازوش و گفتم :
-تو خیلی ...
آوید : پررو ام ؟!
-پررو ؟؟ برات کمه...
خندید و گفت :
آوید : راستی نیاز چکارت داشت ؟
-خوب شد بهم گفتی...
از جام بلند شدم و از روی مبل کارتو برداشتم و دوباره نشستم کنارش...کارت رو گرفتم سمتش و گفتم :
-اینو آورده بود..
اونم مثل من گفت : کارت عروسیشه ؟
خندیدم و گفتم : نه بابا ... آخه کدوم بی عقلی میاد اونو میگیره ؟
نگام کرد ... لبخندی زد و بدون هیچ حرفی کارت رو نگاه کرد ...
آوید : شهناز کی کی ش میشه ؟!
-خواهرشه..
آوید : اها...
-حالا کی هست ؟!..
آوید : مگه تاریخشو نگاه نکردی ؟
-ها ؟ نه بابا .. یادم رفت..
آوید : اخر هفته ست ...
-من لباس ندارما...
کارت رو گذاشت روی میز و گفت : اینهمه لباس تو کمدته ... یکی از همونا رو بپوش دیگه...
صدای زنگ بلند شد ....
-نمیشه که..
آوید : میشه ....خوبم میشه...
پیتزا ها رو آورده بودن ...
رو کرد به من و گفت : تا من میرم پیتزا ها رو بگیرم تو هم یه سفره پهن کن جلو تلوزیون...
-حتما جلو تلوزیون ؟
اوید : اره..
اینو گفت و سریع از خونه رفت بیرون ...
بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه... سفره ی کوچیکی که شراره برام گرفته بود رو پهن کردم کف پذیرایی ... دو تا لیوان هم گذاشتم روی سفره ...یه بشقاب ... من عادت نداشتم پیتزا رو توی بشقاب بذارم و بخورم ... کیفش به اینه که تو جعبه ی خودش باشه..
ولی اوید نه... توی بشقاب میخورد...
بعد از چند دقیقه اوید اومد تو ... سریع پیتزا ها رو ازش گرفتم و گذاشتم روی سفره.. خودمم نشستم... پیراهنش رو دراورد و نشست ...
قبل از اینکه کاری کنه تلوزیون رو روشن کرد و زد آی فیلم... حواسمون پیش فیلم نبود...فقط صداشون توی گوشمون بود
با لبخند نگاهم کرد و گفت :
اوید : شروع کن..نوش جون...
منم متقابلا لبخندی زدم و گفتم : مرسی...
با لبخند عمیق تری شروع کردم به خوردن....
اوید برام نوشابه رو باز کرد و گفت : پپسی ای که میخواستی ...
نگاهش کردم..خندیدم و گفتم : ممنون

ادامه دارد...


تاريخ : جمعه پانزدهم فروردین 1393 | 10:25 | نویسنده : میترا |
باقی شاممون رو توی سکوت خوردیم و هیچ حرفی زده نشد ... طبق عادت همیشگیمون هر کی بشقاب خودش رو شست و بعدم برگشتیم توی پذیرایی ... اوید با یه حرکت خودشو پرت کرد روی مبل ...اگه مبل زبون داشت الان چهار تا لیچار خوشگل بارش میکرد ...
-زدی مبلمو شکوندیا...
--نگران نباش با اینطور ضربه ها نمیشکنه...
-آوید رو مخمی بخدا..
بعدم نشستم کنارش و از روی میز یه هلو و یه چاقو برداشتم ...یه تیکه براش جدا کردم و زدم به چاقو و گرفتم سمت دهنش.. با تعجب به چاقوی توی دستم نگاه کرد ...
-چیه ؟ تعجب کردی..
--نه...تعجب نکردم..
بعدم دهنشو باز کرد و هلو رو از روی چاقو قاپید .. دیگه بهش ندادم و یقه ش رو خودم خوردم... زدم جم تی وی ..کوزی گونی تازه شروع شده بود .. خودمو کشیدم بالاتر و با ذوق مشغول نگاه کردن شدم... این یکی از سریال های مورد علاقه م بود ..
امروز کارا خیلی خسته م کرده بود ... هر از گاهی چشمام میومد روی هم .. ولی به زور بازشون میکردم..نمیدونم چی شد که یه دفعه چشام بسته شد و خوابم برد..
***
با صدای ساعت از خواب بیدار شدم..چشمام رو به زور باز کردم... نور خورشید چشمم رو زد ... چرخیدم و با دستم ساعت رو خفه کردم...خواستم بخوابم که در اتاق باز شد ... تخت بالا پایین شد ...
--ماتینا ؟!..
بی حال جوابشو با یه «هوم؟» دادم...
--نمی خوای بیدار شی ؟
-نه ..میخوام بخوابم هنوز..
--نمی خوای بریم بازار واسه عروسی خواهر دوستت لباس بگیری ؟
اسم لباس که اومد مخم فعال شد .. چشمام باز شدن و نشستم روی تخت..
-واقعا ؟؟
با دستش موهای پخش شده توی صورتم رو زد کنار و با لبخند جوابمو داد..
-مرسیییییییی
از تخت پریدم پایین...خواستم از اتاق برم بیرون که .....این برای چی الان خونه س ؟؟مگه نرفته کارخونه ؟
برگشتم عقب و گفتم : نرفتی سرکار امروز ؟
از روی تخت اومد پایین و ایستاد رو به روم.. با دستش چونه م رو گرفت و چرخوند سمت ساعت دیواری بالای تخت.. جــــــــــــان ؟ ساعت سه و نیم بود...
-من چرا اینقدر خوابیدم ؟
--حتما خسته بودی..
بهش نگاه کردم...نگاهِ مشکیش میچرخید توی چشمام..لبخند کوچیک روی لبشم روی اعصابم بود .. خودمو ازش جدا کردم و از اتاق زدم بیرون... حتما دیشب که خوابم برده جلو تلوزیون بلندم کرده آوردم تو اتاق ...
آب زدم به صورتم و با صابون صورتم رو شستم...سر حال اومدم... با حوله صورتم رو خشک کردم و از دستشویی اومدم بیرون...رفتم توی آشپزخونه .. اونم توی آشپزخونه بود ... شعله گاز رو خاموش کرد و نگاهم کرد و گفت : اینم یه غذا مخصوص آوید ...
خندیدم ... لبخند زد و دستگیره چوبی رو گذاشت روی میز... ماهیتابه رو هم گذاشت روش.. دستامو گذاشتم روی میز و خودمو کشیدم سمت ماهیتابه و توش رو نگاه کردم..
-چقدر زحمت کشیدی .. دستت درد نکنه..
--خواهش میکنم..
-بمیرم الهی.. چقدر سختی کشیدی تا تونستی این املت رو درست کنی ؟
--هیچی..
یه تیکه نون برداشت و توش املت گذاشت و گرفت سمتم..
--بیا عزیزم..
نمی دونم چرا اما یه دفعه ته دلم خالی شد ... شنیدن کلمه عزیزم اون هم از دهن آوید ... برا خوشآیند بود ؟!
مهبد این کلمه رو زیاد بهم گفته بود ... اما .. هیچ وقت این حس بهم دست نداده بود ..
--نمی خوری ؟
با صداش به خودم اومدم... به دستش که هنوز جلوم بود نگاه کردم... نمیدونم چم شده بود ... لقمه رو از دستش گرفتم...خواستم بذارم توی دهنم که نتونستم.. گذاشتمش توی ماهیتابه و از جام بلند شدم و رفتم سمت اتاقم...درو نبستم...نشستم روی تخت و سرمو گرفتم بین دستام...
--ماتینا یه دفعه چت شد ؟ من چیزی گفتم که باعث ناراحتیت شد ؟
نگاهش کردم و سرمو به نشونه ی نه تکون دادم..
نشست کنارم و گفت : پس چی شد ؟
-نمی دونم.
--بهم نگاه کن ماتینا..
سرمو چرخوندم به سمتش و نگاهش کردم... لبخند زد و گفت : برام سخته ناراحت و گرفته ببینمت...من همون ماتینای تخس و سر و زبون دار و میخوام..
خنده م گرفت... پیشونیم رو بوسید و از کنارم بلند شد ... همونطور که از اتاق میرفت بیرون گفت : آماده شو بریم بیرون..
***
در خونه رو با کلید باز کردیم و اومدیم تو خونه.. سریع رفتم توی اتاق و لباسامو عوض کردم و بدون هیچ مکثی پریدم توی حمام.. یه دوش حالمو جا آورد و خستگی رو از تنم بیرون کرد ..از حمام که اومدم بیرون رفتم توی اتاق تا لباسامو بپوشم... آوید هم رفت توی حمام...لباس زیرامو که پوشیدم یه تاپ قهوه ای که رنگ و روشم داشت میرفت رو پوشیدم با شلوار سفید رنگی که تازه خریده بودم..
رفتم سمت اتاق کار اوید ... لباساشو اونجا گذاشته بود ...لباساشو با حوله ی سفید رنگشو گذاشت جلوی در حمام و تقه ای به در زدم.. شیر آب بسته شد صداش بلند شد : بله ؟؟؟؟
-لباس برات گذاشتم جلوی در حمام..من میرم بخوابم شب بخیر..
مکثی کرد و گفت : برو بخواب..شب بخیر...
رفتم توی اتاق و درو بستم..رفتم سمت تخت...دستی توی موهای مشکیم کشیدم...از نرمیشون کیف کردم...
دراز کشیدم روی تخت و چراغو خاموش کردم...ربع ساعتی غلت زدم تا خوابم برد ..
***
از شدت دل درد از خواب بیدار شدم... زیر دلم بد جور درد میکرد و تیر میکشید ..به شکم دراز کشیدم روی تخت و خواستم چشمامو ببندم که یه دفعه رادارام فعال شد ...
از تخت پریدم پایین و چراغو روشن کردم... با دیدن دو تا لکه ی روی تخت دنیا دور سرم چرخید ... دستمو گذاشتم جلوی دهنم که جیغ نزنم...
حالا چیکار کنم ؟......
ساعت دو و سی و پنج دقیقه ی بامداد بود... چه خاکی تو سرم بریزم ؟
از اتاق رفتم بیرون و از توی حمام وایتکس رو برداشتم و با یه کهنه افتادم به جونه تخت... اینقدر سابیدم تا تمیز شد و لکه ها رفتن... پارچه روی تخت رو برداشتم و بردم توی حمام و انداختمش کف حموم.. برگشتم توی اتاق و نگاهی به تشک انداختم..خدا رو شکر تشک کثیف نشده بود ... یه دفعه نگام افتاد به شلوارم... خدایاااااااا...هنوز 5 ساعت از خریدنش نگذشته بود .. درش آوردم و اونم انداختم کنار همون پارچه توی حموم تا فردا بشورمش..
توی کمد رو نگاه کردم... بسته های پد نبودن.. آآآآآآخخخخخخ..اصلا یادم نبود که تموم شده...خیر سرم قرار بود برم بخرم..
با زاری نشستم در حموم و سرمو گذاشتم روی پام...درد دلم دقیقه به دقیقه بیشتر میشد ... خدایا چه خاکی به سرم بریزم ؟؟
یعنی به اوید بگم ؟؟
حالا گیریم که گفتم..مثلا چیکار میتونه بکنه ؟
اخه نگم هم نمیشه.. کل خونه به گند کشیده میشه که..
دختر خجالتی ای نبودم..اما تو این یه مورد از شدت خجالت روم نمیشد حتی به اوید که روی مبل خوابیده نگاه کنم..
نشستم کنارش و آروم دستمو زدم به بازوش...
-آوید ؟ آویــــــد ؟
هیچ تکونی نخورد ...
بازم صداش زدم... اینبار فقط یه هوم کوچیک گفت..
بازم صداش کردم... ای خدا این چرا اینقدر خوابش سنگینه ؟!..
دل درد واقعا امونم رو بریده بود... بی صدا شروع کردم به گریه کردن.. صداش کردم..انگار که صای هق هق ریزمو شنید .. یه دفعه هوشیار شد و نشست روی مبل ..
با صدای گرفته و خوابالودش اسممو صدا زد : ماتینا ؟
-آوی..د
با دستش لامپو روشن کرد و گفت :
--چت شده ماتینا ؟ ببینمت..
بهش نگاه کردم.. با تعجب گفت : داری گریه میکنی ؟ چی شده ؟
خجالتم رو گذاشتم کنار و گفتم : دلم درد میکنه...
--خب بذار آماده شم بریم دکتر ..
دستمو گذاشتم روی پاش و گفتم : نه...
--حالت خوب نیست..خودتو ندیدی .. رنگ به رو نداری..
-خوب میشم اوید...فقط...
--شامم که چیز زیادی نخوردی .. نکنه مسموم شدی ؟
-اوید..هیچ کدوم اینا نیست..
چند لحظه چیزی نگفت... یه دفعه انگار فهمید چه خبره.. شونه ای بالا انداخت و از روی مبل اومد پایین.. سرشو خاروند و گفت : خب من چیکار کنم حالا ؟
-ببین من ... پد توی کمد نیست..
پوفی کرد ... هنوزم انگاری خواب بود..
--نمی تونی تا صبح تحمل کنی ؟؟ آخه ساعت سه شب من از کجا برات...
-نمی تونم..
دستی به ریش هاش که تازه نوک زده بودن کشید و رفت سمت اتاق...همونجا نشستم کنار مبل و سرمو گذاشت روی پتویی که روی آوید بود ...
--تحمل کن تا برگردم... اگر خیلی درد داشتی یه قرصی چیزی بخور آروم شی..
بعدم صدای باز و بسته شدن در خونه رو شنیدم...
نمی تونستم از جام بلند شدم.. همونجا نشستم و چشمامو بستم..و شروع کردم گریه کردن... شکمم ور فشار میدادم و گریه میکردم..نمی تونستم قرص بخورم...از بچگی عادت به قرص خوردن نداشتم...
نمی دونم چقدر گذشته بود که آوید برگشت.. فقط دیدم که نشست کنارم و گفت : ماتینا خوابیدی ؟
سرمو بلند کردمو با چشمای سرخم بهش نگاه کردم.. اشکام رو پاک کرد و گفت : بیا برات گیر اوردم..برو..
به بسته ی پد جفتم نگاه کردم... یه دفعه داغ شدم... از خجالت نمی تونستم سرمو بلند کنم.. سریع از روی زمین قاپیدمش و پریدم

از دستشویی که اومدم بیرون رفتم توی اتاقم و اینبار خیلی آروم دراز کشیدم روی تخت...آوید اومد تو اتاق و یه قرص و یه لیوان آب گذاشت جفتم و گفت : اگه دیدی حالت خوب نشد اینو بخور...اگرم خواستی بیا بریم دکتر..
-اوکی..
دیگه چیزی نگفت و از اتاق رفت بیرون...پتو رو کشیدم روی خودم و بدون اینکه قرص رو بخورم خوابیدم...
***********
«آوید»
با تیری که گردنم کشید از خواب بیدار شدم...دیگه به این دردای اول صبحم عادت کردم... با دستم گردنم رو ماساژ دادم و از جام بلند شدم... به ساعت بزرگ توی پذیرایی نگاه کردم... 9 و نیم بود.
هول هولکی چند تا مشت آب پاشیدم توی صورتم و با حوله خشکش کردم.. رفتم توی آشپزخونه و بعد از خوردن یه بسکوییت رفتم تا یه سری به ماتینا بزنم...
در اتاق باز بود.. رفتم توی اتاق...به روی شکم دراز کشیده بود روی تخت... خواب بود ..اما اخماش تو هم بودن...
ناخودآگاه لبخند زدم و نشستم پایین تخت...به چهره ش که نیمش رو موهاش گرفته بودن نگاه کردم.. به جرئت میتونستم بگم یباترین دختری بود که به عمرم دیده بودم.. درسته اوایل برام مهم نبود اما...حالا مهم بود ؟!.. آوید به خودت بیا... نه تو این دختر رو دوست داری نه این دختر تو رو...
سرمو چند بار تکون دادم.. سرمو بردم جلو و بینیم رو چسبوندم به موهاش... بوی شامپو سدر پیچید توی بینیم...
با ل/ذ/ت چشمامو بستم و بازم بو کشیدم... یهو چشام باز شد ... این کارا یعنی چی ؟ سریع خودمو کشیدم عقب و سریع از اتاق زدم بیرون...
خودمو پرت کردم روی مبل...یهو یاد حرف ماتینا افتادم که گفت « زدی مبلمو شکوندی »
لبخند زدم و با دستم کنترل تی وی رو برداشتم و چرخیدم توی کانالها.. خوردم به جم تی وی و نشستم پای سریالی که هیچی ازش نمی دونستم..
چشمام به تلوزیون دوخته شده بود ..اما فکرم جای دیگه چرخ میزد.....
***
از خواب که بیدار شدم حالم بهتر شده بود ....دلم درد میکرد...اما نه به شدت شب قبل...
بعد از شستن دست و صورتم رفتم توی پذیرایی ... آوید دراز شده بود روی مبل و داشت شمیم عشق نگاه میکرد ...
-سلام...
انگار که تو این دنیا نبود ...چون با صدام شیش متر پرید هوا...
-چی شد ؟
--سلام صبح بخیر..
-ترسوندمت ؟
--نه..
بعدم از جاش بلند شد و رفت توی اتاق...رفتم تو آشپزخونه و نون و پنیر ساندویچی درست کردم و آروم شروع کردم به خوردن...
چند دقیقه ای گذشته بود که آوید از اتاق اومد بیرون... لباس پوشیده بود...
با تعجب گفتم : کجا میری ؟!..
--تا یک ساعت دیگه میام... میرم ماشینو از دوستم بگیرم...
-باشه..
از خونه رفت بیرون... یه لیوان چایی شیرین پشت ساندویچ پنیرم خوردم و لیوان رو گذاشتم توی سینک ...
رفتم توی اتاق ... یه بار دیگه نگاهی به تخت انداختم...خداروشکر دیگه کثیف نشده بود ...
لباسی که دیشب خریده بودیم رو از توی جعبه درآوردم و پوشیدمش و ایستادم جلوی آیینه قدی توی اتاق...از دیدن خودم توی اون لباس کیف کردم...
یه لباس فیروه ای رنگ که سر یکی از شونه هاش بند میخورد که سر شونه ش گل کار شده بود ... تا سر زانو بود و از کمر به پایین هم کش گذاشته بودن و جمع شده بود ... مدلشو خیلی دوست داشتم..کت و شلوار آوید رو هم از توی جلدش دراوردم و گرفتم جفت خودم...
چقدر سختی کشیدم تا تونستم راضیش کنم اینو بخره....
تو حال و هوای خودم بودم که در اتاق باز شد و آوید اومد تو...
نگاه تحسین آمیزش روی من بود...کتش رو گذاشتم روی تخت و سعی کردم بهش لبخند بزنم..
اونم لبخندی زد و در حالی که یه ابروشو کمی داده بود بالا گفت : چه بهت میاد ...
دستی به لباسم کشیدم و گفتم : آره خیلی...
موبایل و کیف پولشو گذاشت روی پا تختی و همونطور که دکمه های پیرهنش رو باز میکرد از اتاق رفت بیرون..
سریع لباسامو عوض کردم و رفتم بیرون... کتابی توی دستش بود و داشت نگاهش میکرد ... نشستم کنارش و سرمو گذاشتم روی شونه ش و گفتم : این کتابه چیه ؟!..
جلدش رو بهم نشون داد...قورباغه رو قورت بده...
لبامو جمع کردم و گفتم : چه اسم مضخرفی...
خندید و در حالی که بوسه ای میزد روی موهام گفت : کافیه فقط یه بار بخونیش...
-قشنگه ؟
--رمان که نیست میپرسی قشنگه...یه کتاب روانشاسیه... بخونیش بد نیست..
کتابو از دستش قاپیدم و گفتم : حتما...
خندید و از کنارم بلند شد و رفت سمت تلفن و با لحن بامزه ای گفت : بازم پیتزا ؟
خندیدم و سری تکون دادم..
دلم نمی خواست از بیرون غذا بگیریم...اما حالمم چندان خوب نبود که بتونم برم تو آشپزخونه.... غذامون رو که خوردیم ظرفا رو گذاشتم توی ماشین ظرف شویی ... تلفن خونه زنگ خورد...آوید جواب داد.. چند دقیقه ای گذشت که اومد تو آشپزخونه و گوشی رو داد دست من...
آوید : آوینه...
گوشی رو ازش گرفتم ..
-بله ؟
آوین : سلام ماتینا ...خوبی ؟
-سلام عزیزم...ممنون خوبم ...تو خوبی ؟
آوین : مرسی گلم... حالت از دیشب بهتر شده ؟
-دیشب ؟!!!
آوین : آره دیگه...
-تو از کجا خبر داری ؟
آوین : وا ... آوید یشب ساعت دو سه شب بود اومد در خونه مون میگه یه بسته پد بده...
-آهان...خوبم ..خوبم..
آوین : خدارو شکر ..خواستم ببینم خوب شدی یا نه ..
-مرسی گلم خوبم...
آوین : ماتینا کیمیا داره میاد پیشم ...پاشو بیاد پیشم..
-سرم شلوغه عزیزم...چند روز دیگه عروسی خواهر دوستمه...میخوام برم بازار کفش بخرم...
آوین : ای جـــــــــــــــونم... خب بذار فردا با هم بریم... میدونی که من عاشق خریدم...
-خیل خب باشه عزیزم..
آوین : خب اوکی...من برم حمام که الاناس که کیمیا بیاد ...
-اوکی عزیزم...
آوین : بای..
تلفنو قطع کردم و گفتم : تو دیشب رفته بودی پیش آوین ؟
نگام کرد و گفت : پس انتظار داشتی نصفه شب چیکار کنم ؟
سرمو انداختم پایین و آروم گفتم : هیچی..
از کنارش رد شدم و رفتم تو اتاق تا یکم بخوابم... خیلی آروم دراز کشیدم روی تخت..هنوز چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که آوید اومد تو ... برگشتم و نگاهش کردم ...
آوید : میگم ماتینا...
-هوووووم ؟
آوید : اممم...هیچی...
بعدم سریع از اتاق رفت بیرون ...وا این پسره چرا اینطوریه ؟

ادامه دارد ...


تاريخ : جمعه پانزدهم فروردین 1393 | 10:24 | نویسنده : میترا |
 

قبل از ازدواج
پسر: بالاخره موقعش شد. خیلی انتظار کشیدم.
دختر: می‌خوای از پیشت برم؟
پسر: حتی فکرشم نکن!
دختر: دوسم داری؟
پسر: البته! هر روز بیشتر از دیروز!
دختر: تا حالا بهم خیانت کردی؟
پسر: نه! برای چی می‌پرسی؟
دختر: منو می‌بوسی؟
پسر: معلومه! هر موقع که بتونم.
دختر: منو می‌زنی؟
پسر: دیوونه شدی؟ من همچین آدمی‌ام؟!
دختر: می‌تونم بهت اعتماد کنم؟!
پسر: بله.
دختر: عزیزم!

بعد از ازدواج
کاری نداره! متن رو از پایین به بالا بخون !

****

جالبه نه

من که خیلی خوشم اومد خیلی خیلی باهال بود



تاريخ : جمعه پانزدهم فروردین 1393 | 10:18 | نویسنده : میترا |

راننده: آقا لطفاً پول خورد بدین! ربع سکه! نیم سکه! ندارین؟…
مسافر: شرمنده، من فقط طرح قدیم دارم!
راننده: این تراول مال کی بود؟ آقا گوشه نداره! لطف کن عوضش کن!… این میلیونی رو کی داد؟! من که گفتم خورد ندارم!…
مسافر: آقا من هر روز دارم این مسیرو می‌آم! روزی صدهزارتومن گرون می‌شه! شما دویست تومن گرونش کردین؟!
راننده: خانوم کرایه‌ش همینه! قبل از پل هشتصد تومن، بعد از پل یه میلیون. اینجا تعرفه‌ش تو موبایلم هست، بذار آپدیتش کنم.
یه مسافر دیگه: آقا واسه صدتومن ارزش نداره، فشارتو می‌بری بالا! بده بهش بره. من حساب می‌کنم!
راننده: برو خانوم! برو بقیه شو بنداز صندوق صدقات! مسافر درو محکم می‌بنده، می‌گه: برو گم شو! داهاتی! راننده یه آهی می‌کشه می‌گه: ببین چجوری جلو این همه مسافر من‌و سکه‌ی بهار آزادی یه پولم کرد



تاريخ : جمعه پانزدهم فروردین 1393 | 10:16 | نویسنده : میترا |
غضنفر: برو يه نوشيدني واسم بگير
پسرش: كولا يا پپسي
غضنفر: كولا
... پسرش : دايت يا عادي
غضنفر : دايت
پسرش : قوطي يا شيشة
غضنفر : قوطي
پسرش : كوچك يا بزرگ
غضنفر : اصلا نميخام واسم اب بيار
پسرش : معدني يا لوله كشي
غضنفر : اب معدني
پسرش : سرد يا گرم
غضنفر : ميزنمتا
پسرش : با چوب يا دمباي
غضنفر : حيوون
پسرش : خر يا سك
غضنفر : گمشو از جلو چشام
پسرش : پياده يا با دو
غضنفر : با هر جي برو فقط نبينمت
پسرش : باهام مياي يا تنها برم
غضنفر : ميام ميكشمت ا
پسرش : با چاقو يا ساطور
غضنفر : ساطور
پسرش : قربانيم ميكني يا تيكه تيكه
غضنفر : خدا لعنتت كنه قلبم وايساد
پسرش : ببرمت دكتر يا دكترو بيارم اينجا
و ...
اینجوری شد که غضنفر دق کرد و مُرد! !!
باهال بود نه ...


تاريخ : جمعه پانزدهم فروردین 1393 | 10:16 | نویسنده : میترا |
رﻓﺘﻢ ﺑﻪ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺩﻭﺳﺘﻢ، ﺩﯾﺪﻡ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺷﺎﮐﯽ ﺍﻭﻣﺪ ﺗﻮ، ﻟﭗ ﺗﺎﺑﺸﻮ
ﮐﻮﺑﯿﺪ ﺭﻭﻣﯿﺰ، ﺑﻪ ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﻟﭙﺘﺎﺑﺘﻮﻥ ﺧﺮﺍﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﻮ
ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻡ.
ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ : ﭼﺮﺍ؟
ﺩﺧﺘﺮﻩ : ﻣﻦ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻢ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﻟﭗ ﺗﺎﺏ ﻗﺪﯾﻤﯿﻢ ﻭ ﺭﻭﯼ ﺍﯾﻦ ﺑﺮﯾﺰﻡ!
... ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ : ﺧﺎﻧﻢ ﺍﻣﮑﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﻩ، ﻣﯿﺸﻪ ﻟﻄﻔﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﻭ ﺟﻠﻮﯼ ﻣﻦ ﺍﻧﺠﺎﻡ
ﺑﺪﯾﻦ؟
-ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻟﭗ ﺗﺎﭘﺎﺷﻮ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﺮﺩ، ﯾﻪ ﻣﻮﺱ ﻫﻢ ﺍﺯ ﮐﯿﻔﺶ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ
-ﺭﻭﯼ ﻓﺎﯾﻞ ﻣﻮﺭﺩ ﻧﻈﺮﺵ ﺑﺎ ﻣﻮﺱ ﺭﺍﺳﺖ ﮐﻠﯿﮏ ﮐﺮﺩ ﻭ cut ﺭﻭ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺮﺩ.
- ﻣﻮﺱ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﻟﭗ ﺗﺎﺏ ﺟﺪﺍ ﮐﺮﺩ.
-ﺑﻌﺪﺵ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﻣﻮﺱ ﻭ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺑﻪ ﻟﭗ ﺗﺎﺏ ﺟﺪﯾﺪﻩ ﻭﺻﻞ ﮐﺮﺩ.
- ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺭﺍﺳﺖ ﮐﻠﯿﮏ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭﻧﺠﺎ PASTE ﺭﻭ ﺯﺩ !!!!
.
.
.
.
.
- ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﺳﮑﺘﻪ ﮐﺮﺩ ﻣﺮﺩ......!



تاريخ : جمعه پانزدهم فروردین 1393 | 10:15 | نویسنده : میترا |
                  شنبه یکشنبه

امـــــروز مــرتب و منظــــم با لبـاس نـو و نوک تـیز، این دانش آموز مثل اینکه واقـعا هاری داره.مثـل یـک

پشت ویترین مغازه لـوازم تــحریر مـیدرخــشیـدم. سنجاب هارچنان مرابه نیش کشیده است که جای

شــــــما مـداد نـــبودیــد کــه بـفـهـمـیـد داشـتــن دندان هایش روی بدنم زق زق میکند. مگر من خیارم

نــوک تـیز چــه حـالی داره . منتظر بودم تا اولـیـن که این طور مرا می جَوی. نجو عزیزم. مگر تو موشی

دفتـری را کـه بـه نـوکـم رسید حسابی سیاه کنم یاسنجابی؟ تمام سرم تف مالی شده و جای دندان

یــک دانـش آمـوز کـثیـف کــه آب بـینـی و دهانش های این هیولا رو سرم مانده است.

آویزین بـود از در مغــازه وارد شــد. اول فـکـر کـردم دوشنبه

مریـــض اسـت. جـوری به من نگاه میکرد که انگار دانش آموز عزیز لطفا فـــشار نــده. نوک من از کربن

دفعه اولش است یک مداد خشــگل را از نــزدیـک ساخته شده نه آهن. اگه به نوک عقاب هم اینقدر

می ہبیند. با نگاهش میخواست مرا بخورد اما به فشار بیاوری می شکند چــه بــــرسه به نو نحیــــف

اشتباه مرا خرید. من. لطفا فشار نده، خودم مینویسم. لا اقل به این

سه شنبه دفتر رحم کن. تمام تـنش زخــمی شــده فشار نـده

امروز دانـش آموز با یکی از هم کلاسـی هایــش عزیزم. فشار نده میشکند. آهان خوب شــــــــد نوکم

سر کلاس درس حرفشان شد و قرار دعوا رابرای شکسـت؟ حـالا هـــی بـتـراش، هــی بـتراش. بسه.

زنـگ آخر گذاشتند. وقتی زنگ خورد، دانش آموز مگــه من مته ام. کجارو میخوای سوراخ کنی که این

در حالـی که می لرزید مــرا مثل یک شمشیردر قدرنوکم رو تیزمیکنی.من افزارنوشتنم نه ابزار جنگی

دسـتـــش گـــرفتــه بود. آخر من قرار بود به جنگ چهارشنبه

بـــی ســودی بــروم. قرار بود فقط بر صفحه کاغذ امروز ســر کلاس دانـــش آموز مرا داخل گوشش فرو

بنویسم به او گفــــــتم مـــرا در کــــیفـت بــــگذار میکرد. هـــــی در گوشــش دادم میزدم بچه مگر من

و مـــــــثل بچه آدم بــه خــانه برو. خدا پدر و مادر گوش پــــاک کنم، الان پرده گوشـــت پـــاره مــیشود.

آقــــای این آقـای نـــاظــم را بـیامرزد. معلوم نبود گوشش بدهکار نبود. حتم باید معلم دعوایش میکرد

چه بلایی سرم می آمد. شایـــد آلان گـــــــوشه تا مرا از گوشش بیرون بیاورد. شانس آوردم فقــط مرا

زندان بودم یا شاید داخل جــوی آب. در گوشش فرو کرد، اگر در سوراخ بینی اش فـــــــــرو

پنج شنبه میکرد آبرویم پیش بقیه مداد ها میرفت.

(پنج شنبه رو بعدا مینویسم)



تاريخ : جمعه پانزدهم فروردین 1393 | 10:14 | نویسنده : میترا |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.
کد قفل کردن راست کلیک
فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر